{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#پارت‌21

#پارت‌21
ماه‌نقره‌ای

(از زبان ا/ت)
دستاشو تو هم گره کرد..
-خب.. دلیل عصبانیتت؟
+نمیدونم.. شاید بخاطر اومدن بابامه..
دستشو پشت کمرم گذاشت...
-همچیز درست میشه... فقط باید صبور باشی...
+ بعضی وقتا با خودم میگم اون چطور تونست همچین کاری کنه...
نگاهی بهش انداختم و با لبخند ادامه دادم...
+ولی بعدش که فکر میکنم با خودم میگم من یه تشکر به اون بدهکارم.. چون اگه به اینجا نمیومدم، هیچوقت به این زیبایی طعم عشقو نمی چشیدم...
با انگشتش به نوک بینیم زد...
-هی بانو ا/ت... این شیرین زبونیا رو فقط جلوی من رو کنیا...

فورا ایستادم و جلوش خم شدم..
+چشم ولیعهد..
قهقهه ای زد...

-خب.. رسیدیم... دیگه ازین جا به بعد بهتره خودتو جدی تر نشون بدی..
سری تکون دادم و وارد شدیم...
چشم چرخوندم تا بالاخره نگاهم رو پدر قفل موند..
پوزخندی تحویلم داد و مشغول حرف زدن با پادشاه شد...
همین که جلو رفتیم و ادای احترام کردیم... فورا پدر دهن باز کردو رو به پادشاه گفت:
-دلم برای دخترم یزره شده بود... میتونم باهاش تنها صحبت کنم؟
پادشاه لبخندی زد سرشو تکون داد و بعد رو به محافظ کنارش گفت:
-به سمت یکی از اتاقهای قصر همراهیشون کن...
خاستم برم که جیمین دستمو گرفت...
تا نگاهه نگرانشو دیدم فورا گفتم:
+هی.. اون پدرمه کاری باهام نداره...

وقتی دیدم دستمو ول نمیکنه نزدیکتر شدم و ادامه دادم..
+حس میکنم میخواد یسری حد و مرز هارو مشخص کنه.. که بنظرم این برای زندگی من خیلی بهتره...

با تردید گره ی دستشو شل کرد..
منم با لبخند ازش دور شدم..
دیدگاه ها (۹)

#پارت22ماه‌نقره‌ای-معلومه اینجا خیلی بهت خوش میگذره..نفسی گر...

#پارت23ماه‌نقره‌ایبعد از کلی تردیدرو به روش نشست..و با لبخند...

#سناریو_تصویریمن که انقد پاکم نگرفتم چی گف شما رو نمدونم🤷🏻‍♀...

ادامه پارت 20ماه‌نقره‌ایاز زبان ا/ت-خوبی؟+ا..اهوم..کنارم نشس...

خون یا عشق

ویو ا. تصبح با دل درد شدیدی از خواب بیدار شدم زیر پام پر از ...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط