ترجمه ی علت ته سیگار تمام شد امروز یک نسخه دستی از آن ...
78^
ترجمه ی علت ته سیگار تمام شد . امروز یک نسخه دستی از آن گرفتم ، تا پایان هفته دیگر مراحل چاپ و تکثیر تمام شده و روانه ی بازار میشوند .
رفتم لب ایوان مهین دخت نشستم . برایش رنه خواندم . رنه ای که عاشق مارکوس است . رنه ای که هر روز تمام دشت را میدوید تا برای مارکوس ناهار ببرد . مارکوس همسر جوانش ، توی راه آهن کار می کرد .
مهین دخت نشست قصه گفت ، نگذاشت زیاد برایش بخوانم تا برسیم به جایی که جنگ شد و مارکوس رفت و دیگر نیامد .
مهین دخت هم رنه ای بود که مارکوسش را خیلی دوست میداشت . این زنان عاشق من را هوایی می کنند . دلم برایش تنگ شده .
بعد از ظهر که مهین دخت چرت بعد از ناهارش را میزد یواشکی رفتم سمت هیمان . کفش هایم را در آوردم ، رفتم روی پای هیمان نشستم . سر به دامنش گذاشته کمی درد و دل کردم . دانه های سیاه توت هیمان کف زمین افتاده بودند و کاشی های دورش سیاه شده بودند . گفتم هیمان از آن بالا میتوانی مهر مرا ببینی ؟ آنی که در آسمان هست نه ، مهر من روی زمین است . کجاست ؟ چه میکند ؟
زورکی از شاخه هایش بالا رفتم . دست و پایم خراش افتاد . از آن بالا خانه های بسیاری قابل رویت بودند . ولی او ، پیدایش نبود .
توت های هیمان شیرین اند . برای مهین دخت کاسه ای چیده ام تا شب برایش ببرم .
سرم را با هیمان و مهین دخت و علت ته سیگار گرم میکنم که به یاد او نیفتم . اما نمیدانم این دفتر دستم چه میکند ، چرا کتاب مینای وجود روی میز است ، عکس او را چرا لای تک جلد علت ته سیگار گذاشته ام و چرا موقع آب دادن به شمعدانی های خانم سادات اخمالو می شوم ؟!
_مینا ، اول ژوئن ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
ترجمه ی علت ته سیگار تمام شد . امروز یک نسخه دستی از آن گرفتم ، تا پایان هفته دیگر مراحل چاپ و تکثیر تمام شده و روانه ی بازار میشوند .
رفتم لب ایوان مهین دخت نشستم . برایش رنه خواندم . رنه ای که عاشق مارکوس است . رنه ای که هر روز تمام دشت را میدوید تا برای مارکوس ناهار ببرد . مارکوس همسر جوانش ، توی راه آهن کار می کرد .
مهین دخت نشست قصه گفت ، نگذاشت زیاد برایش بخوانم تا برسیم به جایی که جنگ شد و مارکوس رفت و دیگر نیامد .
مهین دخت هم رنه ای بود که مارکوسش را خیلی دوست میداشت . این زنان عاشق من را هوایی می کنند . دلم برایش تنگ شده .
بعد از ظهر که مهین دخت چرت بعد از ناهارش را میزد یواشکی رفتم سمت هیمان . کفش هایم را در آوردم ، رفتم روی پای هیمان نشستم . سر به دامنش گذاشته کمی درد و دل کردم . دانه های سیاه توت هیمان کف زمین افتاده بودند و کاشی های دورش سیاه شده بودند . گفتم هیمان از آن بالا میتوانی مهر مرا ببینی ؟ آنی که در آسمان هست نه ، مهر من روی زمین است . کجاست ؟ چه میکند ؟
زورکی از شاخه هایش بالا رفتم . دست و پایم خراش افتاد . از آن بالا خانه های بسیاری قابل رویت بودند . ولی او ، پیدایش نبود .
توت های هیمان شیرین اند . برای مهین دخت کاسه ای چیده ام تا شب برایش ببرم .
سرم را با هیمان و مهین دخت و علت ته سیگار گرم میکنم که به یاد او نیفتم . اما نمیدانم این دفتر دستم چه میکند ، چرا کتاب مینای وجود روی میز است ، عکس او را چرا لای تک جلد علت ته سیگار گذاشته ام و چرا موقع آب دادن به شمعدانی های خانم سادات اخمالو می شوم ؟!
_مینا ، اول ژوئن ، سال سوم ملاقات با مهرِ وجودم
- ۲.۲k
- ۰۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط