{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ³]

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ³]

*ا/ت ویو*

به ساعت نگاه کردم، ساعت ۶ صبح بود، دستم رو به سمت بازوی دا یون دراز کردم و شروع به تکون دادن و بیدار کردنش کردم.

&فقط پنج دقیقه (با خواب آلودگی)
+نوچ... پاشو باید بریم سرکار.
&توروخدااا... فقط پنج دقیقه (با خواب آلودگی)
+عههههه بسهههه... پاشو دیگه... دیرمون میشه... (با داد)

بالاخره با دادم چشماش رو باز کرد و با تعجب بهم نگاه کرد.

&ها؟ چیشده؟ (با خواب آلودگی مجدد)
+میگم پاشو بریم سرکار.
&مهم...

هردو بلند شدیم و از اتاق بیرون رفتیم. بعد از خوردن یه صبحونه مختصر، دوباره توی اتاق رفتیم و لباسامو رو عوض کردیم، بعد از اینکه آماده شدیم، پیاده به سمت مرکزمون رفتیم. چون راه نزدیک بود، نیازی نبود که با ماشین بریم و من ترجیح دادم که از کوچه پس کوچه بریم، چون این راه رو بیشتر از اینکه مستقیم از وسط شهر رد بشیم دوست داشتم. بی خبر از اینکه اگه از وسط شهر رد میشدیم توسط همون مرد هردومون به قتل میرسیدیم.
بعد از مدتی راه رفتن از کوچه پس کوچه ها بالاخره به مرکز رسیدیم، وارد شدیم و هردومون سر کار خودمون رفتیم. دا یون تو دفتر خودش و منم توی دفتر خودم. مشغول بررسی بعضی پرونده ها و برنامه ریزی ملاقات با بعضی بیماران شدم که بعد از حدودا دو ساعت در باز شد. سرم رو بلند کردم و با دیدن خانم رانگ لبخندی زدم اما انگار خیلی نگران بود و نفس نفس میزد و عرق کرده بود.

+اوه... خانم رانگ! چ-چیزی شده؟! انگار مضطرب به نظر میاید!
-نه... ببین ا/ت... یه بیمار اومده... ازت می-میخوام مسئولیتش رو قبول کنی...
+آخه... من که وقت ندا-
-ا/ت... لطفا قبولش کن... قول میدم... حقوقت رو دو برابر کنم.

از شنیدن این حرفش چشمام گشاد شد و خب... من که از پول بدم نمیاد... چرا نباید قبول کنم؟ خلم من؟
به هر حال قبول کردم بی خبر از خطری که در انتظارمه.

+خیله خب... باشه... ولی خانم رانگ قول دادیا...
#مم-ممنونم ا/ت... حواسم هست... سر قولم میمونم.

به سمت در رفت اما یهو وسط راه رفتن وایستاد و برگشت سمتم.

#فقط... باهاش با ملایمت رفتار کن و مهربون باش... مثل همیشه...

سرمو تکون دادم و خانم رانگ از اتاق بیرون رفت و بعدش کسی رو به داخل دعوت کرد. اول با دیدن اون پسر جوون و مظلوم لبخندی زدم. بی خبر از چهره‌ی واقعی‌اش. وقتی اومد داخل اول به اطراف نگاه کرد، اما وقتی چشمش به من افتاد، نگاهش رو حتی یه لحظه هم از نگاهم جدا نکرد. وقتی به جزئیاتش، قدش، طرز راه رفتن و همینطور لباس خونیش توجه کردم، متوجه چیزی آشنا شدم.

متاسفانه الان جایی هستم که نمیتونم پارت بعدی رو بزارم ولی سعی میکنم همزمان بنویسم و براتون بزارم... نمیدونم چرا ولی احساس میکنم دارم خیلی چرت نوشتم... اگه چرته رک و راست بهم بگید... اصلا ناراحت نمیشم و دیگه ادامش نمیدم☺️
تا درودی دیگر بدرود😶‍🌫️
شرط:

𝕷𝖎𝖐𝖊𝖘:𝟓
𝕮𝖔𝖒𝖒𝖊𝖓𝖙𝖘:𝟓
دیدگاه ها (۲۷)

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁴]*ا/ت ویو*طرز راه رفتنش... چرا انقد ب...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ⁵]*تهیونگ ویو*فک کنم باید طوری نقش باز...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ²]*تهیونگ ویو*با لحن و چهره‌ی مظلومی گ...

𝓛𝓲𝓽𝓽𝓵𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓼𝓸𝓷𝓮𝓻 [𝓹𝓪𝓻𝓽 ¹]*تهیونگ ویو*توی یک شب زمستونی، شب مو...

کوک با سرعت بالا رفت به فرودگاهکوک به باندش خبر داد که جلوی ...

part۴۱به سمت اتاق ا/ت رفتم درو زدم ولی جواب نداد یبار دیگه ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط