+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.57⭐
(از زبون نویسنده)
صدای تیراندازی از بیرون خونه مثل رعد میپیچید. جونگ کوک با اسلحه تو دست از اتاق بیرون دویده بود و محافظا رو جمع میکرد. داخل اتاق امن، ا.ت روی زمین نشسته بود، بدنش کاملاً جمع شده و صورتش بین زانوهاش قایم بود.
آسا کنارش نشسته بود و سعی میکرد آرومش کنه، ولی ا.ت فقط میلرزید.
آسا: ا.ت، نفس بکش... الان مهم اینه که زنده بمونی. کوک داره بیرون میجنگه برای تو.
ا.ت سرشو با عصبانیت و ترس بلند کرد. چشماش قرمز و پر اشک بود:
(با صدای شکسته و پر از نفرت)
+ برای من؟! نه! اون فقط داره برای غرورش میجنگه! من براش مهم نیستم... من فقط یه وسیلهام! یه عروسک شکسته که حالا همه دشمناش میخوان ازش استفاده کنن!
آسا یه لحظه ساکت شد. بعد آروم گفت:
آسا: باور کن یا نکن، این بار کوک واقعاً عوض شده. ولی... میفهمم چرا اینقدر ازش متنفری. بعد از همه اون شکنجهها، طبیعیه که هنوز از سایهش هم بترسی.
یهو صدای انفجار کوچیکی از بیرون اومد. خونه تکون خورد. ا.ت جیغ کشید و دستاشو گذاشت رو گوشاش.
(گریه شدید)
+ من نمیخوام اینجا بمونم... من فقط میخواستم آزاد باشم... چرا دوباره اومد دنبالم؟ چرا ولِم نمیکنه؟ من... من هنوز ازش متنفرم! هنوز از دیدن صورتش حالم به هم میخوره!
در اتاق امن باز شد و جیمین با عجله وارد شد. لباسش خونی بود (خون محافظا).
🐥 وضعیت بده. حداقل ۱۵ نفر حمله کردن. کوک داره مثل دیوونه میجنگه. ولی اونا فقط دنبال ا.ت هستن. میگن "دختر ضعف جونگ کوکه، اول اونو بکشیم."
ا.ت وقتی اینو شنید، رنگش کامل پرید. بدنش دوباره شروع کرد به لرزیدن شدید.
(با صدای وحشتزده)
+ من... من میخوام برم... تحویلشون بدید منو... بهتره بمیرم تا اینکه دوباره تو دست کوک باشم...
جیمین سریع زانو زد جلوش و با مهربونی گفت:
🐥 نه ا.ت، این کارو نمیکنیم. کوک این بار واقعاً داره ازت محافظت میکنه. ولی... میدونم هنوز بهش اعتماد نداری. هنوزم ازش میترسی.
یه تیر دیگه به پنجره اتاق امن خورد و شیشه ترک برداشت. ا.ت جیغ بلندی کشید و کاملاً تو خودش جمع شد.
تو دلش فقط یه جمله تکرار میشد: من هنوز عاشقش نشدم... حتی یه ذره هم نه. فقط میترسم... خیلی خیلی میترسم.
جنگ بیرون شدیدتر میشد و داخل اتاق امن، ترس ا.ت داشت خفهاش میکرد.........
ادامه دارد...........
-I shouldn't fall in love with you
p.57⭐
(از زبون نویسنده)
صدای تیراندازی از بیرون خونه مثل رعد میپیچید. جونگ کوک با اسلحه تو دست از اتاق بیرون دویده بود و محافظا رو جمع میکرد. داخل اتاق امن، ا.ت روی زمین نشسته بود، بدنش کاملاً جمع شده و صورتش بین زانوهاش قایم بود.
آسا کنارش نشسته بود و سعی میکرد آرومش کنه، ولی ا.ت فقط میلرزید.
آسا: ا.ت، نفس بکش... الان مهم اینه که زنده بمونی. کوک داره بیرون میجنگه برای تو.
ا.ت سرشو با عصبانیت و ترس بلند کرد. چشماش قرمز و پر اشک بود:
(با صدای شکسته و پر از نفرت)
+ برای من؟! نه! اون فقط داره برای غرورش میجنگه! من براش مهم نیستم... من فقط یه وسیلهام! یه عروسک شکسته که حالا همه دشمناش میخوان ازش استفاده کنن!
آسا یه لحظه ساکت شد. بعد آروم گفت:
آسا: باور کن یا نکن، این بار کوک واقعاً عوض شده. ولی... میفهمم چرا اینقدر ازش متنفری. بعد از همه اون شکنجهها، طبیعیه که هنوز از سایهش هم بترسی.
یهو صدای انفجار کوچیکی از بیرون اومد. خونه تکون خورد. ا.ت جیغ کشید و دستاشو گذاشت رو گوشاش.
(گریه شدید)
+ من نمیخوام اینجا بمونم... من فقط میخواستم آزاد باشم... چرا دوباره اومد دنبالم؟ چرا ولِم نمیکنه؟ من... من هنوز ازش متنفرم! هنوز از دیدن صورتش حالم به هم میخوره!
در اتاق امن باز شد و جیمین با عجله وارد شد. لباسش خونی بود (خون محافظا).
🐥 وضعیت بده. حداقل ۱۵ نفر حمله کردن. کوک داره مثل دیوونه میجنگه. ولی اونا فقط دنبال ا.ت هستن. میگن "دختر ضعف جونگ کوکه، اول اونو بکشیم."
ا.ت وقتی اینو شنید، رنگش کامل پرید. بدنش دوباره شروع کرد به لرزیدن شدید.
(با صدای وحشتزده)
+ من... من میخوام برم... تحویلشون بدید منو... بهتره بمیرم تا اینکه دوباره تو دست کوک باشم...
جیمین سریع زانو زد جلوش و با مهربونی گفت:
🐥 نه ا.ت، این کارو نمیکنیم. کوک این بار واقعاً داره ازت محافظت میکنه. ولی... میدونم هنوز بهش اعتماد نداری. هنوزم ازش میترسی.
یه تیر دیگه به پنجره اتاق امن خورد و شیشه ترک برداشت. ا.ت جیغ بلندی کشید و کاملاً تو خودش جمع شد.
تو دلش فقط یه جمله تکرار میشد: من هنوز عاشقش نشدم... حتی یه ذره هم نه. فقط میترسم... خیلی خیلی میترسم.
جنگ بیرون شدیدتر میشد و داخل اتاق امن، ترس ا.ت داشت خفهاش میکرد.........
ادامه دارد...........
- ۱.۷k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط