{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در خود کشاندی آسمان را بادبان را

در خود کشاندی آسمان را بادبان را
حتی ندادی فرصت رنگین کمان را
می خواستی از خون من دستی بشویی
در برکه رقصاندی تمام ماهیان را
روزی که با هم چای نوشیدیم با هم
من دیده بودم جام های شوکران را
روزی که در بن بست چترت را گشودی
من خوانده بودم انتهای داستان را
روزی که گفتی هیچ کس مانند من نیست
حس کرده بودم سایه های دیگران را
روزی که بر من یادگاری می نوشتی
من می شنیدم ضربه های توامان را . . .
دیدگاه ها (۱)

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت شــانــزدهــم 𓆪 🖤🥀اسما حتی پلک هم نمی‌زد.مرد ...

♫♫ نقش یک مردِ مرده در فالتتوی فنجانِ مانده بر میزمخط بکش دو...

داستان های کوتاه جذاب و خواندنی روزی که کوروش وارد شهر صور ش...

. نقش یک مردِ مرده در فالت توی فنجان ِ مانده بر میزم خط بکش ...

داستانی زیبا از بخشندگی کوروش کبیر روزی که کوروش وارد شهر صو...

بخشندگی کوروش کبیر روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجس...

روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران س...

ریباز سالار

شاهدخت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط