پارت ۲۰
پارت ۲۰
♤ نامجون؟
با حرف من هم اون فرد به طرفم برگشت که مطمئن شدم نامجونه و هم سر کاترین برگشت که نامجون و دید
+خدای من نامجون هیونگ اینجا چیکار می کنی؟
×اوه فک نمیکردم اینجا ببینمتون بهبه کاترین خانم به آرزوشون رسیدن نه؟
+بله همونطور که میبینی بالاخره پلیس شدم
×تبریک
الکس با یه لحن بدی رو به نامجون لب زد
_ ایشون ؟
برگشتم سمتش
♤ نامزد کاترین مشکلیه ؟
+ هوپی عه
الکس بالبخند سمت کاترین برگشت
_اشکالی نداره میدونم نامزدت نیست
+نه بابا نامزد؟ اونم واسه من ؟ غیر ممکنه
♤ اره نامزد نداره ولی دوست پسر داره
+هوپی چرا اینطوری می کنی؟ اصلا امروز چته
♤هیچی اصلا هیچی نشده
به الکس نگا کردم خودش خوب میدونه واسه چی دارم این کارو می کنم و لذت میبره از اینکه کسی که ازش خوشش میاد داره ازش دفاع میکنه نامجون به همراه یه دختره نشستن کنار میز ما جنی نگاهی به دختر کرد و حرف زد
&ببخشید فضولی می کنم اما خوب میخواستم بپرسم این دختر کیه
+خدای من چرا همتون امروز اینطوری می کنید یکی معلوم نیست چشه یکم فضولیش گل کرده
&ببخشید خانم کاترینا خوب یه ذره چهرش برام آشناست واسه همون پرسیدم
£اسمن رزی ماریانه بنده همکار آقای نامجون هستم
نگاهی خبیثانه به نامجون کردم که منظورم و فهمید و پارچه روی میز و پرت کرد سمت صورتم
×هوپی اینطور فکر نکن واقعاً با هم همکاریم
من و کاترین زدیم زیر خنده دوست داشتم که کاترین میفهمید دارن به چی میخندم واقعا دختر خوبی بود حقش بود یه تولد خوب بدم بهش
چند دقیقه بعد*
خونه*
لیسا شام درست کرده بود و داشتیم می خوردیم بهشون نگاه کردم اصلاً حال نداشتن اینو کامل میتونستم از چهره شون بفهمم چنگالمو روی میز کوبیدم که سر لیسا و فیلیکس به سمتم چرخید
_نه اینطوری نمیشه پاشین پاشین بریم بیرون پوسیدم تو این خونه
لیسا نگاه متعجبشو به من داد بود انگار این حرف از من بعید بوده
_چیه می خوام برم بیرون خوش بگذره نمیخواید خودم میرم
فیلیکس از پشت میز پاشد و لپتاپ رو برداشت
# من حال ندارم
_ اوکی
بلند شدم کتم رو برداشتم که صدای لیسا اومد
٪ وایسا بیام
♤ نامجون؟
با حرف من هم اون فرد به طرفم برگشت که مطمئن شدم نامجونه و هم سر کاترین برگشت که نامجون و دید
+خدای من نامجون هیونگ اینجا چیکار می کنی؟
×اوه فک نمیکردم اینجا ببینمتون بهبه کاترین خانم به آرزوشون رسیدن نه؟
+بله همونطور که میبینی بالاخره پلیس شدم
×تبریک
الکس با یه لحن بدی رو به نامجون لب زد
_ ایشون ؟
برگشتم سمتش
♤ نامزد کاترین مشکلیه ؟
+ هوپی عه
الکس بالبخند سمت کاترین برگشت
_اشکالی نداره میدونم نامزدت نیست
+نه بابا نامزد؟ اونم واسه من ؟ غیر ممکنه
♤ اره نامزد نداره ولی دوست پسر داره
+هوپی چرا اینطوری می کنی؟ اصلا امروز چته
♤هیچی اصلا هیچی نشده
به الکس نگا کردم خودش خوب میدونه واسه چی دارم این کارو می کنم و لذت میبره از اینکه کسی که ازش خوشش میاد داره ازش دفاع میکنه نامجون به همراه یه دختره نشستن کنار میز ما جنی نگاهی به دختر کرد و حرف زد
&ببخشید فضولی می کنم اما خوب میخواستم بپرسم این دختر کیه
+خدای من چرا همتون امروز اینطوری می کنید یکی معلوم نیست چشه یکم فضولیش گل کرده
&ببخشید خانم کاترینا خوب یه ذره چهرش برام آشناست واسه همون پرسیدم
£اسمن رزی ماریانه بنده همکار آقای نامجون هستم
نگاهی خبیثانه به نامجون کردم که منظورم و فهمید و پارچه روی میز و پرت کرد سمت صورتم
×هوپی اینطور فکر نکن واقعاً با هم همکاریم
من و کاترین زدیم زیر خنده دوست داشتم که کاترین میفهمید دارن به چی میخندم واقعا دختر خوبی بود حقش بود یه تولد خوب بدم بهش
چند دقیقه بعد*
خونه*
لیسا شام درست کرده بود و داشتیم می خوردیم بهشون نگاه کردم اصلاً حال نداشتن اینو کامل میتونستم از چهره شون بفهمم چنگالمو روی میز کوبیدم که سر لیسا و فیلیکس به سمتم چرخید
_نه اینطوری نمیشه پاشین پاشین بریم بیرون پوسیدم تو این خونه
لیسا نگاه متعجبشو به من داد بود انگار این حرف از من بعید بوده
_چیه می خوام برم بیرون خوش بگذره نمیخواید خودم میرم
فیلیکس از پشت میز پاشد و لپتاپ رو برداشت
# من حال ندارم
_ اوکی
بلند شدم کتم رو برداشتم که صدای لیسا اومد
٪ وایسا بیام
- ۱۵.۰k
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط