{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#My_company_model

#My_company_model
پارت 29
ویو بینا
با الارم ساعت بیدار شدم ساعت ۵ صبح بود. رفتم اتاق نارا تا بیدارش کنم.
(علامت نارا^_^)
+هوی
^_^چیه(خواب الود)
+من باید برم مهد کودک تا لنگ ظهر نخوابیااااا
^_^وایییی (مثل برق گرفته ها بیدار شد)
+یا خدا چته
^_^باید میرفتم سر کار امروز
+اهان برو پس
^_^مرسی خره بیدارم کردی(پاشد و لپ بینا رو بوسید)
+خر خودتی روانی
به سمت اتاقم رفتم یه دوش ۳٠ مینی گرفتم و لباسمو پوشیدم و موهامو حالت دادم و یه ارایش خیلی میلایم کردم و نارا منو رسوند خودش رفت سر کار.
ویو جونکوک
دیگه طاقت نداشتم بدون بینا زندگی کنم توی فکر و خیال بودم که گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود جواب دادم
_بله(بی حال و سرد)
&منم
_چیه(سرد و بی حال)
&هنوز حالت خوب نشده؟
_خفه بنال(سرد)
&بی ادب، پدرت بهم گفت بهت بگم عموت گفته بیا امریکا
_عموم؟ نمیتونست زنگ خودم بزنه(سرد)
&پسره ادم جواب نمیدی که
_اوکی بای
&هوو...(قطع کرد)
زنگ عموم زدم تا ببینم چی کارم داره.
عموی کوک: سلام پسر بلخره زنگ زدی
_برا چی بیام امریکا(سرد)
عموی کوک: تا جانشین من شی
_چی؟
عموی کوک: اوه پدرت نگفته من رئیس مافیا امریکا و روسیه ام؟
_نه(سرد)
عموی کوک: بلیط رو میفرستم رو در رو حرف میزنیم.
_اوکی بای.
تلفن رو قطع کردمـ
_بینا رو از دست دادم چیزی برای از دست دادن ندارم پس بهتره برم.
صدای گوشیم بلند شد پیامک از عموم
پیامک:
بلیط واسه فردا شبه
پایان پیامک.
از جام پاشدم و یه دستی به خودم کشیدم.


ببخشید اگه کم شدد💝🦋
شرط: نداره و میخام قبل از محرم تمومش کنم و یه فیک دیگه بنویسم . 🌀
دیدگاه ها (۱)

#My_company_model پارت 30ویو بینا ساعت 11ونیم رو نشون میداد ...

#My_company_model پارت 311سال بعد(زود گذشتااا)توی این یک سال...

#My_company_model پارت 28ویو بینا من من من عاشق جونکوک بودم ...

#My_company_model پارت 27ویو جونکوک تقریباً یک هفته ژاپن بود...

#My_company_modelپارت4ویو جونکوک امروز قرار بود به بینا همون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط