در خود کشاندی آسمان را بادبان را
در خود کشاندی آسمان را بادبان را
حتی ندادی فرصت رنگین کمان را
می خواستی از خون من دستی بشویی
در برکه رقصاندی تمام ماهیان را
روزی که با هم چای نوشیدیم با هم
من دیده بودم جام های شوکران را
روزی که در بن بست چترت را گشودی
من خوانده بودم انتهای داستان را
روزی که گفتی هیچ کس مانند من نیست
حس کرده بودم سایه های دیگران را
روزی که بر من یادگاری می نوشتی
من می شنیدم ضربه های توامان را . . .
حتی ندادی فرصت رنگین کمان را
می خواستی از خون من دستی بشویی
در برکه رقصاندی تمام ماهیان را
روزی که با هم چای نوشیدیم با هم
من دیده بودم جام های شوکران را
روزی که در بن بست چترت را گشودی
من خوانده بودم انتهای داستان را
روزی که گفتی هیچ کس مانند من نیست
حس کرده بودم سایه های دیگران را
روزی که بر من یادگاری می نوشتی
من می شنیدم ضربه های توامان را . . .
- ۵۳۰
- ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط