جونگکوک همون چهره خونسرد در حالی که اندام ظریف وزیر آوا ر
جونگکوک همون چهره خونسرد در حالی که اندام ظریف وزیر آوا را در آغوش داشت زمزمه کرد : نگران نباش .. برخلاف خونسردی جونگکوک دخترک در حال لرزیدن گفت : نه فکر میکنه من میدونستم ..
آن همهمهی مداوم صدای موسیقی که در گوش زنگ میزد و تلاش برای اینکه همهچیز بینقص پیش برود، حالا به سکوتی شیرین تبدیل شده
حالا فقط مرور خاطرات پراکنده مانده بود و تلخی ای که ایجاد شده بود
آوا جثهاش در میان یک کت بسیار بزرگ که انگار از شانههایش آویزان بود، کوچکتر از همیشه به نظر میرسید.
هوا به قدری سرد بود که بازدمش به شکل غباری سفید در فضا محو میشد. چشمانش، خیس و نگران، به انتهای کوچه خیره مانده بود و با هر صدای ضعیفی، لبههای کت را بیشتر به دور خودش میپیچید تا پناهگاهی در برابر آن سرمای استخوانسوز بسازد. در آن تنهایی سرد، آوا شبیه به نقطه کوچکی از اضطراب در دل سیاهی شب بود چیکار باید میکرد میرفت پیش سئو یا نه....
نور زرد چراغ خیابان دانههای ریز برف را که روی موهای مشکی آوا مینشست، به نقره تبدیل میکرد.
صدای ترمز ملایم یک ماشین، سکوت سنگین کوچه را شکست. آوا سرش را بلند کرد چشمانش از سرما و اضطراب سرخ شده بودند. جونگکوک، با همان چهرهی آرام و نافذ همیشگیاش از ماشین پیاده شد.
او کتچرنی مشکیاش را به تن داشت و کیف چرمیاش را در دست گرفته بود.
جونگکوک لحظهای ایستاد. نگاه حرفهایِ او به عنوان یک روانشناس، بلافاصله لرزش دستهای آوا و آن پالتوی را شکار کرد. از ماشین پیاده شد چند قدم جلو آمد، بخار نفسهایش در هوا پخش شد و با صدایی که ترکیبی از جدیتِ دکترانه و مهربانیِ ، پرسید: آوا؟ اینجا چیکار میکنی؟ همه جا رو دنبالت گشتم سو آه میخواست ببینتت
دخترک نفس عمیقی کشید نه از راحتی بلکه از ترس : دکتر .. نمیدونم چیکار کنم برم پیش اوپا اکه نزاره برم پیشش کجا برم ؟..
جونگکوک دست تو جیب ایستاده با دود بخاری که از دهانش بیرون آمد نشان میداد که سرما زیادی بهش خورده : صبر داشته باش آوا برو پیشش اگه اجازه نداد فشار نیار بیا خونه ما فردا برو مفصل حرف بزن
چشمکی زد و دخترک همانند آرام نفس کشید راه خوبی بود پس با تکون سر تایید کرد جونگکوک تند در ماشین را باز کرد و با دستش ادای احترام گذاشت : بفرمایید دوشیزه قند
دخترک بغض آلود خندید سپس سوار ماشین شد جونگکوک ماشین را دور زد و کت چرمی را از تنش کشید سپس سوار شد فضای ماشین گرم بود ولی با بوی عطر جونگکوک و نزدیکی زیاد نفس ات را از قفسه گرفت ٫ آروم باش دختر چی شد ٫ با خود تکرار کرد
جونگکوک آستین های پیراهن سفیدش را بالا زد و بعد از استارت راهی شد آرنجش را ریلکس روی پنچره گذاشت و دستش فرمان را به دست گرفت ،، آوا اوفی کشید و روبه پنچره کرد .. جونگکوک اخم کرد یک اخم مهربون و تند گفت: کیم ات ؟.. خوبی ؟. انگار
دخترک با هیجان بی معلوم گفت : نه نه خوبم چیزی نیست فقد این بخاری چیه خاموشش کن گرمم شده... جونگکوک هرانسا اوهم ای گفت دستش را سمت داشبورد نزدیک کرد که همانند آوا هم صورتش را سمت پنجره چرخانده و دستش را روی داشبورد گذاشت گویی میخواست استرسش را کنار. بزند ولی آن برخورد چرقی ای شد که نگاه هر دو به هم گره خورد.. جونگکوک اولین نفر بود که نگاهش را دزدید تا فرمان جاده را در دستش بگیرد ..
جونگکوک فرمان ماشین را با خونسردی چرخاند اما نگاهش هر چند لحظه یکبار روی آوا که در آن پالتوی بزرگ مچاله شده بود، سُر میخورد. او میدانست که سکوت، بهترین راه برای باز کردن قفل دهانِ بیماری مثل آوا نیست.
بعد از چند دقیقه، در حالی که نور چراغهای خیابان به نوبت روی صورت آوا میافتاد و میرفت، جونگکوک با صدایی آرام اما قاطع سکوت را شکست: آوا جان تو سو آه رو تو قدیم ندیده بودی؟.. دخترک حرانس جواب داد : نه ندیده بودم فقد میدونستم اوپا دوست دختر داره و بعدش فهمیدم که حاملست
مکثی کرد و کمی بعد ادامه داد: سئو حتما فکر میکنه تو میدونستی و نمیخواهم روحیت رو خراب کنم ولی بیمار من باید تو هر ثانیه ای آماده باشه مگه نه ؟..
آوا دستهایش را زیر آستینهای بلند پالتو گره کرد. جونگکوک میدانست که صاحب این پالتو کسی نیست جز خودش نفس عمیقی کشید
او دوباره پرسید: اون پالتویی که تنته... رو از کجا آوردی .. آوا به نرمی جواب داد : خانم جئون جینجو داد ازش ممنون خیلی مهربونه
جونگکوک یک نفس عمیقی کشید سپس زیر لبی گفت : مادرم پسراشو خیلی خوب تربیت کرده
آوا نگاهش به جونگکوک دوخته شد : آره .. خیلی
آن همهمهی مداوم صدای موسیقی که در گوش زنگ میزد و تلاش برای اینکه همهچیز بینقص پیش برود، حالا به سکوتی شیرین تبدیل شده
حالا فقط مرور خاطرات پراکنده مانده بود و تلخی ای که ایجاد شده بود
آوا جثهاش در میان یک کت بسیار بزرگ که انگار از شانههایش آویزان بود، کوچکتر از همیشه به نظر میرسید.
هوا به قدری سرد بود که بازدمش به شکل غباری سفید در فضا محو میشد. چشمانش، خیس و نگران، به انتهای کوچه خیره مانده بود و با هر صدای ضعیفی، لبههای کت را بیشتر به دور خودش میپیچید تا پناهگاهی در برابر آن سرمای استخوانسوز بسازد. در آن تنهایی سرد، آوا شبیه به نقطه کوچکی از اضطراب در دل سیاهی شب بود چیکار باید میکرد میرفت پیش سئو یا نه....
نور زرد چراغ خیابان دانههای ریز برف را که روی موهای مشکی آوا مینشست، به نقره تبدیل میکرد.
صدای ترمز ملایم یک ماشین، سکوت سنگین کوچه را شکست. آوا سرش را بلند کرد چشمانش از سرما و اضطراب سرخ شده بودند. جونگکوک، با همان چهرهی آرام و نافذ همیشگیاش از ماشین پیاده شد.
او کتچرنی مشکیاش را به تن داشت و کیف چرمیاش را در دست گرفته بود.
جونگکوک لحظهای ایستاد. نگاه حرفهایِ او به عنوان یک روانشناس، بلافاصله لرزش دستهای آوا و آن پالتوی را شکار کرد. از ماشین پیاده شد چند قدم جلو آمد، بخار نفسهایش در هوا پخش شد و با صدایی که ترکیبی از جدیتِ دکترانه و مهربانیِ ، پرسید: آوا؟ اینجا چیکار میکنی؟ همه جا رو دنبالت گشتم سو آه میخواست ببینتت
دخترک نفس عمیقی کشید نه از راحتی بلکه از ترس : دکتر .. نمیدونم چیکار کنم برم پیش اوپا اکه نزاره برم پیشش کجا برم ؟..
جونگکوک دست تو جیب ایستاده با دود بخاری که از دهانش بیرون آمد نشان میداد که سرما زیادی بهش خورده : صبر داشته باش آوا برو پیشش اگه اجازه نداد فشار نیار بیا خونه ما فردا برو مفصل حرف بزن
چشمکی زد و دخترک همانند آرام نفس کشید راه خوبی بود پس با تکون سر تایید کرد جونگکوک تند در ماشین را باز کرد و با دستش ادای احترام گذاشت : بفرمایید دوشیزه قند
دخترک بغض آلود خندید سپس سوار ماشین شد جونگکوک ماشین را دور زد و کت چرمی را از تنش کشید سپس سوار شد فضای ماشین گرم بود ولی با بوی عطر جونگکوک و نزدیکی زیاد نفس ات را از قفسه گرفت ٫ آروم باش دختر چی شد ٫ با خود تکرار کرد
جونگکوک آستین های پیراهن سفیدش را بالا زد و بعد از استارت راهی شد آرنجش را ریلکس روی پنچره گذاشت و دستش فرمان را به دست گرفت ،، آوا اوفی کشید و روبه پنچره کرد .. جونگکوک اخم کرد یک اخم مهربون و تند گفت: کیم ات ؟.. خوبی ؟. انگار
دخترک با هیجان بی معلوم گفت : نه نه خوبم چیزی نیست فقد این بخاری چیه خاموشش کن گرمم شده... جونگکوک هرانسا اوهم ای گفت دستش را سمت داشبورد نزدیک کرد که همانند آوا هم صورتش را سمت پنجره چرخانده و دستش را روی داشبورد گذاشت گویی میخواست استرسش را کنار. بزند ولی آن برخورد چرقی ای شد که نگاه هر دو به هم گره خورد.. جونگکوک اولین نفر بود که نگاهش را دزدید تا فرمان جاده را در دستش بگیرد ..
جونگکوک فرمان ماشین را با خونسردی چرخاند اما نگاهش هر چند لحظه یکبار روی آوا که در آن پالتوی بزرگ مچاله شده بود، سُر میخورد. او میدانست که سکوت، بهترین راه برای باز کردن قفل دهانِ بیماری مثل آوا نیست.
بعد از چند دقیقه، در حالی که نور چراغهای خیابان به نوبت روی صورت آوا میافتاد و میرفت، جونگکوک با صدایی آرام اما قاطع سکوت را شکست: آوا جان تو سو آه رو تو قدیم ندیده بودی؟.. دخترک حرانس جواب داد : نه ندیده بودم فقد میدونستم اوپا دوست دختر داره و بعدش فهمیدم که حاملست
مکثی کرد و کمی بعد ادامه داد: سئو حتما فکر میکنه تو میدونستی و نمیخواهم روحیت رو خراب کنم ولی بیمار من باید تو هر ثانیه ای آماده باشه مگه نه ؟..
آوا دستهایش را زیر آستینهای بلند پالتو گره کرد. جونگکوک میدانست که صاحب این پالتو کسی نیست جز خودش نفس عمیقی کشید
او دوباره پرسید: اون پالتویی که تنته... رو از کجا آوردی .. آوا به نرمی جواب داد : خانم جئون جینجو داد ازش ممنون خیلی مهربونه
جونگکوک یک نفس عمیقی کشید سپس زیر لبی گفت : مادرم پسراشو خیلی خوب تربیت کرده
آوا نگاهش به جونگکوک دوخته شد : آره .. خیلی
- ۱۹۸
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط