{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

غم در چهره‌ی این نقاشی، نه یک پایان، که سکوتی است که در آ

غم در چهره‌ی این نقاشی، نه یک پایان، که سکوتی است که در آن، رنگ‌ها با بغضی فروخورده، قصه‌ی هزاران ناگفته را بر بومِ بی‌تابِ زمان فریاد می‌زنند؛ انگار که نقاش، تکه‌ای از قلبش را میانِ قلم‌مو جا گذاشته تا هیچ‌گاه، حتی در غبارِ قرن‌ها، رنگِ فراموشی نگیرد.»
دیدگاه ها (۰)

وقتی شب دهان باز می‌کند تا زمزمه کند، صدایش دیگر نجوای باد ن...

در میانِ آغوشِ سردِ گِل، جایی که شب به آرامی قصه‌ی فراموشی ر...

«در عمقِ آن چشم‌ها، زخمی نیست که با مرهم آرام شود؛ بلکه نقشِ...

:)

باد سردی از میان پنجره‌های بلند و سنگی تالار به داخل می‌پیچی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط