{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پرندهی خاموش جان من

پرنده‌ی خاموشِ جانِ من
تنها
و تنها در قفسِ دستانِ تو
آواز می‌خواند
ای مهربان
بیا دست شعرِ مرا بگیر
و ببر
آنجا ببر مرا
که شرابم نمی برد...

• عزیزحاجی علیاری
‌‌‌
دیدگاه ها (۱)

از پشت حوصله‌ی اندوه پیدایش شد هوای دیدگانش ابری گونه‌هایش خ...

نه بهار با هیچ اردیبهشتی ....نه تابستان با هیچ شهریوری ....ن...

️شب از شب‌های پاییزی‌ست...خموش و مهربان با منبه‌کردار پرستار...

🌹 🕯‌پنجشنبه است...🥀باز بی قراری ها...🕯باز دلتنگی ها...🥀باز خ...

و عمر، شیشه‌ی عطر است! پس نمی ماندپرنده تا به ابد در قفس نمی...

صدا کن مراصدای تو خوب استصدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی استکه ...

#شعر_نو 🕊رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردمآشنای تو دلم بود ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط