عشق اغیشته به خون
عشق اغیشته به خون )
پارت ۲۴۲
میونشی : ممنون .. بلافاصله تشکر کرد و دکتر از اتاق خارج شد .. هنوزم ماسک روی صورت جیمین بود میونشی دست جیمین را محکم گرفت و پشت دستش را بوسید .. جیمین بیحال پلک زد و چشم هایش بسته شدن .. در نهایت هر سه نفس عمیقی کشیدن.. یک خواهر ای که کم تر از قولش نبود و یک همسر نگران و عاشق .. شاید هم یک رفیق عصبی
میونشی غمگین سمت مین جی نگاه کرد خطاب به تهیونگ گفت : اوپا لطفاً اونی رو ببر خونه کمی استراحت کنه
تهیونگ: فکر خوبیه لباس عوض کنیم و میآییم
مین جی تند لجباز گفت : نه نمیام
تعیونگ پفی کشید و کنار مین جی ایستاد سپس آروم گفت : مین جی بزار جیمین استراحت کنه بیا ما بریم برای میونشی هم لباس و خوراکی بیارم - سمت میونشی زل زد و با ذوق ادامه داد - خواهر کوچولوی منم روی اون مبل کمی بخوابه باشه
میونشی لبخند زد ولی مین جی تند تر گفت : تو برو برای منم لباس بیار از سر اینا خلاص بشم
تهیونگ: مین جی ...
مین جی : گفتم نمیام دیگه .. در نهایت مردش به شدت کلافه اوف کشید و جدی نگاهش کرد : بلند شو مین جی عصبانیم نکن که بد میشه
مین جی اخم کرد و کلافه بلند شد برای تهیونگ خیلی سخت بود که باور کنه این همون مین جی ای هست که باهاش ازدواج کرده ..
میونشی زل زد به رفتن آن ها .. حالا در سکوت اتاق فرو رفت .. تنها صدا ضربان قلب جیمین و دستگاه چیز دیگری نبود میونشی آروم دست جیمین را روی تخت گذاشت سپس کنار مبل بالا تخت جیمین نشست خسته بود و خواب آلوده .. پلک زد و سرش را روی مبل گذاشت .. تا به خواب عمیقی فرو رفت ..
.....
دخترک همانند بی حال و بی روح روی تخت نشسته بود کله آن افکار فقد و فقد دیشب بود شب بسیار سخت رو گذراند تهیونگ از جلو کمد سمت همسرش رفت سپس جلویش رو تخت نشست
بالا پایین شدن تخت دخترک بیدار شد تنها از افکارش.. مردش سمت او لباس گرفت : بیا عوض کن این لباسو بعدشم بگیر بخواب ..
مین جی با چشم های پف کرده زمزمه کرد : بخاطر من اینجوری شد ؟
تهیونگ تند صورت او را قاب دستش گرفت سپس تند تر گفت : ای بابا بازم شروع نکن همسر خوشگلم .. ببین این یه اتفاق بود - خودش هم باور نداشت که یک اتفاق عادی بود- پس لطفاً ازت خواهش میکنم اگه برام مهم هستم لباستو عوض کن و بیا تا کمی استراحت کنیم ..
همسرش آروم سری تکون داد : باشه .. صورتم رو میشروم
لباسش را به دست گرفت سپس روی دو پا ایستاد و سمت حمام رفت .. در نهایت این مرد کلافه بود که خودش را روی تخت انداخت پلک میزد و خودشو را غرق افکار کرد . صدا در باعث شد بگه : بیا .. راننده وارد اتاق شد و جدی سر خم کرد : آقای کیم ..
پارت ۲۴۲
میونشی : ممنون .. بلافاصله تشکر کرد و دکتر از اتاق خارج شد .. هنوزم ماسک روی صورت جیمین بود میونشی دست جیمین را محکم گرفت و پشت دستش را بوسید .. جیمین بیحال پلک زد و چشم هایش بسته شدن .. در نهایت هر سه نفس عمیقی کشیدن.. یک خواهر ای که کم تر از قولش نبود و یک همسر نگران و عاشق .. شاید هم یک رفیق عصبی
میونشی غمگین سمت مین جی نگاه کرد خطاب به تهیونگ گفت : اوپا لطفاً اونی رو ببر خونه کمی استراحت کنه
تهیونگ: فکر خوبیه لباس عوض کنیم و میآییم
مین جی تند لجباز گفت : نه نمیام
تعیونگ پفی کشید و کنار مین جی ایستاد سپس آروم گفت : مین جی بزار جیمین استراحت کنه بیا ما بریم برای میونشی هم لباس و خوراکی بیارم - سمت میونشی زل زد و با ذوق ادامه داد - خواهر کوچولوی منم روی اون مبل کمی بخوابه باشه
میونشی لبخند زد ولی مین جی تند تر گفت : تو برو برای منم لباس بیار از سر اینا خلاص بشم
تهیونگ: مین جی ...
مین جی : گفتم نمیام دیگه .. در نهایت مردش به شدت کلافه اوف کشید و جدی نگاهش کرد : بلند شو مین جی عصبانیم نکن که بد میشه
مین جی اخم کرد و کلافه بلند شد برای تهیونگ خیلی سخت بود که باور کنه این همون مین جی ای هست که باهاش ازدواج کرده ..
میونشی زل زد به رفتن آن ها .. حالا در سکوت اتاق فرو رفت .. تنها صدا ضربان قلب جیمین و دستگاه چیز دیگری نبود میونشی آروم دست جیمین را روی تخت گذاشت سپس کنار مبل بالا تخت جیمین نشست خسته بود و خواب آلوده .. پلک زد و سرش را روی مبل گذاشت .. تا به خواب عمیقی فرو رفت ..
.....
دخترک همانند بی حال و بی روح روی تخت نشسته بود کله آن افکار فقد و فقد دیشب بود شب بسیار سخت رو گذراند تهیونگ از جلو کمد سمت همسرش رفت سپس جلویش رو تخت نشست
بالا پایین شدن تخت دخترک بیدار شد تنها از افکارش.. مردش سمت او لباس گرفت : بیا عوض کن این لباسو بعدشم بگیر بخواب ..
مین جی با چشم های پف کرده زمزمه کرد : بخاطر من اینجوری شد ؟
تهیونگ تند صورت او را قاب دستش گرفت سپس تند تر گفت : ای بابا بازم شروع نکن همسر خوشگلم .. ببین این یه اتفاق بود - خودش هم باور نداشت که یک اتفاق عادی بود- پس لطفاً ازت خواهش میکنم اگه برام مهم هستم لباستو عوض کن و بیا تا کمی استراحت کنیم ..
همسرش آروم سری تکون داد : باشه .. صورتم رو میشروم
لباسش را به دست گرفت سپس روی دو پا ایستاد و سمت حمام رفت .. در نهایت این مرد کلافه بود که خودش را روی تخت انداخت پلک میزد و خودشو را غرق افکار کرد . صدا در باعث شد بگه : بیا .. راننده وارد اتاق شد و جدی سر خم کرد : آقای کیم ..
- ۹.۸k
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط