part
[☆part²⁷☆]
بلا به صندق ماشین تکیه داده بود و غرق خون بود،چشمام از وحشت گرد شد.
ویوی ایزابلا.
رفتم سمت ماشین که حضور کسی رو پشت سرم حس کردم،فکر کردم لیلی برگشته،برگشتم و با یه مرد هیکلی ماسک دار روبهرو شدم،چاقو توی دستش بود،عقب عقب رفتم.به پهلوم چاقو زد و چاقو رو کشید بیرون و فرار کرد،سعی کردم برم دنبالش اما درد نمیزاشت راه برم،به صندق ماشین تکیه دادم،دستم رو جلوی زخمم گرفتم تا از خونریزی جلوگیری کنم،با صدای جیغ لیلی برگشتم،سویچ ماشین رو دادم بهش.
-تو برون.
♡ک..کجا میریم؟
-بیمارستان.خیلی درد دارم.
به شیشه تکیه دادم.چشمام رو تا میرسیدیم بستم،درد ساکت شد...
ویوی لیلی.
بلا کم کم از هوش رفت،لباس صورتی کم رنگش حالا با خون یکی شده بود،دستاش خونی بودن،وحشت کرده بودم،باسرعت سمت بیمارستان رانندگی کردم،دکتر رو صدا زدم،سریع اومدن و بردنش داخل اورژانس،نزاشتن باهاش برم،بیرون در اورژانس توی بیمارستان نشستم و اشک میریختم
♡نباید تنهاش میزاشتم،
گوشی بلا که حالا خونی بود رو برداشتم و به الکس زنگ زدم.
+بلا!بلاخره.کجا بود-
♡منم،الکس،لیلی.
+لیلی چیشده؟بلا کجاست؟
♡اون...اون..
+لیلی حرف بزن.بلا کجاست
♡الکس..یکی به بلا چاقو زده.الان بیمارستانیم
ویوی الکساندر.
قلبم با این حرفش درد گرفت،خون جلوی چشمام رو گرفته بود.
+کدوم بیمارستان؟!
♡مرکزی.
تلفن رو قطع کردم،ارتور با نگرانی بهم نگاه کرد.
×چه بیمارستانی؟چی شده الکس؟دخترا خوبن؟
+بلا چاقو خورده.
هردو دویدیم سمت بیمارستان،داخل بیمارستان لیلی جلوی در اورژانس نشسته بود و گریه میکرد،سریع رفتیم پیشش
+بلا چطوره؟
♡هنوز خبری-
دکتر اومد بیرون،هرسه ما رفتیم سمتش.
+بلا چطوره؟
^نگران نباشید،زخم عمیق نیست.بخیه زدیم و مسکن تزریق کردیم،به زودی به هوش میاد.وقتی بهوش اومد اگه همچی خوب باشه مرخص میشه،فقط مطمئن شید زخمش عفونت نکنه.
نفسی که نمیدونم از کی نگه داشته بودم رو بیرون دادم.
+میتونم ببینمش؟
^البته.
سریع رفتم داخل اتاق تا ببینمش،رنگش پریده بود،خون روی دستاش خشک شده بود و سرم بهش وصل بود.رفتم روی صندلی نشستم و دستش رو گرفتم.اشکی از چشمم افتاد روی دستش...
بلا به صندق ماشین تکیه داده بود و غرق خون بود،چشمام از وحشت گرد شد.
ویوی ایزابلا.
رفتم سمت ماشین که حضور کسی رو پشت سرم حس کردم،فکر کردم لیلی برگشته،برگشتم و با یه مرد هیکلی ماسک دار روبهرو شدم،چاقو توی دستش بود،عقب عقب رفتم.به پهلوم چاقو زد و چاقو رو کشید بیرون و فرار کرد،سعی کردم برم دنبالش اما درد نمیزاشت راه برم،به صندق ماشین تکیه دادم،دستم رو جلوی زخمم گرفتم تا از خونریزی جلوگیری کنم،با صدای جیغ لیلی برگشتم،سویچ ماشین رو دادم بهش.
-تو برون.
♡ک..کجا میریم؟
-بیمارستان.خیلی درد دارم.
به شیشه تکیه دادم.چشمام رو تا میرسیدیم بستم،درد ساکت شد...
ویوی لیلی.
بلا کم کم از هوش رفت،لباس صورتی کم رنگش حالا با خون یکی شده بود،دستاش خونی بودن،وحشت کرده بودم،باسرعت سمت بیمارستان رانندگی کردم،دکتر رو صدا زدم،سریع اومدن و بردنش داخل اورژانس،نزاشتن باهاش برم،بیرون در اورژانس توی بیمارستان نشستم و اشک میریختم
♡نباید تنهاش میزاشتم،
گوشی بلا که حالا خونی بود رو برداشتم و به الکس زنگ زدم.
+بلا!بلاخره.کجا بود-
♡منم،الکس،لیلی.
+لیلی چیشده؟بلا کجاست؟
♡اون...اون..
+لیلی حرف بزن.بلا کجاست
♡الکس..یکی به بلا چاقو زده.الان بیمارستانیم
ویوی الکساندر.
قلبم با این حرفش درد گرفت،خون جلوی چشمام رو گرفته بود.
+کدوم بیمارستان؟!
♡مرکزی.
تلفن رو قطع کردم،ارتور با نگرانی بهم نگاه کرد.
×چه بیمارستانی؟چی شده الکس؟دخترا خوبن؟
+بلا چاقو خورده.
هردو دویدیم سمت بیمارستان،داخل بیمارستان لیلی جلوی در اورژانس نشسته بود و گریه میکرد،سریع رفتیم پیشش
+بلا چطوره؟
♡هنوز خبری-
دکتر اومد بیرون،هرسه ما رفتیم سمتش.
+بلا چطوره؟
^نگران نباشید،زخم عمیق نیست.بخیه زدیم و مسکن تزریق کردیم،به زودی به هوش میاد.وقتی بهوش اومد اگه همچی خوب باشه مرخص میشه،فقط مطمئن شید زخمش عفونت نکنه.
نفسی که نمیدونم از کی نگه داشته بودم رو بیرون دادم.
+میتونم ببینمش؟
^البته.
سریع رفتم داخل اتاق تا ببینمش،رنگش پریده بود،خون روی دستاش خشک شده بود و سرم بهش وصل بود.رفتم روی صندلی نشستم و دستش رو گرفتم.اشکی از چشمم افتاد روی دستش...
- ۶.۱k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط