{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های کلاغ

سایه‌های کلاغ

پارت بیستم | انتخابی که بوی مرگ می‌داد

صدای انفجار هنوز در اتاق می‌پیچید.

گرد و خاک، همه‌جا را پوشانده بود.

آوا چیزی نمی‌دید.

فقط صدای نفس‌های خودش...

و تپش دیوانه‌وار قلبش.

ناگهان...

شلیک!

گلوله از کنار صورتش رد شد.

آن‌قدر نزدیک که گرمایش را روی پوستش حس کرد.

بی‌اختیار جیغ کشید و روی زمین افتاد.

همان لحظه، دستی دور شانه‌هایش حلقه شد و او را روی زمین کشید.

ـ «سرت رو پایین نگه دار!»

صدای آرمان بود.

محکم...

اما آمیخته با ترس.

ترسی که آوا تا آن لحظه در صدای او نشنیده بود.


---

مرد مرموز پشت ستون سنگی پناه گرفته بود.

اسلحه را دوباره بالا آورد.

اما قبل از اینکه شلیک کند...

تق!

گلوله‌ای از سمت دیگر اتاق به دستش خورد.

اسلحه از دستش افتاد.

کاوه بود.

با پهلوی زخمی...

اما هنوز ایستاده.

لبخند کجی روی لبش نشست.

ـ «گفتم... دستت رو از روی ماشه بردار.»


---

مرد مرموز اخمی کرد.

ـ «هنوزم نمی‌میری؟»

کاوه شانه بالا انداخت.

ـ «بدشانسی توئه.»


---

اما درست در همان لحظه...

دو مرد نقاب‌دار دیگر از در پشتی وارد شدند.

همه‌چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد.

یکی به سمت آرمان شلیک کرد.

دیگری مستقیم به طرف آوا دوید.

آوا هنوز روی زمین بود.

ترس، تمام بدنش را گرفته بود.

پاهایش فرمان نمی‌بردند.

مرد نقاب‌دار دستش را گرفت و با خشونت بلندش کرد.

ـ «رئیسمون گفته باید زنده باشی.»

آوا تقلا کرد.

ـ «ولم کن!»

سیلی محکمی به صورت مرد زد.

صدای برخورد دستش در اتاق پیچید.

مرد از خشم چشمانش را تنگ کرد.

خواست جوابش را بدهد...

اما ناگهان دستی از پشت یقه‌اش را گرفت.

آرمان.

با یک حرکت، مرد را از آوا جدا کرد و محکم به دیوار کوبید.

چشم‌های خاکستری‌اش از خشم یخ زده بود.

با صدایی که از عصبانیت می‌لرزید، گفت:

ـ «جرئت کردی بهش دست بزنی؟»

مشت اول...

دوم...

سوم...

هیچ فرصتی برای دفاع باقی نگذاشت.

تا وقتی که مرد بیهوش روی زمین افتاد.


---

آوا با ترس به آرمان نگاه می‌کرد.

او را تا این حد عصبانی ندیده بود.

نفس‌های آرمان سنگین شده بود.

رگ‌های دستش بیرون زده بودند.

انگار اگر کسی همان لحظه نزدیک آوا می‌شد...

بدون فکر می‌کشتش.


---

کاوه از آن طرف اتاق، با نیشخندی خسته گفت:

ـ «آروم‌تر...»

آرمان بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد:

ـ «خفه شو.»

ـ «دختره رو ترسوندی.»

این جمله کافی بود.

آرمان برگشت.

ـ «تو حق نداری درباره‌ی اون حرف بزنی.»

ـ «چرا؟ چون فقط خودت حق داری دورش حصار بکشی؟»

دو مرد دوباره روبه‌روی هم ایستادند.

فضا دوباره بوی جنگ گرفت.


---

آوا میانشان ایستاد.

اشک در چشم‌هایش حلقه زده بود.

ـ «بسه!»

هیچ‌کدام گوش ندادند.

ـ «گفتم بس کنید!»

این بار صدایش در اتاق پیچید.

هر دو ساکت شدند.

آوا با نفس‌های لرزان گفت:

ـ «هر بار که کنار هم قرار می‌گیرین... فقط خون ریخته می‌شه.»

نگاهش را به آرمان دوخت.

ـ «تو همه‌چیز رو با زور حل می‌کنی...»

بعد به کاوه نگاه کرد.

ـ «و تو همیشه نصف حقیقت رو می‌گی...»

اشک از روی گونه‌اش پایین افتاد.

ـ «من دیگه خسته شدم...»


---

در همین لحظه...

مرد مرموز که همه فکر می‌کردند بیهوش شده، آرام دکمه‌ای را در جیبش فشار داد.

صدای بوق کوتاهی در اتاق پیچید.

کاوه ناگهان رنگش پرید.

ـ «نه...»

آرمان اخم کرد.

ـ «چی شده؟»

کاوه با وحشت به سقف نگاه کرد.

ـ «بمب...»

همان لحظه، چراغ کوچکی روی دیوار شروع به چشمک زدن کرد.

۱۰:۰۰

شمارش معکوس.

بمب برای انفجار روی ده دقیقه تنظیم شده بود.

مرد مرموز، با لبخندی خون‌آلود، زیر لب گفت:

ـ «اگه وارث خاندان کلاغ مال من نباشه...»

سرفه‌ای کرد و خون از گوشه‌ی لبش جاری شد.

ـ «هیچ‌کس... صاحبش نمی‌شه.»

سکوت مرگباری اتاق را فرا گرفت.

ده دقیقه...

فقط ده دقیقه وقت داشتند.

اما هیچ‌کدام هنوز نمی‌دانستند...

بمب، فقط یک تله‌ی مرگبار نبود.

درهای عمارت هم هم‌زمان قفل شده بودند.

یعنی...

هیچ راه فراری وجود نداشت.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های کلاغپارت نوزدهم | قفس کلاغدستِ زمخت مرد، محکم روی د...

سایه‌های کلاغپارت هجدهم | رقص با دشمنصدای ویولن، تمام سالن ر...

سایه‌های کلاغپارت پانزدهم | فرار در تاریکیصدای شلیک گلوله، س...

سایه‌های کلاغپارت سیزدهم | میان عشق و نفرتدستگیره‌ی در آرام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط