{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بوسه دردناک )

بوسه دردناک )
پارت ۹۵


کم کم چشم هایش سیاهی میدید همان دقیقه شد که گوشی زنگ خورد سپس تند جواب داد و صدا رفیقش به گوشش خورد
هیجو خوابآلود گفت ...هیحو : سلام چی شده
الکس نفس هایش تند بود سعی در آرامش گفت
الکس : کاری که گفتم رو انجام دادی ؟ ...
هیجو خوابآلود گفت .... هیجو : آره انجامه ...
الکس نفس کشید سپس آروم گفت .... الکس : عکس تهیونگو براش بفرست بگو از طرف تو تهیونگو تعقیب کنه
هیجو کمی شوکه تو جاش قلط خورد سپس گفت
هیجو : واقعا ؟
الکس : آره زود باش همین امروز خبرم کن باشه
نگذاشت هیجو جوابش را بده سپس تند گوشی رو قطع کرد و سمت جییش برد هنوز نفس هایش میزان نبود تند نفس می‌کشد و هر دقیقه بیشتر و بیشتر میشد
٫ ماسک ام لعنتی چرا فراموش کردم الان چیکار کنم ٫
تند بلند شد سپس قدم های محکمی روی. زمین برداشت تند تر میرفت ولی این برایش خیلی بد تموم شد کم کم سرفه کرد و روی زمین نشست تند نفس کشید کنار جاده ای خلوت خم شد و از بی اکسیژن چشم هایش سیاهی دیده شد در همان حالت بود که صدا فردی را شنید ..
تهیونگ: الکس ! .....
دیگر متوجه صدا ای نشد و از حال رفت .....
صدا ناز دخترکش به گوشش خورد ولی پلک از رو هم برداشتن " مامانی بیدار میشه .. "
بلافاصله پدرش گفت
تهیونگ : فندوق بابایی می‌دونی دفعه چندمه که اینو میپرسی
ته مین : پس بیدار نمیشه .. ؟
تهیونگ این بار کلافه زل. زد بهش الکس نرم پلک از رو هم برداشت سپس به اتاق ای که بود زل زد ... اتاق تهیونگ.. بود همان اتاقی که با دست خودش درون این اتاق قلبش لح شده بود
تهیونگ با دیدن الکس زود بلند شد سپس سمتش هجوم برد بلافاصله نگران لبه تخت نشست
تهیونگ: حالت خوبه ؟ ..
الکس آروم پلک زد سپس تلخ رو ازش برگردان و به سختی روی تخت نشست بلافاصله دخترکش سمتش هجوم برد و هر دو دست هایش را دور گردن مادرش حلقه کرد ... ته مین. : مامان خوشگلم
الکس نرم لبخند زد سپس دست رو موهای بافتنی دخترکش کشید
الکس : خوبم .... ته مین تند از آغوش مادرش جدا شد و آروم گفت
ته مین : میرم برات آب بیالم
سپس تند و بدو از اتاق خارج شد ... الکس همچنان ناراحت پتو را کنار زد سپس بلند شد کفش هایش را پوشید مچ دستش توسط تهیونگ گرفته شد ..
تهیونگ : بلند نشو استراحت کن

شب خوش ... اومدم با فیک
دیدگاه ها (۴)

بوسه دردناک )پارت ۹۶الکس تند و عصبی مچ دستش را از دست تهیونگ...

( بوسه دردناک )پارت ۹۷الکس : کجایی گفتم اگه میری خونه برای ت...

ادامه .... بچه وقتی حرکات مادر جدیدش را دید تند و بی‌قرار تو...

معجزه زندگی )پارت یازده حسی بود که درونش موج ای زد درونش گرم...

#اونـ_مالـ_منهـpart 3 کوک: خیلی خسته بودم اومدم تو اتاقم و ر...

دردسرهای بچه داری پارت ۱۰

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁷درهای شیشه‌ای بیمارستان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط