{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۶

پارت ۶
خانم پارک:نخیر
یونگی:خاله من یونگی ام
خانم پارک:یونگی پسرم تویی(میره و بغلش میکنه)
خانم پارک:چقدر بزرگ شدی همیشه نگرانت بودم همش فکر میکردم اشتباه کردم ی پسر ۶ ساله رو فراری دادم ولی الان که دارم میبینمت فهمیدم اگه پیش ما میموندی الان به اینجا نمیرسیدی
یونگی:خیلی ازتون ممنون شما باعث شدید من به اینجا برسم
خانم پارک:از من تشکر نکن تو خودت قوی بودی که تونستی تک و تنها انقدر پیشرفت کنی
یونگی:خیلی وقت بود دنبالتون بودم
ولی پیداتون نمیکردم
خانم پارک:ما بخاطر بدهی های کانگ هو(اسم بابای این سوک)چند سالی ژاپن زندگی میکردیم تازه برگشتیم کره
برای همین من و این سوک دنبال کار میگردیم
یونگی:این سوک دنبال چه کاریه؟
خانم پارک:اونم دنبال ی کاری مثل کار منه
یونگی:نظافتچی!!یادمه این سوک دوست داشت وکیل بشه
خانم پارک:کانگ هو نزاشت اون از ۱۴ سالگی داره کار میکنه
یونگی:من برای شرکت ی حسابدار می خوام اگه بتونه دوره ببینه و بیاد اینجا کار کنه خیلی خوب میشه
شما هم نمی خواد اینجا کار کنید من نمیتونم بزارم شما این کار سنگین رو انجام بدی خودم هر ماه براتون پول میریزم ولی اینجا کار نکنید
خانم پارک:نه عزیزم من عادت دارم مشکلی ندارم بزار کار کنم
یونگی:نمیتونم برید خونه اگر میشه بعدظهر بیام خونتون
خانم پارک:باشه پسرم خیلی دوست دارم ببینمت خدافظ
یونگی:خدافظ
ویو این سوک:رفته بودم بیرون خرید کنم که گوشیم زنگ خورد یونگی بود
یونگی:سلام
این سوک:سلام خوبی؟
یونگی:ممنون شنیدم دنبال کار میگردی
میتوتی بیای تو شرکت من کار کنی؟
این سوک:تو از کجا فهمیدی؟حالا باید چه کاری انجام بدم؟
یونگی:حسابداری
این سوک:راستش یونگی من نتونستم درس بخونم هیچی بلد نیستم
یونگی:میتونی بری اموزش ببینی
این سوک:بعدش میتونم بیام تو شرکتت کار کنم
یونگی: بله
این سوک:اخجون ممنونم یونگییی
یونگی:بهت زنگ میزنم خدافظ
این سوک:خدافظ
ویو این سوک:
سریع رفتم خونه کارا رو کردم ورفتم حموم
ویو اقای شین:
رفتم خونه این سوک حموم بود رفتم ی چیزی بخورم که گوشی این سوک زنگ خورد یونگی بود
دختره ی اشغال هنوز با اون پسره ی بی خاصیت در ارتباطه من میدونم با تو
ویو این سوک:
از حموم اومدم بابامم اومده بود خونه رفتم باهاش حرف بزنم که...
دیدگاه ها (۳)

پارت ۵ویو این سوک:باورم نمیشه اون یونگی بود چجوری ادرس خونمو...

پارت ۴جیمین:سلااااامیونگی:سلام چته چرا انقدر خوشحالی؟جیمین:ب...

پارت ۳ ویو یونگی:از خواب پاشدم ساعت ۷:۱۵ بود رفتم صبحونه بخو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط