part
[☆part²⁴☆]
چشمام داشت سیاهی میرفت که صدای گلوله توی فضای اتاق پیچید،مرد بی جان و با چشم باز روی زمین افتاد،سرم رو بلند کردم و چشمای خون الود الکس اخرین چیزی بود که دیدم..
ویوی الکساندر.
(فلش بک به صبح.)
داشتم با ارتور درباره یه سوپرایز برای بلا برنامه میچیدمکه با صدای جیغ لیلی سریع همه چیز رو انداختیم و دویدیم سمت جنگل،لیلی بیهوش روی زمین افتاده بود و اثری از بلا نبود.لیلی رو بردیم داخل و صبر کردیم تا بهوش بیاد.
+لیلی بلا کجاست؟
♡چندتا مرد ریختن سرمون،با یه چیزی به سر بلا ظربه زدن و با خودشون بردنش،سعی کردم جلوشونو بگیرم اما بیهوشم کردن.
قلبم اومد تو دهنم.
+کجا بردنش؟!
♡نمیدونم.
زنگ زدم به دست راستم.
+بلا رو دزدیدن.باید تا شب پیداش کنی.حتی اگه شده کل شهر رو اتیش بزنی باید بلا رو پیدا کنی!
بعد چند ساعت گشتن و جست و جو،نزدیک غروب بلاخره فهمیدم کی دزدیتش،سریع سوار کشتی شدم و برگشتم اسکله،از اونجا با مردهام راهی انبار قدیمی شدیم.ساکت رفتم داخل و صدای فریاد بلا رو از داخل اتاقی شنیدم،در رو با لگد باز کردم و دیدم که داشت بلا رو خفه میکرد،صورت بلا داغون شده بود،خون جلوی چشمام رو گرفت و به سر مرد شلیککردم.سریع رفتم دستا و پاهای بلا رو باز کردم،تاطناب هارو باز کردم بلا بیهوش توی بغلم افتاد.
ویوی ایزابلا:
وقتی دوباره چشمام رو باز کردم صبح شده بود،دیدم روی تخت الکس دراز کشیدم و الکس کنارم روی یه صندلی خوابش برده.اروم نشستم،همه ی بدنم هنوز درد میکرد،موهای الکس رو از صورتش کنار زدم،چشماش کم کم باز شد.
+بلاخره بیدار شدی.حالت چطوره؟درد داری؟
-یکمی،اما قابل تحمله.
+همش بخواطر منه.باید بیشتر مراقب میبودم.متاسفم.
-تقصیر تو نیست و من الان خوبم.نیازی نیست خودتو سرزنش کنی.اما اون دوتا کی بودن؟
+کدوم دوتا؟
-دوتا مردا.
+اما وقتی من اومدم فقط یه مرد اونجا بود.
-حتما فرار کرده.
به ادم هاش دستور داد دنبالش بگردن..
چشمام داشت سیاهی میرفت که صدای گلوله توی فضای اتاق پیچید،مرد بی جان و با چشم باز روی زمین افتاد،سرم رو بلند کردم و چشمای خون الود الکس اخرین چیزی بود که دیدم..
ویوی الکساندر.
(فلش بک به صبح.)
داشتم با ارتور درباره یه سوپرایز برای بلا برنامه میچیدمکه با صدای جیغ لیلی سریع همه چیز رو انداختیم و دویدیم سمت جنگل،لیلی بیهوش روی زمین افتاده بود و اثری از بلا نبود.لیلی رو بردیم داخل و صبر کردیم تا بهوش بیاد.
+لیلی بلا کجاست؟
♡چندتا مرد ریختن سرمون،با یه چیزی به سر بلا ظربه زدن و با خودشون بردنش،سعی کردم جلوشونو بگیرم اما بیهوشم کردن.
قلبم اومد تو دهنم.
+کجا بردنش؟!
♡نمیدونم.
زنگ زدم به دست راستم.
+بلا رو دزدیدن.باید تا شب پیداش کنی.حتی اگه شده کل شهر رو اتیش بزنی باید بلا رو پیدا کنی!
بعد چند ساعت گشتن و جست و جو،نزدیک غروب بلاخره فهمیدم کی دزدیتش،سریع سوار کشتی شدم و برگشتم اسکله،از اونجا با مردهام راهی انبار قدیمی شدیم.ساکت رفتم داخل و صدای فریاد بلا رو از داخل اتاقی شنیدم،در رو با لگد باز کردم و دیدم که داشت بلا رو خفه میکرد،صورت بلا داغون شده بود،خون جلوی چشمام رو گرفت و به سر مرد شلیککردم.سریع رفتم دستا و پاهای بلا رو باز کردم،تاطناب هارو باز کردم بلا بیهوش توی بغلم افتاد.
ویوی ایزابلا:
وقتی دوباره چشمام رو باز کردم صبح شده بود،دیدم روی تخت الکس دراز کشیدم و الکس کنارم روی یه صندلی خوابش برده.اروم نشستم،همه ی بدنم هنوز درد میکرد،موهای الکس رو از صورتش کنار زدم،چشماش کم کم باز شد.
+بلاخره بیدار شدی.حالت چطوره؟درد داری؟
-یکمی،اما قابل تحمله.
+همش بخواطر منه.باید بیشتر مراقب میبودم.متاسفم.
-تقصیر تو نیست و من الان خوبم.نیازی نیست خودتو سرزنش کنی.اما اون دوتا کی بودن؟
+کدوم دوتا؟
-دوتا مردا.
+اما وقتی من اومدم فقط یه مرد اونجا بود.
-حتما فرار کرده.
به ادم هاش دستور داد دنبالش بگردن..
- ۶.۵k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط