{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#My_company_model

#My_company_model
پارت 30
ویو بینا
ساعت 11ونیم رو نشون میداد و زنگ تفریح بچه ها بود توی کلاس نشسته بودم. تایم تموم شد و همین که رفتم خونه فقط خوابیدم.
ویو جونکوک
ساعت ۸شب بود و من چمدونم رو جمع کردم و همه کار هامو انجام دادم و یچی خوردم و خوابیدم تا بتونم فردا بیدار شم.
ویو بینا
ساعت ۱٠شب بود که نارا امد خونه.
+قراره همیشه 10بیای خونه؟
^_^عاا ساعت.. از.. دستم.. در امده. بود (لبخند ضایع)
+چه جالب... اسم پسره چیه؟
^_^اه بابا جین هست توی همون جایی که تو بودی کار میکرد دوست دخترش بهش خیانت کرد و امده آمریکا همدیگه رو توی کافه دیدیم.
+وایسا....(جیغغ) درمورد من که چیزی نگفتیی(استرس)
^_^نترس بابا چیزی نگفتمـ
+اگه منو ببینه یا بفهمه اینجام به جونکوک میگه من بیچاره میشم لطفا اصلا چیزی از من نگو خواهش میکنم (بفض)
^_^باشه باشه بابا ابغوره نگیر (بغلش میکنه)
+مرسی(اروم)
ویو جونکوک
(چه زود صبح شد-)
با الارم ساعت از تخت دل کندم و یه دوش ۳٠مینی گرفتم و اماده شدم چمدونم رو برداشتم همه کارهای خونه رو انجام دادم و سوار ماشین شدم و به سمت هواپیما حرکت کردم. و بعد از ۱٠ساعت به امریکا رسیدم رفتم خونه عموم.
ویو بینا
امروز تعطیلی بود و من تا ساعت ۳خواب بودم نارا هم رفته بود با جین بیرون و منم اماده شدم رفتم تا یه تغیر ریزی توی چهره ام ایجاد کنم.
بعد از یک ساعت رسیدم به یه ارایشگاه معروف توی امریکا و یه پیرسینگ نا.ف با یه نگین دماغ زدم که خیلی شیک بود و یه تتو پروانه روی بازوم و یه تتو پاییون روی رون پا.م زدم و از آریشگاه رفتم خونه و درجا رفتم حموم و بعدش خوابیدم.
ویو جونکوک
رسیدم خونه عموم اول استراحت کردم و بعدش رفتم یه دوش گرفتم و یه لباس پوشیدم رفتم توی تراس تا با عموم حرف بزنم.
_خب بگو.
عموی کوک علامت: ♕
♕باید جانشین من بشی
_اون وقت چرا من؟
♕چون تنها برادر زاده ی منی!
_اوهوم قابله درکه!!
♕قبول؟
_اوکی
♕پس، فردا شب کاراشو میکنم و یه جشنی میگیرم
_هر جور خودت میدونی.
از تراس امدم و یکم رفتم بیرون تا بگردم واسه خودم و راستش دیگه سعی واسه پیدا کردم بینا نداشتم.


خب خب خب خب خب خب نظر میخاماااا نظرررر😉🤣

شرط: ندارهه نداره هعی هعی 🥹😂
دیدگاه ها (۱)

#My_company_model پارت 311سال بعد(زود گذشتااا)توی این یک سال...

#My_company_model پارت 29ویو بینا با الارم ساعت بیدار شدم سا...

#My_company_model پارت 28ویو بینا من من من عاشق جونکوک بودم ...

#My_company_model پارت 26ویو بینابا نور خورشید بیدار شدم و خ...

#My_company_modelپارت 1ویو بینا: امروز قرار بود برم پیگیر کا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط