وقتی جهان ساکت شد
«وقتی جهان ساکت شد...»
هوا گرگومیش شده. نور آفتاب از لای پنجرهی شکستهی پمپ بنزین میریزه داخل.
یانگ-می کنار پنجره نشسته، خیره به دوردست.
تو کنارش میری و بیصدا میگی:
"تو هیچوقت بهم نگفتی چرا شبها بعضی وقتا چشمت اونطوری میدرخشه…"
اون یه لحظه خشکش میزنه.
بعد لبخند نصفهای میزنه و میگه:
"چون خودمم نمیدونم چرا…"
هائه جون از دور مراقب اطرافه.
ولی تو حس میکنی وقتشه چیزی رو بگی.
اون جملهی سربازه. اون هشدار…
تو دفترچهشو ورق میزنی.
یه نقشهست.
یه خط قرمز کشیده شده تا یه ساختمون بزرگ که روش نوشته: "بخش تحقیقاتی 07"
زیرش با دست خطی لرزون نوشته شده:
"کلید نجات، پروژهی نقرهای، بخش 07."
تو به یانگ-می نگاه میکنی.
اونم بهت نگاه میکنه.
هر دوتاتون میدونین.
جوابا اونجاست.
راه میافتین.
مسیر، سختتره.
دیگه نه شوخیای هست، نه استراحتی.
یه زمین بازی متروکه رد میکنین، صدای تابها توی باد میپیچه.
یه بیلبورد قدیمی که هنوز روش نوشته: "با هم قویتریم."
ولی واقعاً با هم قویترید؟
نزدیک غروب به یه ساختمان مخروبه میرسین.
تابلوش افتاده.
ولی روی دیوار یه نماد میبینی:
یه چشم نقرهای با علامت خطر کنارش.
قلبت شروع میکنه به تپیدن.
و وقتی درو باز میکنی، یه راهپلهی تاریک میبینی...
یه تونل زیرزمینی…
و صدای پای کسی که داره از پایین میاد بالا.
یانگ-می پشتت میایسته.
آروم میگه:
"هرچی اونجاست… من آمادم.
تا وقتی کنارمی، نمیترسم."
و تو لبخند میزنی، ولی اون ته دل، هنوز یه چیزی میلرزه…
ادامه دارد...•
هوا گرگومیش شده. نور آفتاب از لای پنجرهی شکستهی پمپ بنزین میریزه داخل.
یانگ-می کنار پنجره نشسته، خیره به دوردست.
تو کنارش میری و بیصدا میگی:
"تو هیچوقت بهم نگفتی چرا شبها بعضی وقتا چشمت اونطوری میدرخشه…"
اون یه لحظه خشکش میزنه.
بعد لبخند نصفهای میزنه و میگه:
"چون خودمم نمیدونم چرا…"
هائه جون از دور مراقب اطرافه.
ولی تو حس میکنی وقتشه چیزی رو بگی.
اون جملهی سربازه. اون هشدار…
تو دفترچهشو ورق میزنی.
یه نقشهست.
یه خط قرمز کشیده شده تا یه ساختمون بزرگ که روش نوشته: "بخش تحقیقاتی 07"
زیرش با دست خطی لرزون نوشته شده:
"کلید نجات، پروژهی نقرهای، بخش 07."
تو به یانگ-می نگاه میکنی.
اونم بهت نگاه میکنه.
هر دوتاتون میدونین.
جوابا اونجاست.
راه میافتین.
مسیر، سختتره.
دیگه نه شوخیای هست، نه استراحتی.
یه زمین بازی متروکه رد میکنین، صدای تابها توی باد میپیچه.
یه بیلبورد قدیمی که هنوز روش نوشته: "با هم قویتریم."
ولی واقعاً با هم قویترید؟
نزدیک غروب به یه ساختمان مخروبه میرسین.
تابلوش افتاده.
ولی روی دیوار یه نماد میبینی:
یه چشم نقرهای با علامت خطر کنارش.
قلبت شروع میکنه به تپیدن.
و وقتی درو باز میکنی، یه راهپلهی تاریک میبینی...
یه تونل زیرزمینی…
و صدای پای کسی که داره از پایین میاد بالا.
یانگ-می پشتت میایسته.
آروم میگه:
"هرچی اونجاست… من آمادم.
تا وقتی کنارمی، نمیترسم."
و تو لبخند میزنی، ولی اون ته دل، هنوز یه چیزی میلرزه…
ادامه دارد...•
- ۱.۶k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط