🦋گیسوی شب🦋
🦋گیسوی شب🦋
# پارت صدوشصت وشش..
آریا:
کنی ...درست مثله بابات ...اگه به گیسو علاقه داری من مخالف نیستم ولی می دونم از پسش برنمیای
سرمو بالا آوردم نگاش کردم
- دوسش دارم
گیسو دیدنی بود مات ومتحیر نگام می کرد
- بخاطر خود گیسو چیزی نگفتم من اون ...
زن عمو اخم کرد وگفت : اگه اینجوره چرا بغلش کردی چرا وابسته اش می کنی
اینبار من لبمو محکم گاز گرفتم حرفاش تلخ بود ونمی تونستم بپذیرمشون غرورم خورد می کرد
- زن عمو گیسو از من کوچیکتره شما وبابا بزرگترین مشکلیدمخافتتون رو پیشنهاد ازدواج گلین دیدم
یکم سکوت کردم وگفتم : انقدرم مردهستم که بخاطرگیسو وعلاقمون تو رو بابام وایسم اگه شما هم دخترتون رو دوست دارید وناراحتیش راحتتون می کنه پشت ما باشید
گیسوی بیچاره زل زده بود به منو مامانش وچقدر بامزه شده بود چطورمی تونستم باور کنم گیسو کوچلو با دلم چیکار کرده باورش برام سخت بود وحرفای زن عمو شوک بهم وارد کردوباعث شد بفهمم احساساتم چقدر عمیقه
وبدترش حرفای خودم بود حرفایی که تاحالا لال شده بودم وبه زبون نمی اوردم که باعث می شد بفهمم چقدر میخوامش
زن عمو : من مخالفتی ندارم وپشت دخترم هستم ولی می دونم بابات این اجازه رو نمیده
اینو گفت ورفت گیسو رو نگاه کردم که نگام می کرد
- حالا فهمیدی چرامیگم بودنت اذیتم می کنه
لبشو گاز گرفت
- یه رحمی هم به لبت کن کوچلو
دیگه نموند وبا سرعت رفت خندیدم ونشستم رو مبل چطوراین همه اتفاق تو یه روز رو حضم کنم
این یه شروع جدید بود ومی دونستم کلی سنگ جلو پام میزارن
# پارت صدوشصت وشش..
آریا:
کنی ...درست مثله بابات ...اگه به گیسو علاقه داری من مخالف نیستم ولی می دونم از پسش برنمیای
سرمو بالا آوردم نگاش کردم
- دوسش دارم
گیسو دیدنی بود مات ومتحیر نگام می کرد
- بخاطر خود گیسو چیزی نگفتم من اون ...
زن عمو اخم کرد وگفت : اگه اینجوره چرا بغلش کردی چرا وابسته اش می کنی
اینبار من لبمو محکم گاز گرفتم حرفاش تلخ بود ونمی تونستم بپذیرمشون غرورم خورد می کرد
- زن عمو گیسو از من کوچیکتره شما وبابا بزرگترین مشکلیدمخافتتون رو پیشنهاد ازدواج گلین دیدم
یکم سکوت کردم وگفتم : انقدرم مردهستم که بخاطرگیسو وعلاقمون تو رو بابام وایسم اگه شما هم دخترتون رو دوست دارید وناراحتیش راحتتون می کنه پشت ما باشید
گیسوی بیچاره زل زده بود به منو مامانش وچقدر بامزه شده بود چطورمی تونستم باور کنم گیسو کوچلو با دلم چیکار کرده باورش برام سخت بود وحرفای زن عمو شوک بهم وارد کردوباعث شد بفهمم احساساتم چقدر عمیقه
وبدترش حرفای خودم بود حرفایی که تاحالا لال شده بودم وبه زبون نمی اوردم که باعث می شد بفهمم چقدر میخوامش
زن عمو : من مخالفتی ندارم وپشت دخترم هستم ولی می دونم بابات این اجازه رو نمیده
اینو گفت ورفت گیسو رو نگاه کردم که نگام می کرد
- حالا فهمیدی چرامیگم بودنت اذیتم می کنه
لبشو گاز گرفت
- یه رحمی هم به لبت کن کوچلو
دیگه نموند وبا سرعت رفت خندیدم ونشستم رو مبل چطوراین همه اتفاق تو یه روز رو حضم کنم
این یه شروع جدید بود ومی دونستم کلی سنگ جلو پام میزارن
- ۱۲.۸k
- ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط