{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق اغیشته به خون )

عشق اغیشته به خون )
پارت ۲۶۳

طلوع امروز، هدیه‌ای تازه از هستی است. بشنو و ببین که جهان چگونه با آن ها سخن می‌گوید صبح است و صبا مشک‌فشان می‌آید
آرامِ دل و مونسِ جان می‌آید امروز روزی که هنوز هیچ ردپایی بر برفِ سپیدِ لحظه‌هایش نیفتاده. نسیم پاییزی، بوی نویِ تقویم را با خود می‌آورد و خورشید، با سخاوتِ تمام، نورش را بر پنجره‌ می‌پاشد تا بگوید: فرصت برایِ شکفتن دوباره مهیاست
......
مین جی موهای کوتاهش را به شیوه بالا زد و عینک های مستطیل شکل را روی چشم هایش گذاشت سپس کربات مشکی رنگ را هم سمت گردنش نزدیک تر کرد در نهایت با چهره پسرانه ای ایستاد گنگ و باحال.. روبه میون‌شی کرد : چطورم ؟....
دخترک ریز تند پاپیون اش را ساف کرد با کت شلوار مردانه سفید ایستاد : من چطورم .. ؟
مین جی اخم کرد و با کلافگی گفت : کلاه‌گیس تو کو .. بزار رو سرت ای بابا اون طوری بیشتر شبیه پسر میشی .. مینوشی کمی این پا و آن پا کرد و تند گفت : خب نمیتونم برام بزار راستی این بندی که رو سینه هامون بسیتم هویت ما پنهان میمونه ؟ ... مین جی کلاه‌گیس را برداشت سپس شیطون خندید : قراره تهیونگ. جیمین دیونه بشن ..
میون‌شی: حقش بود چرا مارو جدی نگرفتند ..
مین جی حالت موهایش را بالا زد سپس گنگ همراه مینوشی راهی شدن .. حتی متوجه این همه خوشحالی هم نمیشد .. تنها چیزی که در سر آن دخترک مرموز می‌ماند رفتن به آن جلسه بود ،
......

در آن سالن بزرگ با تم خاکستری در کمال سکوت یکی پس از دیگری مرد های کت شلوار پوش وارد میشدن .. اتاق مبل های زیادی داشتن بیشتر اسم اتاق برایش کم بود باید گفته بشه سالن مبلمان...
تهیونگ همراه جیمین با چهره بسیار جدی خنث وارد شدن همانند صدا های آرامی به گوش میخورد .. و پچ پچ های حسادت مانند این یک جلسه عادی نبود جیمین همانند در سکوت کنار تهیونگ نشست .. سپس آروم گفت. : به نظرت دخترا اومدن ؟
تهیونگ به چهره تک تک از آن ها نگاه کرد سپس با اخم جدی گفت : فکر‌ نکنم هرجوری هم باشه متوجه صورت اونا میشیم .. جیمین نفس عمیقی کشید چندین فرد دیگری هم وارد اتاق شد و در را بستند تهیونگ نفس عمیقی کشید و آروم گفت : خدا رو شکر که قبل از اومدن اونا درو بستند .. جیمین با تکون داد سر تایید کرد سپس از کیفش برگه های مرده نیاز را برداشت جلسه شروع شده بود در کمال میز شیشه ای دور تا دور مبل ها آقایون محترم نشسته بودن .. سرویس دهی دختر با دامن کوتاه و موهای فر دار کنار مرد ای ایستاد : آقای محترم چی نیاز دارین ؟
مرد عینکی پوزخند زد و بلند گفت : تویی که با دامن کوتاه اومدی ازم میخواهی چیزی بخواهم برو یه چیز بهتر بپوش اشوه ..
دیدگاه ها (۳)

قسمت دو

پارت ۳ #تو راز شب های منیصبح روز بعد، سوآ زودتر از همیشه از ...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

𓆩 پارت ۵۶ 𓆪 🖤ات با تعجب بین جیمین و مرد غریبه نگاه کرد.— یکی...

《اسیر یک قرارداد》پارت ⁶مین‌جو: شما همو می‌شناسید؟سومیاو با ت...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۸ | «یک نقشه‌ی خیلی بد» 😂 ...

فیک : بین راندها

جنگل نفرین شده پارت ۲۱

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۳: جلسه‌ی بازجویی ساحلیهمه هنوز روی ایوان...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟒یونا دیگر از یونگی نمی‌ترسید.با او ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط