راز یک وکیل مدافع
راز یک وکیل مدافع♟️³
×خب،کی مهمونی رو گرفته؟
÷دادستان اون طرف پرونده،شنیدم عادتشه هر وقت یه پرونده جدید قبول میکنن یه مهمونی بزرگ بگیر و همه رو دعوت کنه،فقط دایون...
×چیشده؟
÷درباره اش چیزای خوبی نشنیدم. میگن با بعضی از وکیل های زن رابطه نامشروع داشته.
×نگران نباش من حواسم به خودم هست.
÷خب،میخوای با کی بری؟
×دختر معلومه که با تو میرم تو نه تنها همکارمی و برام تحقیق میکنی بلکه دوستم و تنها کسی هستی که کنارمه.
÷مرسی قربونت برم،راستی خبری از یوجین نشد؟
اخمی کردم و گفتم
×نه خبری نشد،جواب تماس هام هم نمیده،بعضی وقت ها به خودم میگم که کاشکی اون شب نرفته بودم پیشش و دختره رو دعوا نمیکردم.
÷دایون باید یوجین رو درک کنی این روزا موقع کنکورشه و استرس و اضطراب زیادی داره تازه اون دختر رو خیلی دوست داشت.....
×میدونم،برای همین این چند روز رو بهش زنگ نزدم تا راحت درس بخونه. امیدوارم موفق بشه.
÷امیدوارم..
×خب غذا گرم شد،غذا های آجوما هم خیلی خوشمزست،مگه نه؟
÷دقیقا غذاهاش شاهکارن
بعد غذا سوجین رفت تا کاراش رو انجام بده و آماده بشه.
رفت رو مبل نشستم و مچ دستم رو روی چشمام گذاشتم. یاد روزی افتادم که یوجین رو به خاطر اینکه عاشق شده دعوا کردم.....
(فلش بک به روزی که با یوجین دعواش شد)
"سوار ماشین شدم و به هتلی که یوجین توش اتاق رزرو کرده بود حرکت کردم. امروز تولدش بود و قرار بود سوپرایزش کنم. کیک رو خریدم و رفتم داخل. از پذیرش هتل جای اتاق رو پرسیدم و رفتم. در زدم. کمی منتظر موندم و بعد..... یه دختر با موهای بلوند و چشم های خاکستری در رو باز کرد و به چشمام خیره شد. یوجین پشت سرش بود که چشمش بهم افتاد و یهو لبخندش محو شد. با خشم که از روی چشمام معلوم بود به یوجین خیره شدم و گفتم:
(علامت یوجین:= علامت دختره:*)
×یوجین،تو توی یه اتاق تنها با یه دختر چیکار میکردی؟
=دایون آروم باش برات توضیح میدم...
×چطوری آروم باشم،برادرم با یه دختر توی یه اتاق تنهاست و معلوم نیست چیکار میکردن.
دختره با بغض و صدای آرومی گفت:
*شما...شما خواهر یوجین هستید؟
از گفتن "یوجین" با لحجه عاشقانه خنده عصبی کردم و گفتم:
×تو دوست دختر برادرمی؟راستشو بگو وگرنه اتفاق بدی برات میوفته.
*نه شما اشتباه فکر میکنید ما فقط_
×سریع برو بیرون
تا اینو گفتم اشک هاش جاری شد و رو به یوجین گفت:
*ازت متنفرم....
و با قدم های سریع و محکم رفت.
یوجین خواست حرفی بزنه که وسط حرفش پریدم و گفتم:
×یوجین معنی این کارا چیه؟ تو به بهونه اینکه دلت برام تنگ شده اومدی و بعدش دختر میاری؟
=دایون من اون دختر رو دوست داشتم میخواستم بهش اعتراف کنم ولی تو همه چیز رو بهم زدی.
×عشق توی سن کم به آدم ضربه میزنه سعی کن بفهمی من بخاطر تو این کار رو کردم
=بسه.....از دستت خسته شدم از اینکه باهام مثل یه بچه ۵ ساله رفتار میکنی خسته شدم....من اونقدری بزرگ شدم که تصمیم هام رو خودم بگیرم من ۱۹ سالمه...
تا اومدم چیزی بگم سریع بازوهام رو گرفت و پرتم کرد بیرون.
=ازت متنفرم.
وقتی این جمله رو گفت بغضم ترکید و گریه هام جاری شد. به دیوار تکیه دادم و آروم هق هق گریه هام بلند شد"
(پایان فلش بک)
از اون اتفاق دوازده روز میگذره. موقعی که یوجین میخواست بره لندن بخاطر غرورم نرفتم بدرقش....ولی الان خیلی پشیمونم. اینقدر پشیمون که حاظرم برم پیش دختره و ازش عذر خواهی کنم.
ساعتای پنج و نیم بود یه دوش بیست دقیقه ای گرفتم و بعد آماده شدم.
رفتم دم در و با دیدن سوجین لبخندی زدم.
×عالی شدی.
÷تو هم خیلی جذاب شدی.
×سوجین
÷بله
×میخوام یه کاری برام بکنی.
÷چی؟
×همون دختره که یوجین دوسش داشت رو برام پیدا کن.
÷چشم خانوم
تک خنده ای کردم و گفتم:
×خب بهتره حرکت کنیم.
(لباس دایون اسلاید دوم و لباس سوجین اسلاید سوم)
×خب،کی مهمونی رو گرفته؟
÷دادستان اون طرف پرونده،شنیدم عادتشه هر وقت یه پرونده جدید قبول میکنن یه مهمونی بزرگ بگیر و همه رو دعوت کنه،فقط دایون...
×چیشده؟
÷درباره اش چیزای خوبی نشنیدم. میگن با بعضی از وکیل های زن رابطه نامشروع داشته.
×نگران نباش من حواسم به خودم هست.
÷خب،میخوای با کی بری؟
×دختر معلومه که با تو میرم تو نه تنها همکارمی و برام تحقیق میکنی بلکه دوستم و تنها کسی هستی که کنارمه.
÷مرسی قربونت برم،راستی خبری از یوجین نشد؟
اخمی کردم و گفتم
×نه خبری نشد،جواب تماس هام هم نمیده،بعضی وقت ها به خودم میگم که کاشکی اون شب نرفته بودم پیشش و دختره رو دعوا نمیکردم.
÷دایون باید یوجین رو درک کنی این روزا موقع کنکورشه و استرس و اضطراب زیادی داره تازه اون دختر رو خیلی دوست داشت.....
×میدونم،برای همین این چند روز رو بهش زنگ نزدم تا راحت درس بخونه. امیدوارم موفق بشه.
÷امیدوارم..
×خب غذا گرم شد،غذا های آجوما هم خیلی خوشمزست،مگه نه؟
÷دقیقا غذاهاش شاهکارن
بعد غذا سوجین رفت تا کاراش رو انجام بده و آماده بشه.
رفت رو مبل نشستم و مچ دستم رو روی چشمام گذاشتم. یاد روزی افتادم که یوجین رو به خاطر اینکه عاشق شده دعوا کردم.....
(فلش بک به روزی که با یوجین دعواش شد)
"سوار ماشین شدم و به هتلی که یوجین توش اتاق رزرو کرده بود حرکت کردم. امروز تولدش بود و قرار بود سوپرایزش کنم. کیک رو خریدم و رفتم داخل. از پذیرش هتل جای اتاق رو پرسیدم و رفتم. در زدم. کمی منتظر موندم و بعد..... یه دختر با موهای بلوند و چشم های خاکستری در رو باز کرد و به چشمام خیره شد. یوجین پشت سرش بود که چشمش بهم افتاد و یهو لبخندش محو شد. با خشم که از روی چشمام معلوم بود به یوجین خیره شدم و گفتم:
(علامت یوجین:= علامت دختره:*)
×یوجین،تو توی یه اتاق تنها با یه دختر چیکار میکردی؟
=دایون آروم باش برات توضیح میدم...
×چطوری آروم باشم،برادرم با یه دختر توی یه اتاق تنهاست و معلوم نیست چیکار میکردن.
دختره با بغض و صدای آرومی گفت:
*شما...شما خواهر یوجین هستید؟
از گفتن "یوجین" با لحجه عاشقانه خنده عصبی کردم و گفتم:
×تو دوست دختر برادرمی؟راستشو بگو وگرنه اتفاق بدی برات میوفته.
*نه شما اشتباه فکر میکنید ما فقط_
×سریع برو بیرون
تا اینو گفتم اشک هاش جاری شد و رو به یوجین گفت:
*ازت متنفرم....
و با قدم های سریع و محکم رفت.
یوجین خواست حرفی بزنه که وسط حرفش پریدم و گفتم:
×یوجین معنی این کارا چیه؟ تو به بهونه اینکه دلت برام تنگ شده اومدی و بعدش دختر میاری؟
=دایون من اون دختر رو دوست داشتم میخواستم بهش اعتراف کنم ولی تو همه چیز رو بهم زدی.
×عشق توی سن کم به آدم ضربه میزنه سعی کن بفهمی من بخاطر تو این کار رو کردم
=بسه.....از دستت خسته شدم از اینکه باهام مثل یه بچه ۵ ساله رفتار میکنی خسته شدم....من اونقدری بزرگ شدم که تصمیم هام رو خودم بگیرم من ۱۹ سالمه...
تا اومدم چیزی بگم سریع بازوهام رو گرفت و پرتم کرد بیرون.
=ازت متنفرم.
وقتی این جمله رو گفت بغضم ترکید و گریه هام جاری شد. به دیوار تکیه دادم و آروم هق هق گریه هام بلند شد"
(پایان فلش بک)
از اون اتفاق دوازده روز میگذره. موقعی که یوجین میخواست بره لندن بخاطر غرورم نرفتم بدرقش....ولی الان خیلی پشیمونم. اینقدر پشیمون که حاظرم برم پیش دختره و ازش عذر خواهی کنم.
ساعتای پنج و نیم بود یه دوش بیست دقیقه ای گرفتم و بعد آماده شدم.
رفتم دم در و با دیدن سوجین لبخندی زدم.
×عالی شدی.
÷تو هم خیلی جذاب شدی.
×سوجین
÷بله
×میخوام یه کاری برام بکنی.
÷چی؟
×همون دختره که یوجین دوسش داشت رو برام پیدا کن.
÷چشم خانوم
تک خنده ای کردم و گفتم:
×خب بهتره حرکت کنیم.
(لباس دایون اسلاید دوم و لباس سوجین اسلاید سوم)
- ۲۶
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط