افسانه ی خون و گل
افسانه ی خون و گل
قسمت ۳۱: فرار در میانهیِ آتش
در بیمارستان، وضعیتِ جونگکوک به یک نقطههیِ بحرانی رسیده بود. او دیگر نمیتوانست جلویِ خودش را بگیرد. او نه تنها به دردِ جسمی، بلکه به یک جور "گرما"یِ سوزان در درونش شکایت داشت. مینجی که تمامِ توانش را برایِ آرام کردنِ او به کار گرفته بود، ناگهان صدایِ جیغِ بلندِ یک آمبولانس و سپس صدایِ برخوردِ شدیدی را شنید.
در خارج از بیمارستان، ماشینهایِ سیاه و بینام و نشانی در حالِ محاصره کردنِ ورودی بودند. مردانی با لباسهایِ نظامی و چهرههایی که هیچِ احساسی در آنها نبود، به سمتِ طبقه ای که جونگکوک در آن بود، حرکت میکردند.
آنها نیامده بودند که جونگکوک را نجات بدهند؛ آنها آمده بودند تا "میراث" را تصاحب کنند.
مینجی با دیدنِ این صحنه، تمامِ ترسهایش را کنار گذاشت. او دانست که اگر همین حالا اقدامی نکند، جونگکوک برای همیشه در دستِ این غریبهها گم خواهد شد. او به اتاقِ جونگکوک دوید. وقتی وارد شد، دید که جونگکوک در حالِ فروپاشی است؛ او داشت با تمامِ توان با خودش میجنگید و از شدتِ درد، در حالِ برخورد با تجهیزاتِ اتاق بود.
«جونگکوک! باید از اینجا بریم! همین حالا!» مینجی با فریاد گفت و سعی کرد او را به سمتِ دربِ خروجیِ اضطراری بکشد.
در همان لحظه، درِ اتاق با شلیکِ یک گلوله از هم گسیخت. یکی از آن مردانِ سیاه با نگاهی سرد به مینجی خیره شد و گفت: «خانم، لطفاً کنار بروید. ما اینجا هستیم تا چیزی را که متعلق به ماست، برگردانیم.»
جونگکوک، در حالی که چشمهایش از شدتِ درد و خشم به رنگِ قرمزِ تیره مایل شده بود، سرش را بالا آورد. او با صدایی که دیگر شبیه به صدایِ انسان نبود، غرید: «دست... به من... نزنید!»
قسمت ۳۱: فرار در میانهیِ آتش
در بیمارستان، وضعیتِ جونگکوک به یک نقطههیِ بحرانی رسیده بود. او دیگر نمیتوانست جلویِ خودش را بگیرد. او نه تنها به دردِ جسمی، بلکه به یک جور "گرما"یِ سوزان در درونش شکایت داشت. مینجی که تمامِ توانش را برایِ آرام کردنِ او به کار گرفته بود، ناگهان صدایِ جیغِ بلندِ یک آمبولانس و سپس صدایِ برخوردِ شدیدی را شنید.
در خارج از بیمارستان، ماشینهایِ سیاه و بینام و نشانی در حالِ محاصره کردنِ ورودی بودند. مردانی با لباسهایِ نظامی و چهرههایی که هیچِ احساسی در آنها نبود، به سمتِ طبقه ای که جونگکوک در آن بود، حرکت میکردند.
آنها نیامده بودند که جونگکوک را نجات بدهند؛ آنها آمده بودند تا "میراث" را تصاحب کنند.
مینجی با دیدنِ این صحنه، تمامِ ترسهایش را کنار گذاشت. او دانست که اگر همین حالا اقدامی نکند، جونگکوک برای همیشه در دستِ این غریبهها گم خواهد شد. او به اتاقِ جونگکوک دوید. وقتی وارد شد، دید که جونگکوک در حالِ فروپاشی است؛ او داشت با تمامِ توان با خودش میجنگید و از شدتِ درد، در حالِ برخورد با تجهیزاتِ اتاق بود.
«جونگکوک! باید از اینجا بریم! همین حالا!» مینجی با فریاد گفت و سعی کرد او را به سمتِ دربِ خروجیِ اضطراری بکشد.
در همان لحظه، درِ اتاق با شلیکِ یک گلوله از هم گسیخت. یکی از آن مردانِ سیاه با نگاهی سرد به مینجی خیره شد و گفت: «خانم، لطفاً کنار بروید. ما اینجا هستیم تا چیزی را که متعلق به ماست، برگردانیم.»
جونگکوک، در حالی که چشمهایش از شدتِ درد و خشم به رنگِ قرمزِ تیره مایل شده بود، سرش را بالا آورد. او با صدایی که دیگر شبیه به صدایِ انسان نبود، غرید: «دست... به من... نزنید!»
- ۳۴
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط