🦋گیسوی شب🦋
🦋گیسوی شب🦋
# پارت صد وشصت وهشت ...
گیسو :
سر میز شام بودیم ومن از استرس نمی تونستم چیزی بخورم ونگاهم به مامان بود که مثله همیشه عادی رفتار می کرد گلین تو گوشم آروم گفت : خوبی گیسو ؟
نگاش کردم وگفتم : خوبم
لبخندی زدوگفت : بعد از شام بریم تو حیاط فردا شب چهارشنبه سوری
- بریم
شاممون رو که خوردیم میز رو جم کردیم وآنا هم ظرف ها رو تمیز کرد وگذاشت تو ماشین ظرف شویی بعدم مثله بچه ها بدو رفتیم تو حیاط هوا یکم سوز داشت ولی ارزشش رو داشت چند تا فشفه ای که گلین آورد رو روشن کرد وماحسابی ذوق کردیم
آنا : کاش آتیش بود یکم تمرین می کردیم برای فردا شب
گلین با خنده گفت : فردا شب که تولد گیسوه
آنا : خب بعد از تولد آتیش بازی می کنیم
خندیدم وگفتم : فکر خوبیه اگه هوا خوب بود تو حیاط جشن می گرفتیم
گلین : تو کاریت نباشه گیسو میخوایم یه تولد توپ برات بگیریم چون بعد از این تعطیلات باید بشینی پای کتاب هات وحسابی درس بخونی
مظلوم گفتم : وای نه
آنا با صدا خندید
جالب بود مامان وبابا هم اومدن تو حیاط وبه شیطنت های دخترنومون می خندیدن گلینم که عاشق فشفشه وآتیش بازی بود
بابا که نگران عمو اینا بود هنوز نیومده بودن گفت: نمی دونم چرا فرشید وزن داداش انقددیر کردن
مامان : یه زنگ بزن فرید منم برم یه سر به آریا بزنم
آنا : نیست رفته بیرون
مامان متعجب گفت : با اون حالش کجا رفته ؟
منو نگاه کرد سرمو پایین انداختم منم اطلاعی نداشتم مامان یه جوری نگام می کرد انگار من می دونستم آریا کجا رفته
گلین : مامان اجازه میدی آتیش روشن کنیم
مامان : به شرطی که شیطونی نکنید دست پاتون بسوزه یه آتیش کوچلو
کلی ذوق کردیم وبابا برامون آتیش روشن کرد وخودش ومامان رفتن تو خونه با شیطنت وخنده از رو آتیش می پریدیم
آنا بانفس نفس گفت : وای بچه ها من دیگه نمی تونم بوی دود گرفتم سردم شده
اینو که گفت خودش وگلین دویین سمت پله ها
گلین : هر کی زودتر رسید به حمام برنده اس
با خنده نگاشون کردم وبعدم رفتم آب آوردم وآتیش رو خاموش کردم واونجا رو تمیز کردم دستام سیاه شده بود رفتم طرف شیر لوله ودستامو می شستم
- فرداتعطیله ...باور کن نمی تونم ..حامد داداش می دونی که خوشم نمیاد جایی باشم که اون هست فردا شب نمیشه ...حالا شاید ...گفتم شاید حامد
گوشی اش رو گذاشت تو جیبش ورفت طرف دروبازش کرد انگار متوجه نگاهم شد که برگشت نگام کرد از تو تاریکی بیرون اومدم وآروم بهش سلام کرد
- اینجا چیکار می کنی گیسو ؟!
- داشتم دستامو می شستم
متعجب نگام کرد گفتم : یکم آتیش بازی کردیم
اهانی گفت ودر رو باز کردنموندم ورفتم طرف پله ها یعنی آریا فرداشب میخواست بره پیش دوستاش
# پارت صد وشصت وهشت ...
گیسو :
سر میز شام بودیم ومن از استرس نمی تونستم چیزی بخورم ونگاهم به مامان بود که مثله همیشه عادی رفتار می کرد گلین تو گوشم آروم گفت : خوبی گیسو ؟
نگاش کردم وگفتم : خوبم
لبخندی زدوگفت : بعد از شام بریم تو حیاط فردا شب چهارشنبه سوری
- بریم
شاممون رو که خوردیم میز رو جم کردیم وآنا هم ظرف ها رو تمیز کرد وگذاشت تو ماشین ظرف شویی بعدم مثله بچه ها بدو رفتیم تو حیاط هوا یکم سوز داشت ولی ارزشش رو داشت چند تا فشفه ای که گلین آورد رو روشن کرد وماحسابی ذوق کردیم
آنا : کاش آتیش بود یکم تمرین می کردیم برای فردا شب
گلین با خنده گفت : فردا شب که تولد گیسوه
آنا : خب بعد از تولد آتیش بازی می کنیم
خندیدم وگفتم : فکر خوبیه اگه هوا خوب بود تو حیاط جشن می گرفتیم
گلین : تو کاریت نباشه گیسو میخوایم یه تولد توپ برات بگیریم چون بعد از این تعطیلات باید بشینی پای کتاب هات وحسابی درس بخونی
مظلوم گفتم : وای نه
آنا با صدا خندید
جالب بود مامان وبابا هم اومدن تو حیاط وبه شیطنت های دخترنومون می خندیدن گلینم که عاشق فشفشه وآتیش بازی بود
بابا که نگران عمو اینا بود هنوز نیومده بودن گفت: نمی دونم چرا فرشید وزن داداش انقددیر کردن
مامان : یه زنگ بزن فرید منم برم یه سر به آریا بزنم
آنا : نیست رفته بیرون
مامان متعجب گفت : با اون حالش کجا رفته ؟
منو نگاه کرد سرمو پایین انداختم منم اطلاعی نداشتم مامان یه جوری نگام می کرد انگار من می دونستم آریا کجا رفته
گلین : مامان اجازه میدی آتیش روشن کنیم
مامان : به شرطی که شیطونی نکنید دست پاتون بسوزه یه آتیش کوچلو
کلی ذوق کردیم وبابا برامون آتیش روشن کرد وخودش ومامان رفتن تو خونه با شیطنت وخنده از رو آتیش می پریدیم
آنا بانفس نفس گفت : وای بچه ها من دیگه نمی تونم بوی دود گرفتم سردم شده
اینو که گفت خودش وگلین دویین سمت پله ها
گلین : هر کی زودتر رسید به حمام برنده اس
با خنده نگاشون کردم وبعدم رفتم آب آوردم وآتیش رو خاموش کردم واونجا رو تمیز کردم دستام سیاه شده بود رفتم طرف شیر لوله ودستامو می شستم
- فرداتعطیله ...باور کن نمی تونم ..حامد داداش می دونی که خوشم نمیاد جایی باشم که اون هست فردا شب نمیشه ...حالا شاید ...گفتم شاید حامد
گوشی اش رو گذاشت تو جیبش ورفت طرف دروبازش کرد انگار متوجه نگاهم شد که برگشت نگام کرد از تو تاریکی بیرون اومدم وآروم بهش سلام کرد
- اینجا چیکار می کنی گیسو ؟!
- داشتم دستامو می شستم
متعجب نگام کرد گفتم : یکم آتیش بازی کردیم
اهانی گفت ودر رو باز کردنموندم ورفتم طرف پله ها یعنی آریا فرداشب میخواست بره پیش دوستاش
- ۱۵.۵k
- ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط