{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معجزه زندگی )

معجزه زندگی )
پارت یازده

حسی بود که درونش موج ای زد درونش گرم شد و قلبش با آرامی میتپید آن اشک های بیشمار این بچه با گرفتن دست کوچیکش بند اومد
تهیونگ آروم سمتش هجوم برد بلافاصله بچه رو از آغوش خدمتکار گرفت و زیر لبی گفت " میتونی بری "..
سپس پسرش را به آغوش گرفت و با ناز و صدا مهربون گفت
تهیونگ. : وای وای پسرم چرا گریه می‌کنه ها .. گشنشه آره
دخترک ریز نگاهی به پدر جون کرد سپس به بچه ناز که باز هم بغضش گرفت و آروم ریز گریه میکرد باز هم هر دو دست هایش را سمت مادرش گرفت آخه چرا مادرش او را بغل نمی‌کرد
تهیونگ. : زود باش باید سیرش کنی
ات : نمی..تونم من .. نمیتونم
تهیونگ : بس کن تو جای زنم بیدار شدی و انگشتر
اون تو دستته صورتت چهرت برای بقیه زن من هانول هستی ولی فقد برای من چهره خودتو داری میفهمی بازم بگم و مادر پسرم هستی برام مهم نیست که چی فکر می‌کنی باید بهش شیر بدی حتما شیر هم داری
ات سکوت را ترجیح داد چون این کلمات با سریال جادو یا داستان تخیل ذهنی کسی می‌بود ... تهیونگ باز هم عربده کرد
تهیونگ : ای بابا بسه دیگه مجبورم نکن خودم دست به کار بشم زود باش
دخترک نمی‌خواست این کارو بکنه چون اصلا نمی‌فهمید این کار درسته یا نه ولی به ارزش این بچه می‌ارزید
٫ نمیخواهم نفرت درونمو پر‌کنه این بچه گناهی نداره ات زود باش ٫ ناچار دست هایش را سمتش گرفت بلافاصله بچه خودش را درون آغوش گرم مادرش انداخت تند دست های کوچیکش را دور گردن مادرش حلقه کرد و سرش را تو موهایش قائم کرد چه حسی بود که بهش میداد حس هیجان
تهیونگ لبخند ای زد سپس دست رو شانه ات گذاشت
تهیونگ : خیلی ازت ممنون
دخترک آروم سری‌تکون داد بلافاصله تهیونگ از اتاق خارج شد تا ات راحت تر به کارش پی ببرد .. دخترک همان طور روی صندلی نشست نوزاد خیلی آروم و با بغض و هق هق گلویی کرد سپس سرش را از روی شونه مادرش برداشت تند دست کوچیکش رو روی گونه مادرش گذاشت
ات: نی نی .. چی شده چرا گریه می‌کنی
بچه ای آروم پیشانیش را روی گونه مادرش گذاشت سپس صدا نامفهوم ای از خودش بیرون آورد انگار میخواست چیزی بگه انگار فقد میخواست جواب مادرش را بده اینکه آغوشتو میخواهم
اگر خواب هم بود باید این بچه رو آروم میکرد آروم یک دستش را زیر برد و در آغوشش گرفت سپس بند لباس اش را پایین کشید سوتین ای به تن نداشت اینگونه راحت تر بود
دیدگاه ها (۱)

ادامه .... بچه وقتی حرکات مادر جدیدش را دید تند و بی‌قرار تو...

بوسه دردناک )پارت ۹۵کم کم چشم هایش سیاهی میدید همان دقیقه شد...

ادامه تهیونگ: الآنم از گرسنه گی داره گریه میکنه عادت هم ندار...

معجزه زندگی )پارت ده تهیونگ. : دیونه چیکار می‌کنی دخترک محکم...

part: 3 ویو ات:گوشیمو برداشتم دیدم تهیونگ داره زنگ میزنه سعی...

[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت 1 ]از صبح تهیونگ ع...

[ چندپارتی تهیونگ ] [ پارت ششم]تهیونگ بلاخره رسید ، اون ده د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط