{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
.
.
گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را
یا نه٬ ویرانه کنی ساخته ی دنیا را
گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز
که به تشویش سپردی شب عاشق ها را
چه شد آن زمزمه ی هر شبه ی ما ای دوست؟
چه شد آن صحبت هر روزه ی یاران یارا؟
چشمه ها خشک شد از بس نگرفتی اشکی
همتی تا که رهایی بدهی دریا را
حیف از امروز که بی عشق شب آمد ای عشق
کاش خورشید تو آغاز کند فردا را...
.
.
.




محمدعلی بهمنی
دیدگاه ها (۵)

روزگـــــــار لامروت سخت خــوارم کرده استبی تو ای گل! ه...

تقصیر تو شد شعرم اگر مساله­ساز استزیبایی تو بیش­تر از حدّ مج...

خلق شد در وسوسه ابلیس را یاری کندکاش چشمان تو کمتر مردم آزار...

چند روزی است که تنها به تو می اندیشماز خودم غافلم اما به تو ...

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتمهمه تن چشم شدم، خیره ب...

نیمه‌شب است؛ از آن ساعت‌هایی که سکوت، سنگین‌تر از همیشه بر س...

عشق رازی‌ست که خورشید به بارانش گفتنیز رمزی که شقایق به گلست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط