{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هفته گذشته بود هر روزش پر از نگاههایی بود که نمیدونستم از کیه اتاق ...

𝑼𝒏𝒅𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒌𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕


---

𝑷𝑨𝑹𝑻 ⁷

هفته گذشته بود. هر روزش، پر از نگاه‌هایی بود که نمی‌دونستم از کیه. اتاق جدید، آزادی بیشتر، لباس‌های تمیز… اما با هر امتیاز، قفسم هم طلایی‌تر شده بود.

در باز شد.

_ «آماده‌ای؟»

«برای چی؟»


_ «ملاقات با اون کسی که باید بهش نزدیک شی. شروع نقشت.»

سوار ماشین شدیم. مقصد یه کلوپ زیرزمینی بود. پر از آدم‌هایی با لباس‌های شیک و نگاه‌هایی کثیف. یونگی کنارم قدم می‌زد، مثل یه سایه‌ی تاریک اما آشنا.

_ «اون مرد اون‌جاست. اسم رمزت لیلاست. باهاش وارد صحبت شو. بقیه‌ش رو به من بسپار.»

وارد سالن شدم. ضربان قلبم با ریتم موزیک هماهنگ نمی‌شد. سنگین‌تر بود. مرد رو پیدا کردم. کنج سالن، با دو نفر بادیگارد.

«سلام. کسی گفت شاید این‌جا کسی رو پیدا کنم که بتونه کمکم کنه.»


نگاهش رو دوخت به‌م. براندازم کرد.

«تو کی هستی؟»

«لیلا. فقط یه کسی که دنبال پاسخه.»


چشماش ریز شد. کنجکاو... مشکوک... یا شاید بازی‌خورده. نزدیک‌تر شدم. همون لحظه صدای یونگی توی گوشم از طریق هندزفری پیچید.

_ «آفرین. فقط ادامه بده. شکار شروع شده.»

برای اولین بار… حس کردم منم دارم تبدیل می‌شم.
از یه گروگان… به یه شکارچی.
دیدگاه ها (۰)

𝑼𝒏𝒅𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒌𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕𝑷𝑨𝑹𝑻 ⁸---صدای موزیک، مثل پتک توی سرم ...

𝑼𝒏𝒅𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒌𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕𝑷𝑨𝑹𝑻 ⁹---هوای شب خفه‌کننده بود. یونگی...

𝑼𝒏𝒅𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑺𝒌𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕---به عکس خیره شدم. چهره‌ش آشنا بود. ...

---#پارت_۱«هانا ویو»چشمام هنوز گرم بود... خواب دیده بودم مام...

My vampire P8

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط