{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پس از آفرینش ادم خداگفت به او:

پس از آفرینش ادم خداگفت به او:
نازنینم ادم ،
باتورازی دارم،
آدم آرام ونجیب،آمد پیش،
زیرچشمی به خدا مینگریست،
محو لبخندغم آلود خدا، دلش انگار گریست .
نازنینم آدم ،قطره ای اشک ازچشمان خداوند چکید،
یاد من باش که بس تنهایم،
بغض آدم ترکید،گونه هایش لرزید.
به خدا گفت :
من به اندازه ی . . .
من به اندازه ی گل های بهشت . . .نه ،
به اندازه ی عرش . . .نه ، نه ،
به اندازه ی تنهاییت، ای هستی من، دوستدارت هستم ،
آدم کوله اش را برداشت ،
خسته و سخت قدم برداشت .
راهی ظلمت پر شور زمین ،
طفلکی بنده ی غمگین آدم !
درمیان ، لحظه ها، مبهوت،
زیر لب های ..خداباز شنید ،
نازنینم آدم ، نه به اندازه ی تنهایی من،
که به اندازه ی یه دانه گندم، توفقط یادم باش.
نازنینم آدم، نبری از یــادم.
دیدگاه ها (۶)

پس ازآفرینش آدم خدا به اوگفت:نازنینم آدم...باتورازی دارم!......

پس از آفرینش آدم،خدا گفت به او:نازنینم آدم باتورازی دارم! ان...

پس ازآفرینش آدم خداگفت به او:نازنینم آدم باتورازی دارماندکی ...

آدم ،خدا گفت به او:نازنینم آدم....باتورازی دارماندکی بیشتر آ...

پس ازآفرینش آدم خداگفت به او:نازنینم آدم باتورازی دارماندکی ...

نازنینم آدم... نبری از یادم پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به ا...

پس از آفرینش آدم خدا به اوگفت:نازنینم آدم.....با تو رازی دار...

پس از آفرینش آدم…خدا گفت به او…نازنینم آدم…با تو رازی دارم!…...

نازنینم اَدم....با تو رازی دارم !..اندکی پیشتر اَی ......اَد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط