🦋گیسوی شب🦋
🦋گیسوی شب🦋
# پارت صدوشصت وهفت ...
یاشار:
بی حوصله پیرهنمو در آوردم وپرت کردم یه گوشه وخودمو انداختم رو تخت
- یاشار ...یاشار مامان کجا رفتی
- اوففففف
- یاشارررر....
با صدای بلندش بلند شدم ورفتم از اتاقم بیرون وبالای پله ها وایسادم
- بله بلللله مامان
مامان: بیا پایین شام
- مامان من شام خوردم تو رو خدا بزارید یکم استراحت کنم
مامان از همونجا با اخم نگام کردوگفت : خوبه حالا واسه شام ص...
نموندم بقیه حرفشو بشنوم ویه راست رفتم حموم یه دوش آب گرم گرفتم حوله پوشیدم واومدم بیرون مامان داشت اتاقمو مرتب می کردبا اخم گفتم : مامان من وقتی میومدم بالا گفتم تا فردا کسی سراغ من نیاد
مامان صاف وایسادنگام کردوگفت : که اینطور...
- بله مادرجان که اینطور
مامان اومد کنارم وگفت : کی پسرمنو ناراحت کرده ؟
- کسی ناراحتم نکرده فقط خسته ای سفرم امروزم با آنا وگلینم رفتیم خرید خیلی خسته شدم
مامان : این نیست
- پس چیه قربونت برم
مامان : من اگه نشناسم پسرمو که مادر نیستم
خندیدم وگونه اش رو بوسیدم
- شما که اینقده مامان خوبی هستی آستیناتو بزن بالا واسه پسر خوشگلت برو خواستگاری
مامان متعجب نگام کردوگفت : کی؟
- آنا
مامان آروم گفت : پس گیسو چی ؟
- گیسو منو دوست نداره
مامان ناراحت گفت : حیف شد دوست داشتم یکی از دخترای داداشم عروسم بشه ...گلین چی ...
اخم کردم وگفتم : اونم نه
مامان : چرا؟
به چشای مامان نگاه کردمو گفتم : اگه فردا پس فردا هی این موضوع روزدتو سرم چی ؟
مامان : منظورت گیسوه ؟
- اره
ناراحت نگام کرد وگفت : پس چرا عجله می کنی یکم فکر کن فرصت بده من دلم میخواد عروسم یکی از اون دوتا دختر باشه گفتی گیسو با اینکه مشکل داشت نه نگفتیم ولی میگی گلینم نه وآنا ...درسته آنا دختر خوبیه ولی می دونم گلین خوشبختت می کنه
- یعنی شما راضی نیستید آنا عروستون بشه ؟
مامان ناراحت وآروم گفت : هر چی خودت بخوای مامان جان تو میخوای باهاش زندگی کنی
خندیدم وگفتم : خب وقتی تو دوس داری گلین عروست بشه چراکه نه فقط فعلا چیزی نگید یکم کاردارم انجامشون بدم بعد
مامان خوشحال بوسیدم ولی یهو ناراحت گفت : پس حست به گیسو چی میشه
خندیدم وگفتم : بی خیال مامان وقتی خدا نخواد بنده خداهم نمی خواد
مامان لبخند کمرنگی زدوگفت : پس استراحت کن قربونت برم هر چی هم خدا بخواد همون میشه
بهش لبخند زدم وقتی رفت لباس پوشیدم ورفتم لبه ای تخت نشستم لبخند کمرنگی نشست رو لبم امروز باید می فهمیدم آریا حسش به گیسوچیه من احمق میخواستم باز برم از آقا جون خواستگاری اش کنم این در حالی بود که آریا هم حسش به گیسو متقابل بود
# پارت صدوشصت وهفت ...
یاشار:
بی حوصله پیرهنمو در آوردم وپرت کردم یه گوشه وخودمو انداختم رو تخت
- یاشار ...یاشار مامان کجا رفتی
- اوففففف
- یاشارررر....
با صدای بلندش بلند شدم ورفتم از اتاقم بیرون وبالای پله ها وایسادم
- بله بلللله مامان
مامان: بیا پایین شام
- مامان من شام خوردم تو رو خدا بزارید یکم استراحت کنم
مامان از همونجا با اخم نگام کردوگفت : خوبه حالا واسه شام ص...
نموندم بقیه حرفشو بشنوم ویه راست رفتم حموم یه دوش آب گرم گرفتم حوله پوشیدم واومدم بیرون مامان داشت اتاقمو مرتب می کردبا اخم گفتم : مامان من وقتی میومدم بالا گفتم تا فردا کسی سراغ من نیاد
مامان صاف وایسادنگام کردوگفت : که اینطور...
- بله مادرجان که اینطور
مامان اومد کنارم وگفت : کی پسرمنو ناراحت کرده ؟
- کسی ناراحتم نکرده فقط خسته ای سفرم امروزم با آنا وگلینم رفتیم خرید خیلی خسته شدم
مامان : این نیست
- پس چیه قربونت برم
مامان : من اگه نشناسم پسرمو که مادر نیستم
خندیدم وگونه اش رو بوسیدم
- شما که اینقده مامان خوبی هستی آستیناتو بزن بالا واسه پسر خوشگلت برو خواستگاری
مامان متعجب نگام کردوگفت : کی؟
- آنا
مامان آروم گفت : پس گیسو چی ؟
- گیسو منو دوست نداره
مامان ناراحت گفت : حیف شد دوست داشتم یکی از دخترای داداشم عروسم بشه ...گلین چی ...
اخم کردم وگفتم : اونم نه
مامان : چرا؟
به چشای مامان نگاه کردمو گفتم : اگه فردا پس فردا هی این موضوع روزدتو سرم چی ؟
مامان : منظورت گیسوه ؟
- اره
ناراحت نگام کرد وگفت : پس چرا عجله می کنی یکم فکر کن فرصت بده من دلم میخواد عروسم یکی از اون دوتا دختر باشه گفتی گیسو با اینکه مشکل داشت نه نگفتیم ولی میگی گلینم نه وآنا ...درسته آنا دختر خوبیه ولی می دونم گلین خوشبختت می کنه
- یعنی شما راضی نیستید آنا عروستون بشه ؟
مامان ناراحت وآروم گفت : هر چی خودت بخوای مامان جان تو میخوای باهاش زندگی کنی
خندیدم وگفتم : خب وقتی تو دوس داری گلین عروست بشه چراکه نه فقط فعلا چیزی نگید یکم کاردارم انجامشون بدم بعد
مامان خوشحال بوسیدم ولی یهو ناراحت گفت : پس حست به گیسو چی میشه
خندیدم وگفتم : بی خیال مامان وقتی خدا نخواد بنده خداهم نمی خواد
مامان لبخند کمرنگی زدوگفت : پس استراحت کن قربونت برم هر چی هم خدا بخواد همون میشه
بهش لبخند زدم وقتی رفت لباس پوشیدم ورفتم لبه ای تخت نشستم لبخند کمرنگی نشست رو لبم امروز باید می فهمیدم آریا حسش به گیسوچیه من احمق میخواستم باز برم از آقا جون خواستگاری اش کنم این در حالی بود که آریا هم حسش به گیسو متقابل بود
- ۱۵.۵k
- ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط