این خانه جدید از خانه های قبلی که در این سی و اندی سال ...
76^
این خانه جدید از خانه های قبلی که در این سی و اندی سال داشته ام بهتر است . بزرگتر است . حیاط دارد . وسط حیاط یک باغچه دارد که بجز یک درخت بسیار تناور و کهن توت که میان باغچه نشسته است ، هیچ ندارد . درخت توت داده که اکثرشان رسیده اند ، سیاه و درشت .
فرش سرخ بزرگی کف خانه پهن است که به نظر دست بافت می رسد . صاحبخانه ، زنی مسن است که مشاور املاکی خانم سادات صدایش میکرد . خانم سادات زنی خشک ولی دل رحم است که فرش و پرده ها را برایم نگه داشت و گلدان هایش را نبرد . فقط خیلی سفارش کرده که گلدان ها را آب بدهم .
کرایه هم زیاد نمیگیرد ولی به نظر میرسد روی دیانت و این داستان ها حساس باشد . چون وقتی لب ایوان ایستاده بودم نگاهی سر تا پایم انداخت و چادر سیاهش را توی صورتش کشید ؛ گوشزد کرد در خانه اش گناه نکنم . نه خانم سادات ما خیلی وقت است که توبه کرده ایم . بعد از دیدن یک جفت خورشیدِ سر به زیر توبه کرده ایم . خیال شما راحت .
از اینکه از کجا همه میفهمند من چکاره ام تعجب می کنم . شاید چون سیگار میکشم و جوراب شلواری ام کمی پاره پوره است؟! نگران نباش خانم سادات ، کسی که من میخواهم با او گناه کنم مسلک یوسف پیشه کرده ، مرا نگاه هم نمیکند . آه! چه زلیخای غمگینی .
تحت تاثیر موحد بودن خانم قرار گرفته ، پرسیدم اجازه دارم از توت های سیاه درختش بخورم ؟ چهره سردش از هم باز شد ، خنده اش گرفت . گفت :« بخور مادر ، اجازه نمیخواد . خونه ی خودته .»
وقتی میخواست برود گفت اسم درختش هَیمان است . هیمان یعنی عاشقی ، دلدادگی . این درخت هم دلداده بود؟ شیفته ی که شده بود که اینگونه جنونِ کبود لا به لای برگهای سبزش ، بر شاخه هایش سنگینی میکرد ؟
به خانم گفتم تا فردا وسایلم را بار وانت میزنم و به اینجا می آورم . گفت خیر باشد و رفت . وقتی خانم سادات رفت ، یادم آمد که ای کاش پرسیده بودم ، اجازه دارم برای مهرم هم توت ببرم ؟!
_مینا ، شانزدهم می ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
این خانه جدید از خانه های قبلی که در این سی و اندی سال داشته ام بهتر است . بزرگتر است . حیاط دارد . وسط حیاط یک باغچه دارد که بجز یک درخت بسیار تناور و کهن توت که میان باغچه نشسته است ، هیچ ندارد . درخت توت داده که اکثرشان رسیده اند ، سیاه و درشت .
فرش سرخ بزرگی کف خانه پهن است که به نظر دست بافت می رسد . صاحبخانه ، زنی مسن است که مشاور املاکی خانم سادات صدایش میکرد . خانم سادات زنی خشک ولی دل رحم است که فرش و پرده ها را برایم نگه داشت و گلدان هایش را نبرد . فقط خیلی سفارش کرده که گلدان ها را آب بدهم .
کرایه هم زیاد نمیگیرد ولی به نظر میرسد روی دیانت و این داستان ها حساس باشد . چون وقتی لب ایوان ایستاده بودم نگاهی سر تا پایم انداخت و چادر سیاهش را توی صورتش کشید ؛ گوشزد کرد در خانه اش گناه نکنم . نه خانم سادات ما خیلی وقت است که توبه کرده ایم . بعد از دیدن یک جفت خورشیدِ سر به زیر توبه کرده ایم . خیال شما راحت .
از اینکه از کجا همه میفهمند من چکاره ام تعجب می کنم . شاید چون سیگار میکشم و جوراب شلواری ام کمی پاره پوره است؟! نگران نباش خانم سادات ، کسی که من میخواهم با او گناه کنم مسلک یوسف پیشه کرده ، مرا نگاه هم نمیکند . آه! چه زلیخای غمگینی .
تحت تاثیر موحد بودن خانم قرار گرفته ، پرسیدم اجازه دارم از توت های سیاه درختش بخورم ؟ چهره سردش از هم باز شد ، خنده اش گرفت . گفت :« بخور مادر ، اجازه نمیخواد . خونه ی خودته .»
وقتی میخواست برود گفت اسم درختش هَیمان است . هیمان یعنی عاشقی ، دلدادگی . این درخت هم دلداده بود؟ شیفته ی که شده بود که اینگونه جنونِ کبود لا به لای برگهای سبزش ، بر شاخه هایش سنگینی میکرد ؟
به خانم گفتم تا فردا وسایلم را بار وانت میزنم و به اینجا می آورم . گفت خیر باشد و رفت . وقتی خانم سادات رفت ، یادم آمد که ای کاش پرسیده بودم ، اجازه دارم برای مهرم هم توت ببرم ؟!
_مینا ، شانزدهم می ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
- ۱.۹k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط