پارت چهارم پسر با لبخندی مهربونم گفت یادته دوستت صدات
پارت چهارم : پسر با لبخندی مهربونم گفت:« یادته دوستت صدات کرد من انگار اونجا بودم البته که بودم اما ببین من وقتی دیدمت عاشقت شدم و دیوانه وار می خواستمت اما نمیتونستم بهت نزدیک بشم »
از زبان ادمین گل : انگار دختر بیچاره رو با یخ جابه جا کرده بودن آروم میخواست بلند شه که یهو با مخ افتاد زمین و جون تکون خوردن نداشت تا اینکه اون پسر جذاب گفت :« آخ حواسم نبود برای اینکه فرار نکنی اینجا اوردمت و بهت زهر فلج موقت وارد کردم » دختر که دیگه داشت روانی میشد گفت:« عوضیییییی ولم کنننننن » همه حرفاش با جیغ پسر که دیگه میدونست الان کل خونه با جیغش خراب میشه براید بغلش کرد و سرشو بوسید گفت:« اگه بزاری نیشمو وارد رگ دستات کنم ، ... خوب میشی » دختر پرویی گفت ولم کن تا همینجوری بمونم و بمیرم پسر لبخند زد و دندوناشو درآورد و وارد....
دستای کرد بعد از اینکه اینکارو کرد دختر دیگه احساس بی حسی نمیکرد و خیلیم خوب بود اما بعد از اون ماجرا دختر با دستای ظریفش زد توی سر و پشت پسر و اونو انداخت و دوید پایین عمارت و سعی کرد به در خروجی نزدیک بشه و موفق هم شد و درو باز کرد و خودشو به بیرون پرتاب کرد به پشت سرش نگاه کرد پسرو دید که دست به سینه و با پوزخند نگاش میکرد اما وقتی برگشت پسرو جلوش دید و با اون ترسش گفت :« تو که الان پشتم بودی آخه ..چچچ.جوو.ورییییی تونستی ؟!»
پسر گفت:« پرنسس حوا یادت رفته من خونآشام معمولی نیستم! بلکه جادو دارم! » دختر که دیگه رنگ به رخسار نداشت گفت :« میشه ...
از زبان ادمین گل : انگار دختر بیچاره رو با یخ جابه جا کرده بودن آروم میخواست بلند شه که یهو با مخ افتاد زمین و جون تکون خوردن نداشت تا اینکه اون پسر جذاب گفت :« آخ حواسم نبود برای اینکه فرار نکنی اینجا اوردمت و بهت زهر فلج موقت وارد کردم » دختر که دیگه داشت روانی میشد گفت:« عوضیییییی ولم کنننننن » همه حرفاش با جیغ پسر که دیگه میدونست الان کل خونه با جیغش خراب میشه براید بغلش کرد و سرشو بوسید گفت:« اگه بزاری نیشمو وارد رگ دستات کنم ، ... خوب میشی » دختر پرویی گفت ولم کن تا همینجوری بمونم و بمیرم پسر لبخند زد و دندوناشو درآورد و وارد....
دستای کرد بعد از اینکه اینکارو کرد دختر دیگه احساس بی حسی نمیکرد و خیلیم خوب بود اما بعد از اون ماجرا دختر با دستای ظریفش زد توی سر و پشت پسر و اونو انداخت و دوید پایین عمارت و سعی کرد به در خروجی نزدیک بشه و موفق هم شد و درو باز کرد و خودشو به بیرون پرتاب کرد به پشت سرش نگاه کرد پسرو دید که دست به سینه و با پوزخند نگاش میکرد اما وقتی برگشت پسرو جلوش دید و با اون ترسش گفت :« تو که الان پشتم بودی آخه ..چچچ.جوو.ورییییی تونستی ؟!»
پسر گفت:« پرنسس حوا یادت رفته من خونآشام معمولی نیستم! بلکه جادو دارم! » دختر که دیگه رنگ به رخسار نداشت گفت :« میشه ...
- ۵۸۹
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط