سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبلی...
سوناده با عصبانیت به میزِ چوبی ضربهای زد:
«گرگینهها برایِ عقبنشینی نکردن، به جادوگرانِ سیاه پناه بردن. خونآشامها، از سرِ ناچاری و بیرحمی، اژدهایانِ افسانهای رو به بند کشیدن و اونها رو به سلاحِ کشتارِ جمعی تبدیل کردن. و در میانِ این هیاهویِ کرکننده، پریانِ دریایی... اون نازکدلانِ صلحطلب که حتی از انسانها هم ضعیفتر بودن، برایِ برقراریِ دوبارهیِ آرامش، به الفها التماس کردن. الفها که از خردِ مطلق بودن، سعی کردن این دو جبهه رو آشتی بدن... اما!»
او سرش را به نشانهیِ تسلیمِ به تقدیر تکان داد:
«الفها در میانِ این آتشِ کینه، نابود شدن. یکی از اصیلترین گونههایِ هستی، به سادگیِ شکستنِ یک شاخهیِ خشک، از صفحهیِ روزگار پاک شد! اونها منقرض شدن، ناروتو... گونهای که همیشه نمادِ آرامش بود، به خاطرِ حماقتِ دیگران، برایِ همیشه ناپدید شد...»🪦🧝♂️🩸🪄🌱
سوناده سکوتی طولانی کرد تا کلماتش در جانِ ناروتو نفوذ کند:
«مادارا، زمانی که غبارِ جنگ فرو نشست و ویرانهها رو دید، فهمید که دیگه صلحی وجود نداره. او و هاشیراما، برایِ آخرین بار، عشقشون رو به قربانگاهِ تعادلِ هستی بردن. اونها از **خورشید و ماه**، دو واقعیتِ لایتغیرِ طبیعت که چرخشِ روز و شب رو حفظ میکردن، طلب کمک و قدرت کردن. اونها میخواستن موجودات رو برایِ همیشه از هم جدا کنن تا دیگه جنگی نباشه و نه صلحی.»
او به مچِ دستِ ناروتو خیره شد:
«ماه، قدرتِ نقرهای و سردش رو به مادارا بخشید، و خورشید، گرمایِ حیاتبخش و شعلهورش رو به هاشیراما. مهری سوزان به شکلِ خورشید بر رگِ دستِ راستِ هاشیراما و نشانی از ماهِ نقرهای بر رگِ دستِ چپِ مادارا نقش بست...🌙🫀☀️
قدرتی که میتونست جهان رو به دو نیم تقسیم کنه. دقیقاً مثلِ همان نشانهایی که الان رویِ پوستِ تو و ساسوکه میبینیم... همان نشانِ نفرینشده و مقدسی که سرنوشتِ اونها رو در کالبدِ شما بازتولید کرده!»
ناروتو که هنوز دردِ نیشهایِ ساسوکه را بر گردنش احساس میکرد، ناخودآگاه دستش را رویِ محلِ نشان گذاشت. تمامِ دنیا در چشمانش تار شده بود. این حقایق، فراتر از توانِ درکِ او بود.
ناروتو با صدایی لرزان، اما مصمم گفت: «این نشانها... این خورشید و ماه... یعنی ما هم قراره همون مسیر رو بریم؟ یعنی این جنگ...»
سوناده سرش را به نشانهیِ تأیید تکان داد، اما در چشمانش برقی از غم وجود داشت.
«سوالاتِ زیادی داری، ناروتو... سوالاتی که جوابهاشون از عمقِ تاریکیِ تاریخ میاد. ولی گوش کن، چون این داستان... هنوز به پایان نرسیده .»
ناروتو با صدایی بلند تر گفت: «خب پس بقیه اش رو بگو بعدش چی میشه؟ ما باید چیکار کنیم؟ درباره ی ساسوکه چی؟ مگه نگفتی بهم میگی که اون چرا الان اینجوری شده؟»
سوناده کنار ناروتو که رو تخت دراز کشیده بود رو نشست و دستشو گذاشت روی پیشونی ناروتو و با صدایی آروم گفت: «خب... اینکه ساسوکه چرا اینجوری شده رو من نباید بهت بگم... میتونی از کس دیگه ای بپرسی اما بقیه ی داستان مادارا و هاشیراما رو برات تعریف میکنم بچه...»
ناروتو نیم خیز شد و با صدایی مصمم که هنوز بی جان بود گفت: «نه همش رو بهم بگو! میخوام بدونم!»
سوناده آهی کشید و گفت: «نمیشه ناروتو... من یه افسونگر هستم و نمیتونم از حقایق اصلی خوناشام ها بگم... برای همین میتونی از کس دیگه ای بپرسی؛ انقدر لجباز نباش باشه؟»
ناروتو دوباره سرش رو گذاشت روی بالشت و گفت: «باشه...»
و بعد سوناده دوباره صداش رو صاف کرد تا داستان ماه و خورشید رو به پایان برسونه و این پرده ی حقیقت رو کامل از جلوی چشمای ناروتو برداره⚖️📜
🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبلی...
سوناده با عصبانیت به میزِ چوبی ضربهای زد:
«گرگینهها برایِ عقبنشینی نکردن، به جادوگرانِ سیاه پناه بردن. خونآشامها، از سرِ ناچاری و بیرحمی، اژدهایانِ افسانهای رو به بند کشیدن و اونها رو به سلاحِ کشتارِ جمعی تبدیل کردن. و در میانِ این هیاهویِ کرکننده، پریانِ دریایی... اون نازکدلانِ صلحطلب که حتی از انسانها هم ضعیفتر بودن، برایِ برقراریِ دوبارهیِ آرامش، به الفها التماس کردن. الفها که از خردِ مطلق بودن، سعی کردن این دو جبهه رو آشتی بدن... اما!»
او سرش را به نشانهیِ تسلیمِ به تقدیر تکان داد:
«الفها در میانِ این آتشِ کینه، نابود شدن. یکی از اصیلترین گونههایِ هستی، به سادگیِ شکستنِ یک شاخهیِ خشک، از صفحهیِ روزگار پاک شد! اونها منقرض شدن، ناروتو... گونهای که همیشه نمادِ آرامش بود، به خاطرِ حماقتِ دیگران، برایِ همیشه ناپدید شد...»🪦🧝♂️🩸🪄🌱
سوناده سکوتی طولانی کرد تا کلماتش در جانِ ناروتو نفوذ کند:
«مادارا، زمانی که غبارِ جنگ فرو نشست و ویرانهها رو دید، فهمید که دیگه صلحی وجود نداره. او و هاشیراما، برایِ آخرین بار، عشقشون رو به قربانگاهِ تعادلِ هستی بردن. اونها از **خورشید و ماه**، دو واقعیتِ لایتغیرِ طبیعت که چرخشِ روز و شب رو حفظ میکردن، طلب کمک و قدرت کردن. اونها میخواستن موجودات رو برایِ همیشه از هم جدا کنن تا دیگه جنگی نباشه و نه صلحی.»
او به مچِ دستِ ناروتو خیره شد:
«ماه، قدرتِ نقرهای و سردش رو به مادارا بخشید، و خورشید، گرمایِ حیاتبخش و شعلهورش رو به هاشیراما. مهری سوزان به شکلِ خورشید بر رگِ دستِ راستِ هاشیراما و نشانی از ماهِ نقرهای بر رگِ دستِ چپِ مادارا نقش بست...🌙🫀☀️
قدرتی که میتونست جهان رو به دو نیم تقسیم کنه. دقیقاً مثلِ همان نشانهایی که الان رویِ پوستِ تو و ساسوکه میبینیم... همان نشانِ نفرینشده و مقدسی که سرنوشتِ اونها رو در کالبدِ شما بازتولید کرده!»
ناروتو که هنوز دردِ نیشهایِ ساسوکه را بر گردنش احساس میکرد، ناخودآگاه دستش را رویِ محلِ نشان گذاشت. تمامِ دنیا در چشمانش تار شده بود. این حقایق، فراتر از توانِ درکِ او بود.
ناروتو با صدایی لرزان، اما مصمم گفت: «این نشانها... این خورشید و ماه... یعنی ما هم قراره همون مسیر رو بریم؟ یعنی این جنگ...»
سوناده سرش را به نشانهیِ تأیید تکان داد، اما در چشمانش برقی از غم وجود داشت.
«سوالاتِ زیادی داری، ناروتو... سوالاتی که جوابهاشون از عمقِ تاریکیِ تاریخ میاد. ولی گوش کن، چون این داستان... هنوز به پایان نرسیده .»
ناروتو با صدایی بلند تر گفت: «خب پس بقیه اش رو بگو بعدش چی میشه؟ ما باید چیکار کنیم؟ درباره ی ساسوکه چی؟ مگه نگفتی بهم میگی که اون چرا الان اینجوری شده؟»
سوناده کنار ناروتو که رو تخت دراز کشیده بود رو نشست و دستشو گذاشت روی پیشونی ناروتو و با صدایی آروم گفت: «خب... اینکه ساسوکه چرا اینجوری شده رو من نباید بهت بگم... میتونی از کس دیگه ای بپرسی اما بقیه ی داستان مادارا و هاشیراما رو برات تعریف میکنم بچه...»
ناروتو نیم خیز شد و با صدایی مصمم که هنوز بی جان بود گفت: «نه همش رو بهم بگو! میخوام بدونم!»
سوناده آهی کشید و گفت: «نمیشه ناروتو... من یه افسونگر هستم و نمیتونم از حقایق اصلی خوناشام ها بگم... برای همین میتونی از کس دیگه ای بپرسی؛ انقدر لجباز نباش باشه؟»
ناروتو دوباره سرش رو گذاشت روی بالشت و گفت: «باشه...»
و بعد سوناده دوباره صداش رو صاف کرد تا داستان ماه و خورشید رو به پایان برسونه و این پرده ی حقیقت رو کامل از جلوی چشمای ناروتو برداره⚖️📜
- ۸۹۵
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط