{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی جهان ساکت شد

«وقتی جهان ساکت شد...»

صبح خیلی زود بیدار می‌شی.
یانگ-می هنوز خوابه، سرش روی دستاش افتاده، چهره‌ش آرومه…
هائه جون یه گوشه‌ست، بیداره، ولی ساکت.

چیزی توی پمپ بنزین باعث می‌شه حس عجیبی بهت دست بده.
یه بو... یه صدای خفیف...
آروم می‌ری پشت سکوها رو نگاه می‌کنی.

و اونجاست.

یه مرد زخمی، تنها، لباس سربازیاش پاره، دستش پر از خون.

تا نگاهت می‌کنه، آروم می‌گه:
"کمک… کمک کنین..."

هائه جون پشت سرت می‌رسه.
با تردید نگاهش می‌کنین.
سربازه می‌گه:
"از پایگاه جنوبی اومدم… فقط شما می‌تونین هشدار بدین… اونجا امن نیست... اونجا—"

و قبل از اینکه جمله‌شو تموم کنه، چشماش سفید می‌شن.
یه لحظه می‌لرزه…
و بعد سکوت.

تو و هائه جون سریع می‌دوئین عقب.

یانگ-می با وحشت بیدار می‌شه.
و اون مرد…
شروع می‌کنه به تغییر.

ولی… یه لحظه وایمیسته.
نفسش سنگینه… ولی کامل زامبی نشده.
تو حس می‌کنی اون متفاوتـه.

و اون قبل از اینکه کنترلشو از دست بده، فقط یه جمله می‌گه:

"یه دختر… با چشم‌های نقره‌ای… کلید نجات توئه…"

و بعد…

حمله.

هائه جون با یه آجر حمله می‌کنه، یانگ-می جیغ می‌کشه و تو…
تو یه چیزی رو حس می‌کنی.

اون جمله…
"دختر با چشم‌های نقره‌ای"
نگاهت می‌ره سمت یانگ-می.
لحظه‌ای چشماش نور می‌گیرن.
ولی اون نمی‌فهمه.

تو یه قدم می‌ری عقب.
قلبت تند می‌زنه.

نکنه یانگ-می…؟


اون شب رو با ترس و سوال می‌گذرونین.
ولی تو دیگه فقط از زامبیا نمی‌ترسی.
تو از چیزی می‌ترسی که ممکنه درست کنار دستت باشه…


ادامه دارد...•
دیدگاه ها (۳)

«وقتی جهان ساکت شد...»هوا گرگ‌ومیش شده. نور آفتاب از لای پنج...

«وقتی جهان ساکت شد...»قدم‌هات روی پله‌های بتنی صدا می‌دن، قل...

«وقتی جهان ساکت شد...»نزدیک غروب دوباره یه سروصدای عجیب شنید...

«وقتی جهان ساکت شد...»آسمون خاکستریه. خورشید انگار از پشت یه...

یه سوال ساده !!!شما اگر بیای نظریه Evolution یارو Charles Da...

Part 6 — No Escapeفلیکس رو تخت هتل ولو شده بود، ساعدش رو پیش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط