پارت ۵
پارت ۵
ویو این سوک:
باورم نمیشه اون یونگی بود چجوری ادرس خونمون رو پیدا کرده
باید باهاش حرف بزنم
سریع لباسم رو پوشیدم و رفتم پایین دنبالش
این سوک:یونگی
یونگی:بله
این سوک:صبر کن کارت دارم
میشه باهم حرف بزنیم؟
یونگی:الان کار دارم باید برم ولی شمارم رو داشته باش فردا بهم زنگ بزن
این سوک:باشه
یونگی:خدافظ
این سوک:مواظب خودت باش
ویو اقای شین:
یونگی رفت و این سوک احمقم دنبالش رفت دختره ی دیوونه هنوزم از اون پسره ی اشغال خوشش میاد ولی خوب شد
الان میتونم به سام شیک(سام شیک پسر دوست اقای شینه خلافکاره و این سوک رو دوست داره)
اقای شین:سام شیک
سام شیک:کاری داری
اقای شین:یونگی پیداش شده
سام شیک:خب؟
اقای شین:باید از شرش خلاص شیم
سام شیک:بکشمش؟
اقای شین:اره حالا بهت میگم چیکار کنی الان این سوک میاد خدافظ
این سوک:تا کی می خوای مخفی نگهش داری؟
اقای شین:چی رو؟
این سوک:این که تو خونشون رو اتیش زدی تو باعث مرگ مامان و باباش شدی
اقای شین:مگه بی عقلم بهش بگم
این سوک:باشه تو بهش نگو من میگیم
اقای شین:غلط میکنی(باداد)
مامان این سوک اومد خونه
خانم پارک:شما دوتا دوباره دعواتون شده
بابا بس کنید دیگه
این سوک:تو چطور تونستی ۳۰ سال با این اشغال زندگی کنی(با بغض)
خانم پارک:این سوک درست حرف بزن اون باباته
این سوک:بابا هه این چه بابایی که من باید خرجش رو بدم
این چه بابایی که نزاشت من درس بخونم
(میره تو اتاقش و محکم درو میبنده)
خانم پارک:این سوک درو باز کن عزیزم
کارت دارم خواهش میکنم
(درو باز میکنه)
خانم پارک:چیشده چرا دعواتون شد
این سوک:نیم ساعت پیش یونگی اومد اینجا با بابا کار داشت
خانم پارک:یونگی!
فهمیده کاره باباته؟
این سوک:نمیدونم ولی به بابا میگم راستش رو بهش بگو ولی گوش نمیده
برای همین دعوامون شد
خانم پارک:اشکال نداره عزیزم ناراحت نباش
بزار ی خبر خوب بهت بدم
این سوک:کار پیدا کردی؟
خانم پارک:اره نظافتچی ی شرکت شدم با حقوق ۳ میلیون وون
این سوک:عالیههه
حالا کی میری؟
خانم پارک:فردا،فردا صبح ساعت ۸ یاید اونجا باشم بیا بریم شام بخوریم و بخوابیم
این سوک:باشه
فردا صبح
ویو یونگی:
لباس پوشیدم صبحونه خوردم و رفتم سرکار امروز قرار بود اون نظافتچی جدید بیاد برای همین یکم زودتر رفتم شرکت و به اونم گفتم زودتر بیاد
تق تق
یونگی:بله
خانم پارک:میتونم بیام تو؟
یونگی:بفرمایید
خانم پارک: سلام
یونگی:سلام
خانمه خیلی برام آشنا بود شبیه مامان این سوک بود یعنی اونه چقدر پیر و شکسته شده
یونگی:شما اسمتون چیه؟
خانم پارک:می جی
وقتی اسمش رو گفت اشک تو چشمام جمع شد باورم نمیشه یعنی این خاله می جیه دلم براش تنگ شده
اون منو نجات داد اگه فراریم نمی داد من الان زنده نبودم
یونگی:خانم پارک منو یادتون میاد؟
ویو این سوک:
باورم نمیشه اون یونگی بود چجوری ادرس خونمون رو پیدا کرده
باید باهاش حرف بزنم
سریع لباسم رو پوشیدم و رفتم پایین دنبالش
این سوک:یونگی
یونگی:بله
این سوک:صبر کن کارت دارم
میشه باهم حرف بزنیم؟
یونگی:الان کار دارم باید برم ولی شمارم رو داشته باش فردا بهم زنگ بزن
این سوک:باشه
یونگی:خدافظ
این سوک:مواظب خودت باش
ویو اقای شین:
یونگی رفت و این سوک احمقم دنبالش رفت دختره ی دیوونه هنوزم از اون پسره ی اشغال خوشش میاد ولی خوب شد
الان میتونم به سام شیک(سام شیک پسر دوست اقای شینه خلافکاره و این سوک رو دوست داره)
اقای شین:سام شیک
سام شیک:کاری داری
اقای شین:یونگی پیداش شده
سام شیک:خب؟
اقای شین:باید از شرش خلاص شیم
سام شیک:بکشمش؟
اقای شین:اره حالا بهت میگم چیکار کنی الان این سوک میاد خدافظ
این سوک:تا کی می خوای مخفی نگهش داری؟
اقای شین:چی رو؟
این سوک:این که تو خونشون رو اتیش زدی تو باعث مرگ مامان و باباش شدی
اقای شین:مگه بی عقلم بهش بگم
این سوک:باشه تو بهش نگو من میگیم
اقای شین:غلط میکنی(باداد)
مامان این سوک اومد خونه
خانم پارک:شما دوتا دوباره دعواتون شده
بابا بس کنید دیگه
این سوک:تو چطور تونستی ۳۰ سال با این اشغال زندگی کنی(با بغض)
خانم پارک:این سوک درست حرف بزن اون باباته
این سوک:بابا هه این چه بابایی که من باید خرجش رو بدم
این چه بابایی که نزاشت من درس بخونم
(میره تو اتاقش و محکم درو میبنده)
خانم پارک:این سوک درو باز کن عزیزم
کارت دارم خواهش میکنم
(درو باز میکنه)
خانم پارک:چیشده چرا دعواتون شد
این سوک:نیم ساعت پیش یونگی اومد اینجا با بابا کار داشت
خانم پارک:یونگی!
فهمیده کاره باباته؟
این سوک:نمیدونم ولی به بابا میگم راستش رو بهش بگو ولی گوش نمیده
برای همین دعوامون شد
خانم پارک:اشکال نداره عزیزم ناراحت نباش
بزار ی خبر خوب بهت بدم
این سوک:کار پیدا کردی؟
خانم پارک:اره نظافتچی ی شرکت شدم با حقوق ۳ میلیون وون
این سوک:عالیههه
حالا کی میری؟
خانم پارک:فردا،فردا صبح ساعت ۸ یاید اونجا باشم بیا بریم شام بخوریم و بخوابیم
این سوک:باشه
فردا صبح
ویو یونگی:
لباس پوشیدم صبحونه خوردم و رفتم سرکار امروز قرار بود اون نظافتچی جدید بیاد برای همین یکم زودتر رفتم شرکت و به اونم گفتم زودتر بیاد
تق تق
یونگی:بله
خانم پارک:میتونم بیام تو؟
یونگی:بفرمایید
خانم پارک: سلام
یونگی:سلام
خانمه خیلی برام آشنا بود شبیه مامان این سوک بود یعنی اونه چقدر پیر و شکسته شده
یونگی:شما اسمتون چیه؟
خانم پارک:می جی
وقتی اسمش رو گفت اشک تو چشمام جمع شد باورم نمیشه یعنی این خاله می جیه دلم براش تنگ شده
اون منو نجات داد اگه فراریم نمی داد من الان زنده نبودم
یونگی:خانم پارک منو یادتون میاد؟
- ۲۶۸
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط