#still_with_you
#still_with_you
#هنوز.با.تو.پارت.۶
ویو ا.ت:
سکوت عج﷼یبی کل کلاس رو گرفته بود.
انگار همه منتظر یه انف﷼﷼جار بودن.
نگاه جونگکوک و تهیونگ، هر دو روی من قف﷼ل شده بود و من حتی ج﷼رئت نفس کشیدن ندا﷼شتم.
استاد دوباره نگاهی به دفترش انداخت و گفت:
استاد: ا.ت با... جونگکوک.
همون لحظه، انگار صدای قلب﷼م از کل کلاس بل﷼ندتر شد.
چند نفر از بچهها زیرلب چیزهایی گفتن و لونا با چشمهای گرد شده برگشت سمتم.
من اما فقط به یک نفر نگاه میکردم.
تهیونگ.
فکش من﷼قبض شده بود و نگاهش اونقدر سرد بود که دلم لر﷼زید.
ولی جونگکوک، خیلی آروم و بیصدا، گوشهی لبش بالا رفت؛ نه یه لبخند کامل... فقط یه پو﷼زخند کوتاه، مغرور و خ﷼طرن﷼اک.
جونگکوک:
پس معلوم شد شانس با منه.
تهیونگ یه قدم جلو اومد.
تهیونگ:
فکر نکن هر چیزی که به دست میاری، مال توئه.
جونگکوک بیاینکه نگاهش رو از اون برداره، جواب داد:
جونگکوک:
حداقل من لازم نیست برای مون﷼دن کنار کسی، خودمو تح﷼میل کنم.
چند نفر با ش﷼وک بینشون رو نگاه میکردن.
هوا سن﷼گین شده بود.
من ناخو﷼دآگاه از جام بلند شدم.
ا.ت:
بس﷼ه! این فقط یه پروژهست.
هر دو ساکت شدن.
اما فقط در ظاهر.
استاد با صدایی جدی گفت:
استاد:
اگر مش﷼کلی هست، هر دوی شما میتونید از کلاس بر﷼ید بیرون. من اینجا جای بچ﷼هبازی ندارم.
جونگکوک خیلی خونسرد سرش رو تکون داد و روی صندلیش نشست.
تهیونگ هم بدون حرف، نگاه آخرش رو به من انداخت و رفت ته کلاس.
ولی اون نگاه...
اون نگاه اصلاً معمولی نبود.
انگار میخواست یه چیزی بگه.
یه هش﷼داری... یا شاید یه ت﷼هدید.
زنگ که خورد، هنوز ذهنم درگ﷼یر همون صحنه بود.
لونا سریع اومد کنارم و آروم گفت:
لونا:
ا.ت... من اصلاً حس خ﷼وبی ندارم. تهیونگ خیلی ع﷼جیب رفتار میکرد.
کیفم رو برداشتم و سعی کردم عادی باشم.
ا.ت:
منم حس خو﷼بی ندارم.
همون لحظه، صدای قدمهایی از کنارمون رد شد.
جونگکوک بود.
ایستاد.
خیلی نزدیکتر از چیزی که باید.
جونگکوک:
برای پروژه، بعد از کلاس کتابخونه منتظرتم.
ابروهام بالا رفت.
ا.ت:
همین امروز؟
جونگکوک کمی خم شد، جوری که فقط خودم صداش رو بشنوم.
جونگکوک:
مگه عجله داری از من دور باشی؟
نفسم برای یه لحظه ب﷼ند اومد.
لونا با چشمهای ریز شده بهش نگاه میکرد، ولی جونگکوک انگار فقط منو میدید.
ا.ت:
من فقط میخوام پروژه تموم بشه.
جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
جونگکوک:
در﷼وغ گفتن اصلاً بهت نمیاد.
و بعد، بدون اینکه فرصت جواب دادن بهم بده، از کنارمون رد شد.
غروب، کتابخونه تقریباً خالی بود.
نور نارنجی آفتاب از پنجرههای بلند میافتاد روی میزها و سکوت عمیقی همهجا رو گرفته بود.
من زودتر رسیده بودم، اما هرچی میگذشت، است﷼رسم بیشتر میشد.
چند دقیقه بعد، جونگکوک وارد شد.
با هودی مشکی و موهای کمی بههمریخته.
همونقدر بینقص و همونقدر خ﷼ط﷼رناک.
اومد و روبهروم نشست و
ادامه دارد...
#نیلکوک🐰🎀
#هنوز.با.تو.پارت.۶
ویو ا.ت:
سکوت عج﷼یبی کل کلاس رو گرفته بود.
انگار همه منتظر یه انف﷼﷼جار بودن.
نگاه جونگکوک و تهیونگ، هر دو روی من قف﷼ل شده بود و من حتی ج﷼رئت نفس کشیدن ندا﷼شتم.
استاد دوباره نگاهی به دفترش انداخت و گفت:
استاد: ا.ت با... جونگکوک.
همون لحظه، انگار صدای قلب﷼م از کل کلاس بل﷼ندتر شد.
چند نفر از بچهها زیرلب چیزهایی گفتن و لونا با چشمهای گرد شده برگشت سمتم.
من اما فقط به یک نفر نگاه میکردم.
تهیونگ.
فکش من﷼قبض شده بود و نگاهش اونقدر سرد بود که دلم لر﷼زید.
ولی جونگکوک، خیلی آروم و بیصدا، گوشهی لبش بالا رفت؛ نه یه لبخند کامل... فقط یه پو﷼زخند کوتاه، مغرور و خ﷼طرن﷼اک.
جونگکوک:
پس معلوم شد شانس با منه.
تهیونگ یه قدم جلو اومد.
تهیونگ:
فکر نکن هر چیزی که به دست میاری، مال توئه.
جونگکوک بیاینکه نگاهش رو از اون برداره، جواب داد:
جونگکوک:
حداقل من لازم نیست برای مون﷼دن کنار کسی، خودمو تح﷼میل کنم.
چند نفر با ش﷼وک بینشون رو نگاه میکردن.
هوا سن﷼گین شده بود.
من ناخو﷼دآگاه از جام بلند شدم.
ا.ت:
بس﷼ه! این فقط یه پروژهست.
هر دو ساکت شدن.
اما فقط در ظاهر.
استاد با صدایی جدی گفت:
استاد:
اگر مش﷼کلی هست، هر دوی شما میتونید از کلاس بر﷼ید بیرون. من اینجا جای بچ﷼هبازی ندارم.
جونگکوک خیلی خونسرد سرش رو تکون داد و روی صندلیش نشست.
تهیونگ هم بدون حرف، نگاه آخرش رو به من انداخت و رفت ته کلاس.
ولی اون نگاه...
اون نگاه اصلاً معمولی نبود.
انگار میخواست یه چیزی بگه.
یه هش﷼داری... یا شاید یه ت﷼هدید.
زنگ که خورد، هنوز ذهنم درگ﷼یر همون صحنه بود.
لونا سریع اومد کنارم و آروم گفت:
لونا:
ا.ت... من اصلاً حس خ﷼وبی ندارم. تهیونگ خیلی ع﷼جیب رفتار میکرد.
کیفم رو برداشتم و سعی کردم عادی باشم.
ا.ت:
منم حس خو﷼بی ندارم.
همون لحظه، صدای قدمهایی از کنارمون رد شد.
جونگکوک بود.
ایستاد.
خیلی نزدیکتر از چیزی که باید.
جونگکوک:
برای پروژه، بعد از کلاس کتابخونه منتظرتم.
ابروهام بالا رفت.
ا.ت:
همین امروز؟
جونگکوک کمی خم شد، جوری که فقط خودم صداش رو بشنوم.
جونگکوک:
مگه عجله داری از من دور باشی؟
نفسم برای یه لحظه ب﷼ند اومد.
لونا با چشمهای ریز شده بهش نگاه میکرد، ولی جونگکوک انگار فقط منو میدید.
ا.ت:
من فقط میخوام پروژه تموم بشه.
جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
جونگکوک:
در﷼وغ گفتن اصلاً بهت نمیاد.
و بعد، بدون اینکه فرصت جواب دادن بهم بده، از کنارمون رد شد.
غروب، کتابخونه تقریباً خالی بود.
نور نارنجی آفتاب از پنجرههای بلند میافتاد روی میزها و سکوت عمیقی همهجا رو گرفته بود.
من زودتر رسیده بودم، اما هرچی میگذشت، است﷼رسم بیشتر میشد.
چند دقیقه بعد، جونگکوک وارد شد.
با هودی مشکی و موهای کمی بههمریخته.
همونقدر بینقص و همونقدر خ﷼ط﷼رناک.
اومد و روبهروم نشست و
ادامه دارد...
#نیلکوک🐰🎀
- ۹۸۶
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط