رمان گناه عشق❌🍷
رمان گناه عشق❌🍷
پارت:۸۶
دقیقا روبروم وایساد کمی سمتم خم شد حالا فاصله ی صورتامون باهم یک بندانگشته بود.
ارسلان:میخوام ببینم لبا...
با صدای سرفه ی خشکی ارسلان از جاش بیپره و حرفش نصفه میمونه. منم از حالت دیدن ارسلان خندم میگیره.
نگاهی به روبه روم میکنم که میبینم بببلععععع. نیکاخانمه. همیشه باید توی لحطات حساس موچ مارو بگیره.
نیکا: ببببههههه داشتین چیکار میکردید
ابروهاش رو بالا پایین میکنه و باحالات خنده ادامه میده:
نیکا: بلاها؟
ارسلان: هیچی گفت یکم تختم رو بیار بالا داشتم بیاوردم بلا.
نیکا نزدیک ارسلان میشه کروات ارسلان رو صاف میکنه و میگه:
نیکا: اونوقت بیاد روش خیمه بزنی خان دادش؟
حسادت داره خفه ام میکنه.
چرا نیکا انقدر به ارسلان نزدیکه؟
نمیتونم حرف نزنم.
اگر حرف نزنم خفه میشم.
حرصی لب میزنم:
دیانا: ازش فاصله بگیر.
مطمئنم که این حرفم رو ارسلان شنیده چون. داره با لبخند به نیکا نگاه میکنه.
اما فکر نکنم دیکه شنیده باشه.
ارسلان: تخت رو میخواستم بیارم بالا، احرمش اون طرف بود.
نیکا: خوب میرفتی از اون طرف تخت رو میاوردی بالا.
ارسلان: حالا چه گیری دادی.
نیکا: من که بالاخره میفهمم دارید چیکار میکنید.
و از اتاق رفت بیرون. من موندم و آقایی که حرف من رو شنیده و داره با خنده نگام میکنه:
ارسلان:......
.........؟...........؟.........
پارت:۸۶
دقیقا روبروم وایساد کمی سمتم خم شد حالا فاصله ی صورتامون باهم یک بندانگشته بود.
ارسلان:میخوام ببینم لبا...
با صدای سرفه ی خشکی ارسلان از جاش بیپره و حرفش نصفه میمونه. منم از حالت دیدن ارسلان خندم میگیره.
نگاهی به روبه روم میکنم که میبینم بببلععععع. نیکاخانمه. همیشه باید توی لحطات حساس موچ مارو بگیره.
نیکا: ببببههههه داشتین چیکار میکردید
ابروهاش رو بالا پایین میکنه و باحالات خنده ادامه میده:
نیکا: بلاها؟
ارسلان: هیچی گفت یکم تختم رو بیار بالا داشتم بیاوردم بلا.
نیکا نزدیک ارسلان میشه کروات ارسلان رو صاف میکنه و میگه:
نیکا: اونوقت بیاد روش خیمه بزنی خان دادش؟
حسادت داره خفه ام میکنه.
چرا نیکا انقدر به ارسلان نزدیکه؟
نمیتونم حرف نزنم.
اگر حرف نزنم خفه میشم.
حرصی لب میزنم:
دیانا: ازش فاصله بگیر.
مطمئنم که این حرفم رو ارسلان شنیده چون. داره با لبخند به نیکا نگاه میکنه.
اما فکر نکنم دیکه شنیده باشه.
ارسلان: تخت رو میخواستم بیارم بالا، احرمش اون طرف بود.
نیکا: خوب میرفتی از اون طرف تخت رو میاوردی بالا.
ارسلان: حالا چه گیری دادی.
نیکا: من که بالاخره میفهمم دارید چیکار میکنید.
و از اتاق رفت بیرون. من موندم و آقایی که حرف من رو شنیده و داره با خنده نگام میکنه:
ارسلان:......
.........؟...........؟.........
- ۵.۸k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط