افسانهی خون و گل
افسانهی خون و گل
قسمت ۳۲: بیداریِ هیولا یا فرشته؟
اتاقِ بیمارستان در یک لحظه، از سکوتِ مرگبار به میدانِ جنگ تبدیل شد. مردِ سیاهپوشی که با گلوله در را شکسته بود، گام برداشتی سنگین به سمتِ تخت کرد. مینجی، با تمامِ وجودش، خود را جلویِ جونگکوک سپر کرد. او میلرزید، اما چشمانش از وحشت، به یک ارادهیِ فولادین تبدیل شده بود.
«یک قدم دیگه بیاید جلو، و قسم میخورم که...!» مینجی حرفش را تمام نکرد.
چون در آن لحظه، چیزی در درونِ جونگکوک بیدار شد که از هر منطقی فراتر بود.
صدایِ برخوردِ فلز با فلز نبود، بلکه صدایی بود مثلِ برخوردِ رعد و برق با زمین. جونگکوک، نه با دستها، بلکه با یک موجِ انرژیِ نامرئی و سیاه که از تمامِ وجودش ساطع میشد، آن مرد را به عقب پرتاب کرد. دیوارِ اتاق با شدتِ برخوردِ او ترک خورد.
چشمهایِ جونگکوک دیگر سیاه نبود؛ آنها به رنگِ طلاییِ تیره و درخشان درآمده بودند، اما در میانهیِ آن درخشش، رگههایی از خونِ تیره مثلِ الگوهایِ پیچیدهیِ نقشه، رویِ پوستش حرکت میکردند. او نه به عنوان یک انسان، بلکه به عنوان یک "سلاحِ زنده"ایستاده بود.
او با صدایی که انگار از اعماقِ زمین برمیآمد، گفت: «اونها... اونها رو میبینم. سایههایی که دنبالِ من هستن...»
مینجی با وحشت و همزمان با عشق، به او نگاه کرد. او نمیدانست آیا این جونگکوک است یا چیزی که از او زاده شده؟ اما میدانست که نباید او را رها کند. او با صدایِ لرزان اما مهربان گفت: «جونگکوک، من اینجام! من تو رو گم نمیکنم، حتی اگه تو خودت هم خودت رو گم کنی!»
قسمت ۳۲: بیداریِ هیولا یا فرشته؟
اتاقِ بیمارستان در یک لحظه، از سکوتِ مرگبار به میدانِ جنگ تبدیل شد. مردِ سیاهپوشی که با گلوله در را شکسته بود، گام برداشتی سنگین به سمتِ تخت کرد. مینجی، با تمامِ وجودش، خود را جلویِ جونگکوک سپر کرد. او میلرزید، اما چشمانش از وحشت، به یک ارادهیِ فولادین تبدیل شده بود.
«یک قدم دیگه بیاید جلو، و قسم میخورم که...!» مینجی حرفش را تمام نکرد.
چون در آن لحظه، چیزی در درونِ جونگکوک بیدار شد که از هر منطقی فراتر بود.
صدایِ برخوردِ فلز با فلز نبود، بلکه صدایی بود مثلِ برخوردِ رعد و برق با زمین. جونگکوک، نه با دستها، بلکه با یک موجِ انرژیِ نامرئی و سیاه که از تمامِ وجودش ساطع میشد، آن مرد را به عقب پرتاب کرد. دیوارِ اتاق با شدتِ برخوردِ او ترک خورد.
چشمهایِ جونگکوک دیگر سیاه نبود؛ آنها به رنگِ طلاییِ تیره و درخشان درآمده بودند، اما در میانهیِ آن درخشش، رگههایی از خونِ تیره مثلِ الگوهایِ پیچیدهیِ نقشه، رویِ پوستش حرکت میکردند. او نه به عنوان یک انسان، بلکه به عنوان یک "سلاحِ زنده"ایستاده بود.
او با صدایی که انگار از اعماقِ زمین برمیآمد، گفت: «اونها... اونها رو میبینم. سایههایی که دنبالِ من هستن...»
مینجی با وحشت و همزمان با عشق، به او نگاه کرد. او نمیدانست آیا این جونگکوک است یا چیزی که از او زاده شده؟ اما میدانست که نباید او را رها کند. او با صدایِ لرزان اما مهربان گفت: «جونگکوک، من اینجام! من تو رو گم نمیکنم، حتی اگه تو خودت هم خودت رو گم کنی!»
- ۳۸
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط