#still_with_you
#still_with_you
#هنوز.با.تو.پارت.۵
ویو ا.ت:
بعد از اون پیام عجیب، کل ذهنم به هم ریخته بود.
لونا سعی میکرد منو آروم کنه، ولی راستش حتی خودم هم نمیدونستم باید به چی فکر کنم.
همون موقع، صدای یکی از همکلاسیها اومد:
همکلاسی: بچهها، برای پروژهی گروهی باید دوتایی بشید!
من هنوز داشتم به صفحهی گوشیم نگاه میکردم که یکی از بچهها اسمم رو صدا زد.
همکلاسی:
ا.ت! تو با جونگکوک توی یه گروهی.
یه لحظه قلبم ریخت.
قبل از اینکه چیزی بگم، صدای تهیونگ از پشت سر اومد:
تهیونگ: نه، اشتباه شد. ا.ت با من توی یه گروهه.
همه برگشتن سمتش.
جونگکوک هم که تا اون لحظه ساکت بود، با پوزخند گفت:
جونگکوک: عجیبـه... من اسمش رو اول شنیدم.
تهیونگ قدمی جلو اومد و با لحن سردی گفت:
تهیونگ: شنیدن کافی نیست. انتخاب با خودشه.
جونگکوک چشم از تهیونگ برنداشت.
جونگکوک: منم دقیقاً همینو میگم.
استاد که انگار متوجه تنش بینشون شده بود، گفت:
استاد: آروم باشید. من گروهها رو مشخص میکنم.
استاد دفترش رو نگاه کرد و گفت:
استاد: ا.ت با .....
ادامه دارد...
#نیلکوک🐰🎀
#هنوز.با.تو.پارت.۵
ویو ا.ت:
بعد از اون پیام عجیب، کل ذهنم به هم ریخته بود.
لونا سعی میکرد منو آروم کنه، ولی راستش حتی خودم هم نمیدونستم باید به چی فکر کنم.
همون موقع، صدای یکی از همکلاسیها اومد:
همکلاسی: بچهها، برای پروژهی گروهی باید دوتایی بشید!
من هنوز داشتم به صفحهی گوشیم نگاه میکردم که یکی از بچهها اسمم رو صدا زد.
همکلاسی:
ا.ت! تو با جونگکوک توی یه گروهی.
یه لحظه قلبم ریخت.
قبل از اینکه چیزی بگم، صدای تهیونگ از پشت سر اومد:
تهیونگ: نه، اشتباه شد. ا.ت با من توی یه گروهه.
همه برگشتن سمتش.
جونگکوک هم که تا اون لحظه ساکت بود، با پوزخند گفت:
جونگکوک: عجیبـه... من اسمش رو اول شنیدم.
تهیونگ قدمی جلو اومد و با لحن سردی گفت:
تهیونگ: شنیدن کافی نیست. انتخاب با خودشه.
جونگکوک چشم از تهیونگ برنداشت.
جونگکوک: منم دقیقاً همینو میگم.
استاد که انگار متوجه تنش بینشون شده بود، گفت:
استاد: آروم باشید. من گروهها رو مشخص میکنم.
استاد دفترش رو نگاه کرد و گفت:
استاد: ا.ت با .....
ادامه دارد...
#نیلکوک🐰🎀
- ۱۴۸
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط