رمان ملکه یخی وشاهزاده سوار بر اسب سفید

رمان ملکه یخی وشاهزاده سوار بر اسب سفید
پارت ۳۳
آرمیلا
جعبه رو روی میز گذاشتم وباخونسردی به کامپیوترم خیره شدم سر بلند کردم که ساشا گفت
ساشا: آجی جان چقدر آروم وصبوری بابا من دارم میمیرم از فضولی 😭
آروم تر از قبل جعبه رو برداشتم وبا احتیاط بازش کردم محتویات جعبه مهم نبود فقط حرص خوردن اون دوتا مهم بود (نویسنده: انتقام به سبک منو آرمیلا جونم 😅😂)
جعبه رو باز کردم ولی ای کاش باز نمیکردم از طرف دشمن خونیم بود اگه دنیا روبهم میدادن نمیخواستم سر به تنش باشه الان واسه من برداشته عکس های دوره آشنایمون رو فرستاده بود آخ که این بشر احمق ترین من در به در دنبالش میگردم بعد اون خودش داره جاشو نشون میده باشه بچرخه تا بچرخیم
اینار باتندی ازجام بلند شدم ورفتم
*آراد
با رفتن آرمیلا ساشا پاشد ورفت جعبه رو برداشت رفتم به سمتش وداخل جعبه رو نگاه کردم پر بود از عکس های نوجونی آرمیلا وشروین آره شروین همون مردی که امروز دیدم شروین بود که سالها دنبالش گشتم تا بکشمش از درون داشتم منفجر میشدم ولی از بیرون باید خونسرد میبودم تا ساشا شک نکنه و دوستیمون خراب نشه لعنتی اگه بهش میگفتم شاید ازم بدش میومد وفمر میکرد آدم سو استفاده گری هم ولی من روزهای سخت تر از این رو گذروندم ودم نزدم امروز که بند انگشتی از اون روزا به حساب نمیومد ساشا باخشم فراوان به سمت اتاق خواب آرمیلا حرکت کرد وبا یه دست در و باز کرد با یه دست دیگشم جعبه رو نگه داشت وارد اتاق نشدم وحد خودمو دونستم تا مبادا حرف خصوصی باشه که من غریبه باشم درست بود که ساشا آدم شوخ طبعی بود اما موضوع آرمیلا بود چنان خشمی برمیداشت که دنیا ازش میترسید خدا به شروین رحم کنه ساشا نمیکنه فقط یه بار دیگه ببینتش حله میکشتش
دیدگاه ها (۰)

🖤🍂

رمان ملکه یخی وشاهزاده سوار بر اسب سفید پارت ۳۴*ساشابا دیدن ...

🖤👍🏻

رمان ملکه یخی وشاهزاده سوار بر اسب سفید پارت ۳۲که منم باهاش ...

رمان ملکه یخی و شاهزاده سوار بر اسب سفید پارت 30آرمیلااز قضا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط