{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بخواطر حمایت های قشنگتون بریم سراغ پارت بعد.💫

بخواطر حمایت های قشنگتون بریم سراغ پارت بعد.💫

پارت۶♡(قهرمان من)

از زبان دکو:یک ماه از شروع مدرسه میگذره. بعد از اون مسابقه ورزشی و
قضیه یو اس جی
همه بیشتر رو خودشون کار کردن و کوسه (قدرت) هاشون رو تقویت کردن.
ایزاوا(نمیدونم درست نوشتم یا نه.)
خب بچه ها خیلی خلاصه میخام بهتون بگم ما فردا قراره بریم اردوی تقویتی امروز وسایل شخصی
نا شخصیتون رو میرید جمع میکنید آماده میشید فردا ساعت ۶ و نیم راه می افتیم هرکی دیر بیاد بهتره که خودش با یو ای خداحافظی کنه.(رفت تو کیسه خواب)

همه بچه ها:(بله استاد ایزاوا)

دکو:بعد این همه تمرین سخت الان هم اردوی تقویتی.(اون قیافه خسته ای هست که تو سیاهی چشماشون میره اون منظورمه عکس ازش پیدا نکردم.😂)

باکوگو:ههووویی دکوی نفله خوبی؟

دکو:ها! کاچان! عام من خوبم.

(ذهن دکو:نمیدونم چرا اما کاچان دیگه هیچکاری به کارم نداره گاهی اوقات واقعا احساس میکنم نگرانمه! یا و واقعا ازم حالم رو میپرسه! و یه جورایی انگار براش اهمنیت دارم! به هر حال فقط برام این مهربونی یه هوییش عجیبه.)

(ذهن باکوگو:دوست دارم بشینم و شنوندت باشم. دوست دارم تو چشات نگاه کنم. دوست دارم از احساساتم بهت بگم. دوست دارم باهات حرف بزنم اما بجز حالت نمیتونم چیز دیگه ای ازت بپرسم. این خیلی داره ازیتم میکنه دکو. اینکه هنوز ازم میترسی و سخته باهام حرف بزنی. اما من واقعا دوست دارم تو چشات نگاه کنم و حسم رو از ته دلم بهت بگم. فقط...لطفا دیگه ازم نترس.)

(روز اردو)
دکو:درسته این یه اردوی قراره که یه اردوی تقویتی باشه اما نمیدونم چرا تمام شب رو خوابم نبرد.
سوار اتوبوس بودیم که اتوبوس واستاد که استاد ایزاوا گفت:(همتون پیاده شین.)


خب بنظرم بقیش بمونه برای پارت بعد.💫🤭
نظراتتون رو بهم بگین.💫
بچه ها برای حرکات یائویی هنوز وقت هست بزارین بریم جلوتر.😂
دیدگاه ها (۳)

دید پنهان ,انفجار اشکار

پارت هیفدهم🧡💚قلبی که به تو تعلق داره باکودکو <فردا صبح> (ای...

(باکوگو دوستت دارم)پارت۶ ادامه پارت قبل.از زبان باکوگو. زمان...

سناریوی شماره ۳ تک پارتی. نکته:من هرچی فکر کردم گفتم بزار ای...

پارت ۲باکوگو که هنوز دستش روی قلبش بود از گردن دکو جدا شد 《ب...

سناریوی شماره ۲ تک پارتی.اسم:دکو تنهام نذار.زمان وقتی دکو از...

ریاکشن

به نام خدا--سیلام🤓🌚بعد میلیارد ها سال بهار یادش اومد سناریو ...

رمان یک نیمکت فاصله

واقعا زمانی که من شناختمشون این شکلی بودن سال ۲۰۲۱ یه جور دی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط