{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های کلاغ

سایه‌های کلاغ

پارت بیست و یکم | ده دقیقه تا جهنم

09:59

صدای بوق کوتاه، در اتاق می‌پیچید.

همه به تایمر خیره شده بودند.

چراغ قرمز روی بمب، هر ثانیه روشن و خاموش می‌شد.

09:52

آوا حس کرد نفسش بالا نمی‌آید.

این اولین بار بود که مرگ را این‌قدر نزدیک حس می‌کرد.

دست‌هایش یخ کرده بود.

لب‌هایش می‌لرزید.

با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت:

ـ «...می‌میریم؟»

هیچ‌کس جواب نداد.

و همین سکوت...

بدترین جواب ممکن بود.


---

آرمان سریع به سمت بمب رفت.

پنل فلزی را باز کرد.

چندین سیم رنگی، مدارهای پیچیده و یک صفحه‌ی رمزنگاری‌شده داخلش بود.

فکش منقبض شد.

ـ «کار یه آدم حرفه‌ایه...»

کاوه کنار او ایستاد.

به مدار نگاه کرد و زیر لب لعنتی گفت.

ـ «اگه اشتباه کنیم، همون لحظه منفجر می‌شه.»

آرمان بدون اینکه نگاهش کند، گفت:

ـ «پس اشتباه نکن.»

کاوه پوزخند زد.

ـ «هنوزم همون رئیس مغروری.»


---

آوا چند قدم جلو آمد.

ـ «من چیکار کنم؟»

هر دو هم‌زمان گفتند:

«برو عقب!»

آوا از شدت عصبانیت اخم کرد.

ـ «من بچه نیستم!»

آرمان نگاهش کرد.

برای اولین بار، خشم از صورتش محو شد.

جایش را ترس گرفت.

ترسی واقعی.

ـ «دقیقاً چون بچه نیستی، می‌فهمی که اگه این منفجر بشه... حتی فرصت درد کشیدن هم نداریم.»

آوا ساکت شد.


---

08:41

کاوه با دقت به سیم‌ها نگاه می‌کرد.

ناگهان اخمش در هم رفت.

ـ «نه...»

آرمان سر بلند کرد.

ـ «چی؟»

ـ «این یه بمب معمولی نیست.»

دستش را روی مدار دیگری گذاشت.

ـ «دو تا مدار جدا داره...»

آرمان چند ثانیه نگاه کرد.

رنگ از صورتش پرید.

ـ «لعنتی...»

آوا با نگرانی پرسید:

ـ «یعنی چی؟»

کاوه آهسته جواب داد:

ـ «اگه یکی از ما سیم اشتباه رو قطع کنه...»

آرمان جمله‌اش را کامل کرد.

ـ «بمب دوم فعال می‌شه.»


---

ناگهان صدای تیراندازی از بیرون اتاق آمد.

بعد...

فریاد.

و صدای افتادن چند نفر روی زمین.

سه نفر هم‌زمان به در نگاه کردند.

آرمان اسلحه‌اش را بالا آورد.

ـ «کسی داره میاد.»

در آرام باز شد.

رامین، محافظ آرمان، نفس‌نفس‌زنان وارد شد.

لباسش پاره شده بود.

بازویش خونریزی می‌کرد.

ـ «رئیس...»

نفسش بند آمده بود.

ـ «کل عمارت محاصره شده...»

ـ «چند نفرن؟»

ـ «بیشتر از صد نفر...»

حتی کاوه هم برای لحظه‌ای ساکت ماند.

صد نفر؟

این دیگر حمله‌ی یک باند نبود...

اعلام جنگ بود.


---

رامین به آوا نگاه کرد.

بعد آرام گفت:

ـ «رئیس...»

ـ «بگو.»

ـ «هدفشون فقط خانم آواست.»

آوا با ناباوری پرسید:

ـ «من؟ چرا؟»

رامین سرش را پایین انداخت.

ـ «همه فهمیدن وارث خاندان کلاغ زنده‌ست.»


---

06:17

تایمر بی‌رحمانه پایین می‌رفت.

عرق از شقیقه‌ی آرمان چکید.

اما دستش نمی‌لرزید.

کاوه ناگهان گفت:

ـ «پیداش کردم.»

همه نگاهش کردند.

ـ «راه خنثی کردنش هست...»

آرمان نفس راحتی کشید.

ـ «پس انجامش بده.»

کاوه سکوت کرد.

لبخندش محو شد.

ـ «...اما یه مشکل هست.»

ـ «چی؟»

کاوه به آرامی گفت:

ـ «باید یکی، مدار اصلی رو دستی نگه داره.»

آوا چیزی از حرفش نفهمید.

آرمان اما فوراً متوجه شد.

ـ «نه.»

کاوه نگاهش کرد.

ـ «چاره‌ای نیست.»

ـ «نه.»

ـ «اگه مدار رها بشه... قبل از اینکه همه خارج بشن منفجر می‌شه.»

سکوت...

آوا با نگرانی پرسید:

ـ «یعنی...؟»

آرمان خیلی آرام گفت:

ـ «یعنی... یکی باید اینجا بمونه.»

قلب آوا فرو ریخت.

نگاهش بین آن دو مرد می‌چرخید.

هر دو...

در سکوت به تایمر خیره شده بودند.

05:48

و برای اولین بار...

آوا فهمید شاید این شب، آخرین شبی باشد که هر سه نفرشان کنار هم هستند.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های کلاغپارت بیستم | انتخابی که بوی مرگ می‌دادصدای انفج...

سایه‌های کلاغپارت نوزدهم | قفس کلاغدستِ زمخت مرد، محکم روی د...

سایه‌های کلاغپارت پانزدهم | فرار در تاریکیصدای شلیک گلوله، س...

سایه‌های کلاغپارت شانزدهم | حسادتی به رنگ خوناتاق در سکوت فر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط