باید کوله بار را بست و به راه افتاد یار من

باید کوله بار را بست و به راه افتاد یارِ من...

بایدنظر کنیم در آفتابی که از ما دریغ شده‌ بود ...

باید با چشمانی پر از صلح و با لبخندی که از میوه‌ها و گل‌ها بر چهره نهاده‌ایم ، در آغوش هم در جاده‌ها ، در کناره این مار‌های به هم تنیده ، کوه به کوه تا مرزِ ستارگان و رویاهایی که هنوز می‌درخشند قدم بگذاریم...

باید گریه کنیم بر گورهای بی‌شماری از انسان هایی که رفته اند...

به آن‌ها می‌گوییم که آزادی را خرمن می‌کنیم و
به مردگان، مَعاد و گُل پیشکش می‌کنیم و به زندگان، استواری حیات را...

باید بازگردیم به میکده‌های ویران‌ و با هم بنا کنیم حیاتی حاصلخیز را و با رنگی تازه، زمین را پُر کنیم از بوسه و لبخند که همگان لباس زندگی را بر تن کنند و از عشق لذت ببرند ...
دیدگاه ها (۸)

بی کسی زخم نیست که با چسب انکارش کنی ، لباس نیست داخل کمد ...

همه ی چیزایی که تو تاریخ و کتاب‌ها از لیلی و مجنون خوندیم، ...

در شهری که به دست هایِ باد دستبند میزنند ، رخصت اگر دهیحتی د...

انبوه زخم های شهر در چشم کدامتان حلقه می بنددکه آسمان این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط