راز یک وکیل مدافع
راز یک وکیل مدافع♟️⁴
ویو سویون:
ساعتای پنج بود که آماده شدم و حرکت کردم. قرار بود من زودتر از همه اونجا باشم چون من پرونده رو قبول کرده بودم. یه ساعت گذشت که همه مهمونا اومدن. بعد چند ساعت بالاخره دایون با یه دختر که کنارش بود وارد شدن. زیبایی از سر و روی دوتاشون میبارید. یادمه موقعی که ۱۸ سالش بود هم همینقدر زیبا بود....وایسا ببینم دایون داشت با یه مرد روبوسی میکرد؟ اصلا به من چه هر کاری میخواد بکنه. ولی موقعی که باهم بودیم خیلی حس خوبی داشت. یادمه همیشه بعد مدرسه یه جایی میرفت یه بار تعقیبش کردم و فهمیدم میره یه پارک که توی اون یه پیانو بود. اولین بار که به پیانو زدنش گوش دادم محو چهرش شدم.
ویو دایون:
وقتی وارد شدم چشمم خورد به مهمونایی که خیلی شیک و مجلسی اومده بودن و همه چقدر زیبا بودن رفتم داخل که سانگ بو (همکارش) رو دیدم و باهاش روبوسی کردم.
داشتم آدمای جشن رو برسی میکردم که چشمم خورد به سویون. باورم نمیشه بعد چهار سال دیدمش. با اینکه تغییری نکرده بود ولی خیلی خوشتیپ شده بود. یادمه قبلا هم همینقدر جنتلمن و جذاب بود و کارش تو مخ زنی عالی بود. محوش بودم که یه صدایی توی گوشم پیچید.
÷دلت برای عشق قدیمیت تنگ شده؟
یهو پریدم هوا که دیدم سوجینه. یه نیشکون از بازوش گرفتم که خندش تبدیل شد به آخی که خیلی پر درد بود.
×نه خانوم خانوما فقط داشتم برسی میکردم ببینم به آبجیمون میاد یا نه شاید شوهرش دادیم رفت.
÷عه چطوری دلت میاد کسی که سال ها پیشت بوده رو شوهر بدی؟ اصلا باهات قهرم.
×باشه بابا شوخی کردم.
همینجوری بیکار وایساده بودم که سینی گیلاس طرفم اومد.
نمیخواستم امشب مست کنم و مهمونی رو خراب کنم ولی یدونه برداشتم.
یدونه بیشتر نخوردم و تونستم خودمو کنترل کنم که دستی اومد جلو و گفت:
(علامت دادستان:•)
•این خانوم زیبا چیکاره هستن؟
×سلام من کیم دایون هستم وکیل مدافع کانگ سان.
•سلام منم دادستان این پرونده هستم.
×از آشنایی باهاتون خوشبختم.
•و خانوم زیبای کنارتون؟
سوجین هول کرد و گفت:
÷چوی سوجین هستم همکار وکیل دایون و دوستشون.
دادستان تک خنده ای زد و گفت:
•برنامه کم کم شروع میشه،آماده باشین.
نگاه بر هوسی به من و سوجین انداخت رفت.
خدای من، توی زندگیم کلی دادستان دیدم ولی به هیزی این نبودن.
نفسی کشیدم که سوجین گفت:
÷خدای مهربان بهمون رحم کنه.
با حرفش خنده ی کوتاهی کردم.
چند دقیقه گذشت که برنامه شروع شد.
(بعد از مهمونی)
خیلی خسته بودم به سمت پارکینگ حرکت کردم که دستی بازوم رو گرفت.
+خیلی وقته ندیدمتون خانوم دایون.
ترسی به جونم افتاد ولی کم نیاوردم گفتم:
×حتما تقدیر اللهی نخواسته ما باهم رو به رو بشیم آقای سویون!
÷بهتره من تنهاتون بزارم.
+وقت داری صحبت کنیم؟
×من صحبتی با شما ندارم.
+دایون لطفا لجبازی نکن.
×اوفف،حرفتون رو بگین.
+خانوم دایون،ما چهار ساله همو ندیدیم ولی حتما راز بزرگم رو یادتونه.
×کدوم راز؟
+میدونم درباره اش میدونین و میخواین توی دادگاه بر علیه من استفاده کنین و برنده بشین،ولی اگه این اتفاق بیوفته یه بلایی سرتون میارم که مرغ های آسمون به حالتون گریه کنن.
خونسرد گفتم:
×آقای سویون،درسته که خیلی هارو تبرئه کردم و از نقطه ضعف طرف مقابل استفاده کردم ولی هیچوقت روی چیزی که کل خانوادشون رو بهم میریزه دست نزاشتم.
اینو گفتم و آروم رفتم.
÷چی بهت گفت؟
×اینکه توی دادگاه با چیزی که ازش میدونم بر علیه اش استفاده میکنم یا نه.
÷چی گفتی؟
×معلومه که راستشو گفتم،نمیخوام از چیزی استفاده کنم که برای خودمم ضرر داشته باشه.
÷اوکی،پس موفق باشی.
×ممنون.
و حرکت کردم سمت خونه.
ویو سویون:
ساعتای پنج بود که آماده شدم و حرکت کردم. قرار بود من زودتر از همه اونجا باشم چون من پرونده رو قبول کرده بودم. یه ساعت گذشت که همه مهمونا اومدن. بعد چند ساعت بالاخره دایون با یه دختر که کنارش بود وارد شدن. زیبایی از سر و روی دوتاشون میبارید. یادمه موقعی که ۱۸ سالش بود هم همینقدر زیبا بود....وایسا ببینم دایون داشت با یه مرد روبوسی میکرد؟ اصلا به من چه هر کاری میخواد بکنه. ولی موقعی که باهم بودیم خیلی حس خوبی داشت. یادمه همیشه بعد مدرسه یه جایی میرفت یه بار تعقیبش کردم و فهمیدم میره یه پارک که توی اون یه پیانو بود. اولین بار که به پیانو زدنش گوش دادم محو چهرش شدم.
ویو دایون:
وقتی وارد شدم چشمم خورد به مهمونایی که خیلی شیک و مجلسی اومده بودن و همه چقدر زیبا بودن رفتم داخل که سانگ بو (همکارش) رو دیدم و باهاش روبوسی کردم.
داشتم آدمای جشن رو برسی میکردم که چشمم خورد به سویون. باورم نمیشه بعد چهار سال دیدمش. با اینکه تغییری نکرده بود ولی خیلی خوشتیپ شده بود. یادمه قبلا هم همینقدر جنتلمن و جذاب بود و کارش تو مخ زنی عالی بود. محوش بودم که یه صدایی توی گوشم پیچید.
÷دلت برای عشق قدیمیت تنگ شده؟
یهو پریدم هوا که دیدم سوجینه. یه نیشکون از بازوش گرفتم که خندش تبدیل شد به آخی که خیلی پر درد بود.
×نه خانوم خانوما فقط داشتم برسی میکردم ببینم به آبجیمون میاد یا نه شاید شوهرش دادیم رفت.
÷عه چطوری دلت میاد کسی که سال ها پیشت بوده رو شوهر بدی؟ اصلا باهات قهرم.
×باشه بابا شوخی کردم.
همینجوری بیکار وایساده بودم که سینی گیلاس طرفم اومد.
نمیخواستم امشب مست کنم و مهمونی رو خراب کنم ولی یدونه برداشتم.
یدونه بیشتر نخوردم و تونستم خودمو کنترل کنم که دستی اومد جلو و گفت:
(علامت دادستان:•)
•این خانوم زیبا چیکاره هستن؟
×سلام من کیم دایون هستم وکیل مدافع کانگ سان.
•سلام منم دادستان این پرونده هستم.
×از آشنایی باهاتون خوشبختم.
•و خانوم زیبای کنارتون؟
سوجین هول کرد و گفت:
÷چوی سوجین هستم همکار وکیل دایون و دوستشون.
دادستان تک خنده ای زد و گفت:
•برنامه کم کم شروع میشه،آماده باشین.
نگاه بر هوسی به من و سوجین انداخت رفت.
خدای من، توی زندگیم کلی دادستان دیدم ولی به هیزی این نبودن.
نفسی کشیدم که سوجین گفت:
÷خدای مهربان بهمون رحم کنه.
با حرفش خنده ی کوتاهی کردم.
چند دقیقه گذشت که برنامه شروع شد.
(بعد از مهمونی)
خیلی خسته بودم به سمت پارکینگ حرکت کردم که دستی بازوم رو گرفت.
+خیلی وقته ندیدمتون خانوم دایون.
ترسی به جونم افتاد ولی کم نیاوردم گفتم:
×حتما تقدیر اللهی نخواسته ما باهم رو به رو بشیم آقای سویون!
÷بهتره من تنهاتون بزارم.
+وقت داری صحبت کنیم؟
×من صحبتی با شما ندارم.
+دایون لطفا لجبازی نکن.
×اوفف،حرفتون رو بگین.
+خانوم دایون،ما چهار ساله همو ندیدیم ولی حتما راز بزرگم رو یادتونه.
×کدوم راز؟
+میدونم درباره اش میدونین و میخواین توی دادگاه بر علیه من استفاده کنین و برنده بشین،ولی اگه این اتفاق بیوفته یه بلایی سرتون میارم که مرغ های آسمون به حالتون گریه کنن.
خونسرد گفتم:
×آقای سویون،درسته که خیلی هارو تبرئه کردم و از نقطه ضعف طرف مقابل استفاده کردم ولی هیچوقت روی چیزی که کل خانوادشون رو بهم میریزه دست نزاشتم.
اینو گفتم و آروم رفتم.
÷چی بهت گفت؟
×اینکه توی دادگاه با چیزی که ازش میدونم بر علیه اش استفاده میکنم یا نه.
÷چی گفتی؟
×معلومه که راستشو گفتم،نمیخوام از چیزی استفاده کنم که برای خودمم ضرر داشته باشه.
÷اوکی،پس موفق باشی.
×ممنون.
و حرکت کردم سمت خونه.
- ۶۲
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط