رمان ملکه یخی وشاهزاده سوار بر اسب سفید
رمان ملکه یخی وشاهزاده سوار بر اسب سفید
پارت ۳۲
که منم باهاش به هنگ پیوستم 😂
اصلا باورم نمیشد اینکه با این طرز ماهرانه میرقصید آرمیلا باشه پوشش که داشت میگفت نه الان دیگه خدا رحم کنه من وساشا رو هم ببینه دیگه حتما مارو میکشه به حریم شخصیش ورود بی اجازه کرده بودیم به سمت ساشا برگشتم وهول زده گفتم
آراد: ساشا بیا فرار کنیم آرمیلا توی این اوضاع مارو ببینه میکشه
ساشا: آره آره بریم
تاخواستیم پامون رو بیرون بزاریم آهنگ تموم شد وآرمیلا روشو برگردوند وبا من وساشا روبه رو شد مطمئنم حسابمون با کرام الکاتبین هست
آرمیلا *
خیلی شیک ومجلسی داشتم با آهنگی که تمرین کرده بودم اونم بعد ده جلسه 😭برای آخرین بار میرقصیدم برای فردا شب آماده شم البته هنوز توی موضوع رفیق که همراه من باشه مونده بودم آهنگ که تموم شد رومو برگردونم که با فاجعه روبه رو شدم ای ن دوتا چلمنگ اینجا جیکار میکردنند با خشم فریاد زدم گمشید بیرون اونام ثانیه رو غنیمت شمردن والفرار به سمت در کوچکی که به حیاط پشتی باز میشد رفتم واز اونجا به اتاقم رسیدم حکم یه دذ مخفی به اتاقم وحیاط وپذیرایی رو داشت برام لباسمو با یه لش عوض کردم واومدم پایین بیینم این دوتا اینجا چیکار دارن درسته که تا حالا منو اونجوری ندیده بودن ولی من آدم پرویی هستم و به چپم هم اتفاق چند دقیقه پیشم نبود وهیچم نمیدونستم خجالت چند حرفه😅
به سمتشون رفتم که رو صندلی های اتاق کارم نشسته بودن روی صندلی روبه رو شون نشستم وباخشم گفتم
آرمیلا: مثل اینکه بهتون یاد ندادن که جایی که بهتون اجازه داده نمیشه وارد نشین ولی شما دوتا چلمنگ مثل اینکه باید خوارک سگ های ملینا شین
ساشا باترس: نه بخدا آجی آخه عجله داشتیم برات بسته داریم از دست یه مرد مه خیلی برام آشنا بود ولی یادم نمیاد کجا دیدمش گفتم بمبی چیزی نباشه آخه تاکید کرد حتما خودت بازش کنی خب ما چیکار میکردیم
خب ماچیکار میکردیمش با لحن خنده بود داشت منو دست میداخت دارم برات آقا ساشا
آرمیلا: بسته چه بسته ایی
آراد بسته رو به سمتم گرفت وگفت
آراد باهولی: این این بسته
بسته رو از دستش گرفتم ورفتم به سمت میز خودم وروی صندلی با خونسردی نشستم
پارت ۳۲
که منم باهاش به هنگ پیوستم 😂
اصلا باورم نمیشد اینکه با این طرز ماهرانه میرقصید آرمیلا باشه پوشش که داشت میگفت نه الان دیگه خدا رحم کنه من وساشا رو هم ببینه دیگه حتما مارو میکشه به حریم شخصیش ورود بی اجازه کرده بودیم به سمت ساشا برگشتم وهول زده گفتم
آراد: ساشا بیا فرار کنیم آرمیلا توی این اوضاع مارو ببینه میکشه
ساشا: آره آره بریم
تاخواستیم پامون رو بیرون بزاریم آهنگ تموم شد وآرمیلا روشو برگردوند وبا من وساشا روبه رو شد مطمئنم حسابمون با کرام الکاتبین هست
آرمیلا *
خیلی شیک ومجلسی داشتم با آهنگی که تمرین کرده بودم اونم بعد ده جلسه 😭برای آخرین بار میرقصیدم برای فردا شب آماده شم البته هنوز توی موضوع رفیق که همراه من باشه مونده بودم آهنگ که تموم شد رومو برگردونم که با فاجعه روبه رو شدم ای ن دوتا چلمنگ اینجا جیکار میکردنند با خشم فریاد زدم گمشید بیرون اونام ثانیه رو غنیمت شمردن والفرار به سمت در کوچکی که به حیاط پشتی باز میشد رفتم واز اونجا به اتاقم رسیدم حکم یه دذ مخفی به اتاقم وحیاط وپذیرایی رو داشت برام لباسمو با یه لش عوض کردم واومدم پایین بیینم این دوتا اینجا چیکار دارن درسته که تا حالا منو اونجوری ندیده بودن ولی من آدم پرویی هستم و به چپم هم اتفاق چند دقیقه پیشم نبود وهیچم نمیدونستم خجالت چند حرفه😅
به سمتشون رفتم که رو صندلی های اتاق کارم نشسته بودن روی صندلی روبه رو شون نشستم وباخشم گفتم
آرمیلا: مثل اینکه بهتون یاد ندادن که جایی که بهتون اجازه داده نمیشه وارد نشین ولی شما دوتا چلمنگ مثل اینکه باید خوارک سگ های ملینا شین
ساشا باترس: نه بخدا آجی آخه عجله داشتیم برات بسته داریم از دست یه مرد مه خیلی برام آشنا بود ولی یادم نمیاد کجا دیدمش گفتم بمبی چیزی نباشه آخه تاکید کرد حتما خودت بازش کنی خب ما چیکار میکردیم
خب ماچیکار میکردیمش با لحن خنده بود داشت منو دست میداخت دارم برات آقا ساشا
آرمیلا: بسته چه بسته ایی
آراد بسته رو به سمتم گرفت وگفت
آراد باهولی: این این بسته
بسته رو از دستش گرفتم ورفتم به سمت میز خودم وروی صندلی با خونسردی نشستم
- ۸۸۶
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط