{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تهیونگ ویو

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²]

*تهیونگ ویو*

با لحن و چهره‌ی مظلومی گفتم، مشخصه که نمیخوام هیچوقت درمان بشم، من فقط میخوام اون روانشناس عوضی رو حین اینکه داره من رو درمان میکنه، بکشم. میخوام این حس رو تجربه کنم، میخوام التماس کردنش برای زنده موندن رو با گوش های خودم بشنوم.

-درمان؟ ت-تو؟
-آره من... مشکلیه؟
-نه... نه...
-خب... قرار کدوم یکی از روانشناس هات من رو درمان کنه؟
#کدو... آهاااا... فک کنم بدونم کی...

بهش نگاه کردم که از روی صندلی بلند شد و با پای لرزان به سمت در رفت.

-لطفا... د-دنبالم بیا...

دنبالش رفتم و هردو از اتاق بیرون رفتیم، به اول راهرو رفتیم و بعد اون به سمت اتاق رفت و منم دنبالش رفتم. وقتی به کنار در رسیدیم به سمتم برگشت و با عرقی که روی پیشونیش جمع شده بود بهم نگاه کرد و گفت.

-چند لحظه... اینجا بمونید...

سر تکون دادم و دست به سینه به دیوار تکیه دادم. بعد از مدتی که دیگه تحملم از بین رفته بود، از اتاق بیرون اومد. دو دقیقه طول کشید. دو دقیقه وقت زیادیه... دلم میخواست چاقوی تو دستم رو توی شکمش فرو کنم و انقد چاقو رو بچرخونم که خون بالا بیاره ولی خودم رو کنترل کردم. وقتی من رو به داخل دعوت کرد، چاقو رو توی جیبم گذاشتم و یه جورایی غلافش کردم. قدمی به داخل برداشتم و چشمم به دکوراسیون افتاد. دکورش خیلی رومخ و از وسایل روشن گونه استفاده شده بود که دلم میخواست کل اتاق رو بهم بریزم. سرم رو به سمت میز چرخوندم و دختری با موهای فر و بلند و به شدت زیبا که پشت میز وایستاده بود رو دیدم. نگاهم توی نگاهش قفل شد، در حالی که دوباره قدم دیگری برداشتم، یه لحظه هم نگاهم رو ازش جدا نکردم و با لبخندی مظلوم بهش نگاه کردم.

*ا/ت ویو*

بالاخره اون شب رسید، شبی که آغاز تمام چیز های جدید بود. مثل همه‌ی سال ها، کریسمس رو با دا یون (دا یون دوست صمیمی ا/ت) توی خونم جشن گرفتم. روی کاناپه نشسته بودیم و در حال خوردن شکلات های سال و نو و کلی و خوراکی دیگه بودیم و به همدیگه کادو میدادیم. کادویی که بهم داده بود رو از دستش گرفتم و با هیجان خواستم کاغذ کادوش رو پاره کنم که صدایی جیغ و دادهایی رو از بیرون شنیدم و از جا پریدم و با تعجب به دا یون نگاه کردم.

(علامت دا یون &)
(علامت ا/ت +)

&صدای چی بود؟ تو هم شنیدی؟
+آره... نمیدونم چی بود...

از روی کاناپه بلند شدم و به سمت پنجره رفتم، پرده رو کنار کشیدم و از شیشه به پایین نگاه کردم. با دیدن اون صحنه لعنتی خون تو رگام خشک شد. متوجه یه مرد با موهای ژولیده و لباس خونی و چاقوی توی دستش شدم،اون... اون دیگه کیه؟
به حرکتش نگاه کردم، تلوتلو خوران به جلو راه میرفت، اما یهو وایستاد به جلو نگاه کرد و بعد به اون سمت دوید. جلوش یک زن رو دیدم و اون مثل یه روانی به جون اون زن افتاد و چاقو رو بارها و بارها. بارها و بارها. بارها و بارها توی شکمش فرو کرد و بعدش اون زن به طرز دردناکی مرد. چرا هیچکس به اون زن کمک نکرد؟ چرا کسی به پلیس زنگ نمیزنه؟ اصلا اون عوضی کیه که همه دارن از دستش فرار میکنن؟

&چه خبر شده؟

با شنیدن صدای دا یون به خودم اومدم و برگشتم و از پنجره فاصله گرفتم.

+نمیدونم... یه مردک روانی عوضی... تو شهره و یه زن رو کشت.
&چی؟

دا یون سریع بلند شد و به سمتم اومد تا از پنجره به بیرون نگاه کنه.

&کو؟ کجاست؟
+همینج-

به سمتم پنجره برگشتم و خواستم به جایی که زن مرده افتاده بود اشاره کنم، اما با دیدن اینکه او نیست، حرفم نصفه موند. کل خیابون خالی شده بود و تنها کسی که اونجا بود، همون زن بیچاره مُرده بود. اون مرد به طرز عجیبی غیب شده بود.

&اون زن-

به اون زن نگاه کردم و متوجه‌ی دریاچه‌ی خون زیرش شدم. زن بیچاره. ای مردک عوضی، اگه دستم بهت نرسه... با دستای خودم خفت میکنم. من و دا یون با نگرانی به همدیگه نگاه کردیم، بعد از دیدن اون صحنه دیگه نتونستیم شبمون رو با خوشحالی تموم کنیم و تا صبح بیدار بمونیم تا با هم خوش بگذرونیم. به جاش هر دومون با ترس روی تخت دراز کشیدیم تا بخوابیم. نمیتونم اون صحنه‌ای که اون روانی به طرز وحشیانه‌ای اون زن رو کشت فراموش کنم. برعکس دا یون که عروسک هویجی من رو بغل کرده بود و توی خواب ناز بود، اصلا نتونستم بخوابم. همش تو تاریکی اتاق، اون رو مثل شبحی کنار خودم حس میکردم. حس میکردم یه نفر مدام داره بهم نگاه می‌کنه. چراغ خواب کوچیک کنار تختم رو روشن کردم و وقتی مطمئن شدم کسی نیست، نفس راحتی کشیدم. به سقف زل زدم و چراغ رو همونطوری روشن گذاشتم تا وقتی که دیگه خورشید طلوع کرد و هوا روشن شد و بالاخره روز شد.

شرمنده بابت دیر گذاشتن پارت... تازه این پارت رو نوشتم و امیدوارم که خوشتون بیاد و من دورتون بگردم✨️
بدرود خوشگلام🥹
شرط:

𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟓
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟓
دیدگاه ها (۱۲)

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ³]*ا/ت ویو*به ساعت نگاه کردم، ساعت ۶ ص...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁴]*ا/ت ویو*طرز راه رفتنش... چرا انقد ب...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹]*تهیونگ ویو*توی یک شب زمستونی، شب مو...

بریم سراغ معرفی رمان جدید و درخواستی

فیک جونگکوک پارت اول دیوونه روانی

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²³]*دا یون ویو*باید فردا اینو به ا/ت ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط