{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گیرم که سرم را به غمی کوفته ای

گیرم که سرم را به غمی کوفته ای
رگبار تگرگ بر تنم دوخته ای
از طاقت درد ، دلم سوخته ای
بر سوسن و یاس آتش افروخته ای
با جوانه های عشق ،
بی ما چه کُنی...............
#شهزاد
دیدگاه ها (۵)

در مکتب عشق رفتم از بهر نیاز گفت استاد : اذان بگو من از جان...

شب ِ سرد ِ خزانی بودحضور درد جانی بودوجودم گرم این گردونفتاد...

شبی مهتاب بود و کوچه ای باریک دل ِ وامانده از هر قصه ای تاری...

من می دانمکه چرااسب حیوان نجیبیستو چرادر قفس هیچکسی کرکس نیس...

دلم وقتی که می گیرد تو می آیی به دیدارمبه من آهسته می گویی "...

پارت ۲۲بعد کلی تفریح عمو تلویزیون و خاموش کرد و و میز کنار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط