افسانه ی خون و گل
افسانه ی خون و گل
قسمت ۳۳: فرار در میانِ خون و باران
لحظاتِ فرصتطلبانهای بود. مینجی فهمید که اگر اینجا بمانند، تمامِ نیروهایِ دشمن محاصره را کامل میکنند. او با دستانی لرزان، لباسِ کژوال و سادهای را که برایِ فرار آماده کرده بود، به جونگکوک داد و با اصرار گفت: «باید بریم. الان. قبل از اینکه اونها بفهمن تو چطور عوض شدی.»
جونگکوک، در حالی که هنوز تحتِ تأثیرِ آن نیرویِ مهارناپذیر بود، به سختی سر تکان داد. او احساس میکرد اگر در این حالت بماند، ممکن است ناخواسته مینجی را هم نابود کند.
آنها از راهرویِ پشتی و پلههایِ اضطراری فرار کردند. بیرون از بیمارستان، بارانی سیلآسا و سنگین شروع به باریدن کرده بود، انگار آسمان هم داشت برایِ این اتفاقاتِ هولناک گریه میکرد.
آنها در میانِ تاریکی و زیرِ بارانِ تند، در ماشینِ مینجی از محاصره گریختند. در آینهیِ ماشین، مینجی میدید که ماشینهایِ سیاه با سرعتِ دیوانهواری در پیِ آنها هستند.
در همین حال، گوشیِ مینجی لرزید. یک پیام از شمارهای ناشناس بود که دقیقاً همان شمارهیِ تهدیدآمیزِ آقای جئون بود: «فرار کردن، پایانِ بازی نیست؛ فقط شروعِ مرحلهی دوم است. به دنبالِ "قلعهیِ خاکستر" بگردید، جایی که میراثِ خون در باران شسته میشود.»
مینجی با وحشت به جونگکوک نگاه کرد که در صندلیِ کنارش، با چشمانی نیمهباز، به باران خیره شده بود. او میدانست که حالا دیگر راهِ برگشتی وجود ندارد. آنها از دنیایِ معمولی خارج شده و واردِ دنیایی شده بودند که در آن، مرزِ بینِ انسان و افسانه، بسیار باریک بود.
قسمت ۳۳: فرار در میانِ خون و باران
لحظاتِ فرصتطلبانهای بود. مینجی فهمید که اگر اینجا بمانند، تمامِ نیروهایِ دشمن محاصره را کامل میکنند. او با دستانی لرزان، لباسِ کژوال و سادهای را که برایِ فرار آماده کرده بود، به جونگکوک داد و با اصرار گفت: «باید بریم. الان. قبل از اینکه اونها بفهمن تو چطور عوض شدی.»
جونگکوک، در حالی که هنوز تحتِ تأثیرِ آن نیرویِ مهارناپذیر بود، به سختی سر تکان داد. او احساس میکرد اگر در این حالت بماند، ممکن است ناخواسته مینجی را هم نابود کند.
آنها از راهرویِ پشتی و پلههایِ اضطراری فرار کردند. بیرون از بیمارستان، بارانی سیلآسا و سنگین شروع به باریدن کرده بود، انگار آسمان هم داشت برایِ این اتفاقاتِ هولناک گریه میکرد.
آنها در میانِ تاریکی و زیرِ بارانِ تند، در ماشینِ مینجی از محاصره گریختند. در آینهیِ ماشین، مینجی میدید که ماشینهایِ سیاه با سرعتِ دیوانهواری در پیِ آنها هستند.
در همین حال، گوشیِ مینجی لرزید. یک پیام از شمارهای ناشناس بود که دقیقاً همان شمارهیِ تهدیدآمیزِ آقای جئون بود: «فرار کردن، پایانِ بازی نیست؛ فقط شروعِ مرحلهی دوم است. به دنبالِ "قلعهیِ خاکستر" بگردید، جایی که میراثِ خون در باران شسته میشود.»
مینجی با وحشت به جونگکوک نگاه کرد که در صندلیِ کنارش، با چشمانی نیمهباز، به باران خیره شده بود. او میدانست که حالا دیگر راهِ برگشتی وجود ندارد. آنها از دنیایِ معمولی خارج شده و واردِ دنیایی شده بودند که در آن، مرزِ بینِ انسان و افسانه، بسیار باریک بود.
- ۴۲
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط