اوای فنوت
اوای فنوت
Part =3
[خواندن بدون لایک حرام است پس همین الان بزن 😊]
توی تالار، وزرا جمع بودن. وزیر اعظم، مردی بود با ریش مرتب و چشمای نافذ. اسمش آقای روسی بود. همیشه لبخند میزد ولی تهیونگ یه حسی بهش میگفت این آدم قابل اعتماد نیست.
"شاهزاده، پدرتون..." روسی شروع کرد.
"زنده اس." تهیونگ تند جواب داد.
"البته، البته. ولی باید آماده باشیم. شما باید ولیعهد بشید. مردم نیاز به یه رهبر دارن."
تهیونگ نگاهش کرد: "پدرم هنوز نفس میکشه و شما از جانشینی حرف میزنید؟"
روسی لبخند زد: "ما به فکر کشوریم، شاهزاده. به فکر آینده."
همین موقع یه خدمتکار دوید توی تالار. صورتش پر از اشک بود. نفس نفس میزد و نمیتونست حرف بزنه. همه ساکت شدن.
تهیونگ قلبش یه لحظه ایستاد.
"پادشاه... پادشاه..." خدمتکار نتونست ادامه بده.
تهیونگ دیگه صبر نکرد. دوید به سمت اتاق پدر. در رو باز کرد. پدر همون طور بود که گذاشته بودش. چشماش بسته بود، صورتش آروم بود. ولی دیگه سینهاش بالا و پایین نمیرفت.
تهیونگ رفت کنار تخت، دوباره دست پدر رو گرفت. سرد بود.
"پدر... بیدار شو..." صدا آروم و شکسته. "پدر... بیدار شو لطفاً... من هنوز کلی چیز دارم ازت بپرسم... پدر..."
سرش رو گذاشت رو سینه پدر و زد زیر گریه. پشت سرش وزرا اومدن، ساکت ایستاده بودن. بعضیاشون واقعاً ناراحت بودن، بعضیاشون تظاهر میکردن. تهیونگ نه میدید، نه میشنید. فقط گریه میکرد.
پدر رفته بود. تنها کسی که واقعاً دوستش داشت، رفته بود.
"این تازه شروع داستان تهیونگ اون راه زیادی رو در پیش داره اگه میخواید بدونید در آینده چه اتفاقی میوفته شرطا رو زود برسونید😉🙃"
(شرطا)
لایک=۲۵
کامنت=۷
دنبال کننده=۳
Part =3
[خواندن بدون لایک حرام است پس همین الان بزن 😊]
توی تالار، وزرا جمع بودن. وزیر اعظم، مردی بود با ریش مرتب و چشمای نافذ. اسمش آقای روسی بود. همیشه لبخند میزد ولی تهیونگ یه حسی بهش میگفت این آدم قابل اعتماد نیست.
"شاهزاده، پدرتون..." روسی شروع کرد.
"زنده اس." تهیونگ تند جواب داد.
"البته، البته. ولی باید آماده باشیم. شما باید ولیعهد بشید. مردم نیاز به یه رهبر دارن."
تهیونگ نگاهش کرد: "پدرم هنوز نفس میکشه و شما از جانشینی حرف میزنید؟"
روسی لبخند زد: "ما به فکر کشوریم، شاهزاده. به فکر آینده."
همین موقع یه خدمتکار دوید توی تالار. صورتش پر از اشک بود. نفس نفس میزد و نمیتونست حرف بزنه. همه ساکت شدن.
تهیونگ قلبش یه لحظه ایستاد.
"پادشاه... پادشاه..." خدمتکار نتونست ادامه بده.
تهیونگ دیگه صبر نکرد. دوید به سمت اتاق پدر. در رو باز کرد. پدر همون طور بود که گذاشته بودش. چشماش بسته بود، صورتش آروم بود. ولی دیگه سینهاش بالا و پایین نمیرفت.
تهیونگ رفت کنار تخت، دوباره دست پدر رو گرفت. سرد بود.
"پدر... بیدار شو..." صدا آروم و شکسته. "پدر... بیدار شو لطفاً... من هنوز کلی چیز دارم ازت بپرسم... پدر..."
سرش رو گذاشت رو سینه پدر و زد زیر گریه. پشت سرش وزرا اومدن، ساکت ایستاده بودن. بعضیاشون واقعاً ناراحت بودن، بعضیاشون تظاهر میکردن. تهیونگ نه میدید، نه میشنید. فقط گریه میکرد.
پدر رفته بود. تنها کسی که واقعاً دوستش داشت، رفته بود.
"این تازه شروع داستان تهیونگ اون راه زیادی رو در پیش داره اگه میخواید بدونید در آینده چه اتفاقی میوفته شرطا رو زود برسونید😉🙃"
(شرطا)
لایک=۲۵
کامنت=۷
دنبال کننده=۳
- ۹.۲k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط