پارت
پارت ۴۳
صبح که کاکاشی بیدار شد دید با همان لباس رسمی ها توی یک تخت غریبه خوابیده، اوبیتو و رین هم کنارش بودند. خیلی سردرد داشت اوبیتو که انقدر بد خوابیده بود نزدیک بود از تخت بیفتد، کاکاشی کمی تکانش داد.
K:"اوبی پاشو ببینم."
اوبیتو به زور چشم هایش را باز کرد، چشم هایش شده بود دوتا کاسه خون:"همم؟ اینجا کجاس؟ هیچی یادم نمیاد." بعد همانطور که چشم هایش را میمالید سعی کرد بلند شود ولی خورد زمین:"دارم میمیرم از سردرد."
R:"بچه ها انقد سر و صدا برای چیه."
K:"رین تو چیزی یادت میاد؟"
R:"از دیشب؟ رفتیم مهمونی دیگه."
K:"اونو که خودمونم میدونیم عقل کل."
بعد میناتو سنسه صاف در را باز کرد از قیافه اش معلوم بود صبح اول صبحی کلی انرژی دارد:" چطورین بچه ها؟"
R,O,K:"افتضاحح."
میناتو کمی خندید:" وقتی مشروب میخورین همین میشه دیگه." بعد انها تازه یادشان امد دیشب رفته بودند تو انباری هوکاگه مشروب خورده بودند.
O:"من نبودم کاکاشی گفت."
کاکتشی همانجا زد توی سرش:"میمون من تا لحظه اخر گفتم نرین اونجا."
●
Ku:"بفرمایین صبحونه."
کاکاشی و اوبیتو چون شام نخورده بودند شروع کردند تند تند خوردن، فقط رین داشت سعی میکرد درست بخورد. کوشینا با ملاقه اش دوتا زد تو سرشان:"به خودتون رحم کنید حداقل!"
انها در حالی که سرشان را میمالیدند سر تکان دادند:"چشم خاله."
●
میناتو که داشت توی اشپزخانه در شستن ظرف ها به کوشینا کمک میکرد، نگاهی به بچه ها انداخت که داشتند پای تلوزیون سیاه و سفید فیلم گاوچرانی میدیدند.
میناتو با لبخند برگشت طرف کوشینا:"شاید باید بیشتر بیارمشون اینجا. خیلی روحیه میدن."
Ku:"اتفاقا میخواستم بگم. میگن بچه به خانواده روحیه میده."
میناتو هم که صاف بحثش را کشید وسط:"بنظرت نوبت ما نشده؟"
Ku:"ینی چی الان این؟"
M:"بچه رو میگم."
Ku:"نه."
میناتو صاف خورد تو ذوقش:"اخه چرا نهه؟"
Ku:"چون نمیخوام."
میناتو سعی کرد یجوری سر کوشینا را شیره بمالد. به بچه ها اشاره کرد که داشتند ادای گاوچران اصلی را در میاوردند:"نگاه کن اخه، فرض کن بچه ی ما هم الان بینشون بود."
کوشینا فکر کرد. بچه ی خودشان. بعد هم عکس نینی هایی که تازه توی مجله دیده بود توی ذهنش امد. یک نگاه به میناتو که با امیدواری داشت نگاه میکرد انداخت و بعد...:"بهش فکر میکنم."
●
انروز وقتی میناتو بچه ها را برد ماموریت و عصر برگشتند، یک خبر خوب داشت. دوباره توی همان پارکی که برای اولین بار تیم بندی کرده بودند جمع شدند.
M:"خبرای خوببب."
ان سه تا هم که ذوق داشتند، البته کاکاشی خونسرد بود. سعی کردند بفهمند:"چی سنسه."
میناتو یک کاغذ را جلوی صورت انها تاب داد:"من مجوز گرفتم که افراد دیگه هم بتونن تو محله ی اوچیها زندگی کنن. کاکاشی، بعد از فوت پدرت تو تنهایی، با اوبیتو هم خونهمیشی."
بعد خم شد و لپ رین را کشید:"ایشونم میشه همسایتون."
هر سه نگاهی به هم انداختند، بعد اوبیتو و رین میخواستند از شدت ذوق خودشان را خفه کنند. کاکاشی هم ذوقش فقط از چشمهاش معلوم بود و سعی میکرد مثل انها روانی بازی در نیاورد.
و وقتی میخواستند بروند وسایلشان را جمع کنند، میناتو یواشکی کاکاشی و اوبیتو را نگه داشت:"و مبارک باشه، میدونم چه خبره اوضاعتون."
و قبل از اینکه کاکاشی و اوبیتو بتوانند بپرسند از کجا فهمیده، میناتو غیب شد.
صبح که کاکاشی بیدار شد دید با همان لباس رسمی ها توی یک تخت غریبه خوابیده، اوبیتو و رین هم کنارش بودند. خیلی سردرد داشت اوبیتو که انقدر بد خوابیده بود نزدیک بود از تخت بیفتد، کاکاشی کمی تکانش داد.
K:"اوبی پاشو ببینم."
اوبیتو به زور چشم هایش را باز کرد، چشم هایش شده بود دوتا کاسه خون:"همم؟ اینجا کجاس؟ هیچی یادم نمیاد." بعد همانطور که چشم هایش را میمالید سعی کرد بلند شود ولی خورد زمین:"دارم میمیرم از سردرد."
R:"بچه ها انقد سر و صدا برای چیه."
K:"رین تو چیزی یادت میاد؟"
R:"از دیشب؟ رفتیم مهمونی دیگه."
K:"اونو که خودمونم میدونیم عقل کل."
بعد میناتو سنسه صاف در را باز کرد از قیافه اش معلوم بود صبح اول صبحی کلی انرژی دارد:" چطورین بچه ها؟"
R,O,K:"افتضاحح."
میناتو کمی خندید:" وقتی مشروب میخورین همین میشه دیگه." بعد انها تازه یادشان امد دیشب رفته بودند تو انباری هوکاگه مشروب خورده بودند.
O:"من نبودم کاکاشی گفت."
کاکتشی همانجا زد توی سرش:"میمون من تا لحظه اخر گفتم نرین اونجا."
●
Ku:"بفرمایین صبحونه."
کاکاشی و اوبیتو چون شام نخورده بودند شروع کردند تند تند خوردن، فقط رین داشت سعی میکرد درست بخورد. کوشینا با ملاقه اش دوتا زد تو سرشان:"به خودتون رحم کنید حداقل!"
انها در حالی که سرشان را میمالیدند سر تکان دادند:"چشم خاله."
●
میناتو که داشت توی اشپزخانه در شستن ظرف ها به کوشینا کمک میکرد، نگاهی به بچه ها انداخت که داشتند پای تلوزیون سیاه و سفید فیلم گاوچرانی میدیدند.
میناتو با لبخند برگشت طرف کوشینا:"شاید باید بیشتر بیارمشون اینجا. خیلی روحیه میدن."
Ku:"اتفاقا میخواستم بگم. میگن بچه به خانواده روحیه میده."
میناتو هم که صاف بحثش را کشید وسط:"بنظرت نوبت ما نشده؟"
Ku:"ینی چی الان این؟"
M:"بچه رو میگم."
Ku:"نه."
میناتو صاف خورد تو ذوقش:"اخه چرا نهه؟"
Ku:"چون نمیخوام."
میناتو سعی کرد یجوری سر کوشینا را شیره بمالد. به بچه ها اشاره کرد که داشتند ادای گاوچران اصلی را در میاوردند:"نگاه کن اخه، فرض کن بچه ی ما هم الان بینشون بود."
کوشینا فکر کرد. بچه ی خودشان. بعد هم عکس نینی هایی که تازه توی مجله دیده بود توی ذهنش امد. یک نگاه به میناتو که با امیدواری داشت نگاه میکرد انداخت و بعد...:"بهش فکر میکنم."
●
انروز وقتی میناتو بچه ها را برد ماموریت و عصر برگشتند، یک خبر خوب داشت. دوباره توی همان پارکی که برای اولین بار تیم بندی کرده بودند جمع شدند.
M:"خبرای خوببب."
ان سه تا هم که ذوق داشتند، البته کاکاشی خونسرد بود. سعی کردند بفهمند:"چی سنسه."
میناتو یک کاغذ را جلوی صورت انها تاب داد:"من مجوز گرفتم که افراد دیگه هم بتونن تو محله ی اوچیها زندگی کنن. کاکاشی، بعد از فوت پدرت تو تنهایی، با اوبیتو هم خونهمیشی."
بعد خم شد و لپ رین را کشید:"ایشونم میشه همسایتون."
هر سه نگاهی به هم انداختند، بعد اوبیتو و رین میخواستند از شدت ذوق خودشان را خفه کنند. کاکاشی هم ذوقش فقط از چشمهاش معلوم بود و سعی میکرد مثل انها روانی بازی در نیاورد.
و وقتی میخواستند بروند وسایلشان را جمع کنند، میناتو یواشکی کاکاشی و اوبیتو را نگه داشت:"و مبارک باشه، میدونم چه خبره اوضاعتون."
و قبل از اینکه کاکاشی و اوبیتو بتوانند بپرسند از کجا فهمیده، میناتو غیب شد.
- ۲.۱k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط