{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اوای فنوت

اوای فنوت
Part =4


---

صبح روز بعد، توی کلیسای قصر، مراسم ولیعهدی برگزار شد. تهیونگ لباس سیاه پوشیده بود، صورتش سفید و بی‌خواب، چشماش پف کرده. کنار محراب ایستاده بود و کشیش دعا می‌خوند.

یه لحظه چشم چرخوند توی جمعیت. دختردایی‌اش، بیانکا، رو دید که با لبخند بهش نگاه می‌کرد. یه لبخند عجیب. یه جورایی می‌گفت "بالاخره". تهیونگ دلش گرفت. از این ازدواجی که می‌دونست قراره باهاش بکنن، از این که توی ماتم پدر، دارن به زور زنش می‌دن.

تاج رو گذاشتن روی سرش. حالا دیگه پادشاه بود. پادشاه ۱۷ ساله.

همین که کشیش گفت "به نام پدر، پسر و روح‌القدس"، صدای شیهه اسب از بیرون اومد. یه سرباز با لباس خاکی دوید توی کلیسا. همه برگشتن به سمتش.

سرباز نفس نفس زد و گفت: "علیاحضرت! خبر بد! فرانسه به مرزهای شمالی حمله کرده!"

تالار یه دفعه پر از همهمه شد. تهیونگ ایستاد، تاج هنوز روی سرش بود، اشکای دیروز خشک شده بود، چشماش پر از آتیش شد. انگار یه جرقه توش زده بودن. برگشت به سرباز گفت:

"چقدر فاصله دارن تا اینجا؟"

"سه روز... شاید کمتر... اگه زود حرکت کنیم می‌تونیم جلوشون رو بگیریم."

وزرا دورش رو گرفتن. روسی گفت: "شما باید همین الان ازدواج کنید! اگه اتفاقی براتون بیفته، سلسله بی‌وارث می‌مونه!"

تهیونگ نگاه تندی بهش انداخت: "من تازه پدرم رو از دست دادم، الان می‌خواین زن بگیرم؟ توی همین شرایط؟"

"قانون اینو می‌گه علیاحضرت. برای حفظ سلسله."

[شرطا]
۴ دنبال کننده
دیدگاه ها (۱۳)

https://wisgoon.com/jang_winterخواندن فیک ایشان تو رو به بهش...

اوای فنوتPart =۵سه روز بود که تهیونگ و سربازاش تو راه بودن. ...

تهکوک

اوای فنوتPart =3[خواندن بدون لایک حرام است پس همین الان بزن ...

اوای فنوتPart =۷(جاده‌های کوهستانی بین ایتالیا و فرانسه)کارو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط