{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معجزه زندگی )

معجزه زندگی )
پارت ده

تهیونگ. : دیونه چیکار می‌کنی
دخترک محکم با مشت هایش زد به سینه پسرک سپس با بغض و داد گفت
ات : ولم کن .. ولم کن ..
ولی تهیونگ محکم مچ دستش را گرفت و سمت خودش کشاند درون آن آب سرد تن ظریف دخترک میلرزید از شدت ترس وحشت و غم
کم‌کم چشم هایش سیاهی رفت سپس دست از مشت زدن برداشت و بدنش بی حرکت شد سیاهی باعث سرگیجه هم شد
شاید برمیگشت به زندگی خودش این خوب بود بیشتر از جونش به فکر پدر و مادر مهربانش بود ..‌

صدا های نامفهومی به گوشش میخورد صدا های که باعث بیداریش میشد پلک زد خونش بود روستای بزرگ و این هم لابد صدا بچه های همسایه ها بودن آخه چرا این نوزاد رو آروم نمیکنند دست آرومی رو موهایش کشیده شد لیام بود یا مادرش...
ولی صدا نوزاد بیشتر میشد ...
آروم پلک از رو هم برداشت سپس تهیونگ از روی تخت بلند شد پس نرفته بود خونش ناامید همان طور به پهلو که دراز کشیده بود زل زد به پسرک ..
ات : نرفتم خونم ؟
تهیونگ : نه متاسفانه
دست به سینه زل زد بهش و خیلی جدی عمیق نگاهش کرد بلافاصله گفت
.تهیونگ : پاشو باید یه کاری انجام بدی
ات : چیکار خدمتکار ؟
پوزخند زد
تهیونگ : خواب دیدی خیره پاشو دیگه
دخترک ناچار روی تخت نشست هنوز همان لباس سفید تنش بود و روش خشک شده بود خیلی بی‌حال بلند شد سپس به دنبال تهیونگ راهی شد
از اتاق بیرون رفت درست کنار در اتاقش یک در به رنگ آبی دید کنجکاو شد چون این صدا نوزاد از این در بیرون میومد .. تهیونگ تلخ و جدی وارد اتاق شد و منتظر بود تا ات هم بیاد
دخترک جدی و شوکه آروم با پاهای برهنه وارد اتاق شد یک بچه خیلی کوچیکه در آغوش زن باریکی دیده شد که میشه گفت اون خدمتکار بود که نوزاد خود چند ماهه در آغوشش بود و سعی در آرامش اش بود ولی بچه مثل آب دریا گریه میکرد و اشک می‌ریخت ... با صدا بلند گریه میکرد
تهیونگ خیلی جدی زل زد به ات و تلخ کمی هم عصبی گفت

تهیونگ : میبینی پسرته یعنی پسرمونه از وقتی تو بیدار شدی داری دیونه بازی در میاری ولی این بچه بهت نیاز داره به تو به شیرت
دخترک شوکه تر زل زد بهش چی داشت میگفت ..
دیدگاه ها (۲)

ادامه تهیونگ: الآنم از گرسنه گی داره گریه میکنه عادت هم ندار...

معجزه زندگی )پارت یازده حسی بود که درونش موج ای زد درونش گرم...

ادامه پارت قبل آروم از ماشین پیاده شد بخاطر هوا سرد بازو های...

معجزه زندگی )پارت نهم سوبین : ببینید این خواهر کوچیک تره منه...

رمان عشق پدری 👔🥀پارت ۴نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جایگاه ها، مکان...

فیک تهیونگ ویو ات: کارم تموم شده بود لیا نبود رفتم لباسم رو ...

دردسر بچه داری پارت۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط